ببخشید کمه واقعا درگیرم
ببخشید کمه واقعا درگیرم
◈ ━━━━━━━ ⸙ چرامن (پارت 15 ) ⸙ ━━━━━━━ ◈
با حرف دکتر، یه کورسوی امید تو دلم روشن شد. حداقل میتونستم ببینمش.
کاغذ رو به طرف دکتر هُل دادم، خداحافظی کوتاهی کردم و از اتاق بیرون زدم.
چند دقیقه بعد – اتاق ایزوله...
هوای اتاق سنگین بود، بوی محلول ضدعفونیکننده کل فضا رو گرفته بود.
جسم بیجون یکتا روی تخت، قلبمو میفشرد.
پرده پلاستیکی که دورتادور تختشو احاطه کرده بود کنار زدم.
این... یکتای منه؟ چرا انقدر بیرنگ شده؟
– یکتا؟ بلند شو... منم شیوا...
بلند شو دیگه، مگه نگفتی هر وقت دلت گرفت، میای بغلم تا حرف بزنیم؟
نمیخوای بدونی دیروز چی شد؟ چرا نیومدم پیشت؟
نمیخوای بگی "من کنارتم"، مثل همیشه؟
دستای سردشو کشیدم سمت صورتم. دلم داشت تکهتکه میشد.
اشک اجازه نداد بقیه حرفمو بزنم.
با صدای تقهی در به خودم اومدم، تنمو جمع و جور کردم.
مردی تقریباً قدبلند، با ماسک، وارد شد. چشماش به زور معلوم بود.
با صدای خستهای گفت:
– زیاد نمیتونید اینجا بمونید. هوای اینجا بیش از حد شیمیاییه، برای ریهی سالم ضرر داره.
اشکامو پاک کردم. از جام بلند شدم، پشت سرش از اتاق بیرون اومدم.
برای شاید آخرین بار، از پشت شیشه برگشتم و نگاهش کردم.
زیر لب، مثل یه عهد پنهونی، زمزمه کردم:
دوست دارم...
◈ ━━━━━━━ ⸙ چرامن (پارت 15 ) ⸙ ━━━━━━━ ◈
با حرف دکتر، یه کورسوی امید تو دلم روشن شد. حداقل میتونستم ببینمش.
کاغذ رو به طرف دکتر هُل دادم، خداحافظی کوتاهی کردم و از اتاق بیرون زدم.
چند دقیقه بعد – اتاق ایزوله...
هوای اتاق سنگین بود، بوی محلول ضدعفونیکننده کل فضا رو گرفته بود.
جسم بیجون یکتا روی تخت، قلبمو میفشرد.
پرده پلاستیکی که دورتادور تختشو احاطه کرده بود کنار زدم.
این... یکتای منه؟ چرا انقدر بیرنگ شده؟
– یکتا؟ بلند شو... منم شیوا...
بلند شو دیگه، مگه نگفتی هر وقت دلت گرفت، میای بغلم تا حرف بزنیم؟
نمیخوای بدونی دیروز چی شد؟ چرا نیومدم پیشت؟
نمیخوای بگی "من کنارتم"، مثل همیشه؟
دستای سردشو کشیدم سمت صورتم. دلم داشت تکهتکه میشد.
اشک اجازه نداد بقیه حرفمو بزنم.
با صدای تقهی در به خودم اومدم، تنمو جمع و جور کردم.
مردی تقریباً قدبلند، با ماسک، وارد شد. چشماش به زور معلوم بود.
با صدای خستهای گفت:
– زیاد نمیتونید اینجا بمونید. هوای اینجا بیش از حد شیمیاییه، برای ریهی سالم ضرر داره.
اشکامو پاک کردم. از جام بلند شدم، پشت سرش از اتاق بیرون اومدم.
برای شاید آخرین بار، از پشت شیشه برگشتم و نگاهش کردم.
زیر لب، مثل یه عهد پنهونی، زمزمه کردم:
دوست دارم...
- ۳۳۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط