{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#pain

#pain
#P⁷⁶
#season²
یونگی بهش نگاه میکنه چطور آروم خوابیده و این باعث میشه لبخند ناخودآگاهی بزنه.
بیمارستان با خانواده جونگکوک تماس گرفته بودند و اونها با عجله و با عصبانیت وارد بیمارستان میشن. پدر جونگکوک به سمت پذیرش میره تا بدونه پسرش توی کدوم اتاق هست. بعد از پرسیدن با مادر جونگکوک وارد اتاق جونگکوک میشن. جونگکوک مثل همیشه نشسته و از پنجره به منظره ی بیرون اون خیره است. پدرش به سمت پسر میره و سیلی محکمی به سمت راست صورت جونگکوک میزنه.
_ کی بهت گفته که توی ساعتی که اجازه ی خروج از خونه رو نداری بری بیرون و دردسر درست کنی؟ میدونی من چقدر کار دارم. از بیمارستان زنگ زدن میگن آقا پسرتون سرطان معده داره. پسر با خودت داری چیکار میکنی؟ چته؟ چرا جوری رفتار میکنی انگار دنیا تموم شده؟!
+ چون دنیا تموم شده!
جونگکوک با صدای بلند داد میزنه و این باعث میشه سیلی دوم رو در همون سمت صورتش حس کنه. با چشم هایی پر از اشک به پدرش نگاه میکنه.
_ ببین پسر تو بدون من زنده نمیمونی. تا وقتی مزه ی خیابون ها نچشیدی متوجه نمیشی من چی دارن بهت میگم. امروز میای وسایلتو جمع میکنی و خوش اومدی. دیگه اونقدر بزرگ شدی که بتونی گلیم خودت رو از آب بیرون بکشی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب جونگکوک بشه از اتاق بیرون رفت.
مادر جونگکوک بهش نزدیک شد آروم اشک های جونگکوک رو پاک کرد.
_عزیزم، پدرت فقط نگرانته. من باهاش حرف میزنم...
+نیازی نیست. به هر حال که خودم قرار بود پیشنهاد بدم که جدا زندگی کنم.
_ جونگکوک چی داری میگی پسرم؟ مامانی بدون پسرش زنده نمیمونه و نمیتونه زندگی کنه. مامانی رو تنها نذار باشه؟ من با بابات حرف میزنم و آرومش میکنم. نیازی به رفتن تو نیست، باشه جونگکوک؟
جونگکوک چیزی نگفت و نگاهش رو به جای دیگه ای داد.
_ جونگکوک بهم نگاه کن و بگو که به حرفم گوش میدی.
و با دستش صورت پسر آسیب دیده اش رو کمی نوازش میکنه.
+نه مامان. نمیخوام. نمیتونم. میخوام از خونه و جای دیگه ای زندگی کنم. بزار تنها باشم.
_اما اخه....
+مامان لطفا تنهام بزار.
جونگکوک با صدایی گرفته میگه و با شدت اشک میریزه.
مادر جونگکوک بعد از بوسیدن سر پسرش تنهاش میزاره.
پسرک آسیب دیده از همه طرف در حال ضربه خوردن بود، از طرف عشق زندگیش، از طرف پدرش، از طرف بدنش.... تازه یادش افتاد که پدرش گفته بود که از بیمارستان بهش زنگ زدن و گفتن جونگکوک سرطان معده داره که این یعنی جواب آزمایش اومده و نتیجه اش سرطان معده بوده.
جونگکوک واقعا متوجه نمیشد چرا هنوز زنده اس و داره نفس میکشه. حتی نفس کشیدن هم براش سخت شده بود و حس میکرد روز های آخر عمرشه. روی تخت بیمارستان دراز کشید و با وجود اینکه انقدر گریه کرده بود چشماش میسوخت، به گریه کردن ادامه داد. چشماش رو بست تا بخوابه. خواب دید، خواب تهیونگ رو دید.




بابت تاخیر ببخشید امروز یک پارت دیگه هم بعد از ظهر براتون میزارم
بوس بهتون 😝
دیدگاه ها (۰)

یکی درخواست داده بود این پست بشه. بفرما عزیزم. این منو یاده ...

#pain #P⁷⁵#Season²وارد اتاق شد و دید که جونگکوک به هوش اومده...

گل خونی پارت 31تهیونگ  با  عجله رفت توی اتاق که جونگکوک رو ت...

::forced love:: Part 2 ::ا/ت: (چیزی نمیگه و یکم هول شده)جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط