ادامه پارت
ادامه پارت ۸
«دیر کردم.»
رائون سریع گفت:
«نه… یعنی… اشکالی نداره.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما این بار… اون لبخند یه چیزی پشتش داشت.
چیزی که رائون نمیتونست کامل بفهمه.
چند ساعت گذشت.
فضای بینشون… عجیبتر شده بود.
نه سرد…
نه دور…
اما پر از چیزهایی که هیچکدوم نمیگفتن.
عصر، وقتی کافه خلوت شد…
رائون داشت میزها رو تمیز میکرد.
تهیونگ پشت کانتر ایستاده بود، اما نگاهش… روی رائون بود.
چند ثانیه…
چند لحظه طولانی…
تا اینکه گفت:
«رائون.»
رائون مکث کرد.
«هوم؟»
تهیونگ گفت:
«بیا اینجا.»
رائون نزدیکتر شد.
قلبش… دوباره همونطور میزد.
تهیونگ یه لیوان قهوه جلوش گذاشت.
«برای خودته.»
رائون جا خورد:
«من؟»
«آره.»
رائون لیوان رو گرفت.
گرماش توی دستش پخش شد.
آروم گفت:
«مرسی…»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
«دیروز…»
رائون نفسش رو نگه داشت.
تهیونگ ادامه داد:
«جوابت رو جدی گفتی؟»
قلبش فرو ریخت.
«کدوم جواب…؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو برداره گفت:
«اینکه… اگه واقعاً بخوای… حتی اگه اذیتت کنه، بازم میخوایش.»
رائون دیگه نمیتونست فرار کنه.
نگاهش رو پایین انداخت…
بعد خیلی آروم گفت:
«آره… جدی گفتم.»
سکوت.
اما این سکوت… فرق داشت.
سنگینتر… واقعیتر…
تهیونگ آروم نفس کشید.
یه قدم نزدیکتر شد.
این بار… فاصلهشون خیلی کم بود.
نه به حدی که غیرطبیعی باشه…
اما به اندازهای که نفس کشیدن سخت بشه.
«پس…»
صدای تهیونگ پایینتر شده بود.
«اگه اون چیز… من باشم چی؟»
قلب رائون ایستاد.
زمان… برای یه لحظه متوقف شد.
نمیتونست حرف بزنه.
نمیتونست فکر کنه.
فقط نگاهش کرد…
تهیونگ ادامه داد:
«اگه من همون چیزی باشم که ممکنه اذیتت کنه…»
یه مکث کوتاه کرد.
نگاهش عمیقتر شد.
«بازم منو میخوای؟»
قلب رائون دیوونهوار میزد.
دستهاش لرزیده بودن.
اما این بار…
فرار نکرد.
لبهاش کمی باز شد…
میخواست جواب بده…
میخواست بگه…
اما درست همون لحظه—
در کافه با صدای بلند باز شد.
هر دو همزمان برگشتن.
و رائون برای اولین بار…
دید که حالت صورت تهیونگ… کاملاً عوض شد.
نگاهش سرد شد.
کاملاً متفاوت.
و کسی که وارد شده بود…
کسی بود که رائون اصلاً انتظار دیدنش رو نداشت.
به نظرتون کی میتونه باشه؟
تو کامنتا بهم بگین
«دیر کردم.»
رائون سریع گفت:
«نه… یعنی… اشکالی نداره.»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما این بار… اون لبخند یه چیزی پشتش داشت.
چیزی که رائون نمیتونست کامل بفهمه.
چند ساعت گذشت.
فضای بینشون… عجیبتر شده بود.
نه سرد…
نه دور…
اما پر از چیزهایی که هیچکدوم نمیگفتن.
عصر، وقتی کافه خلوت شد…
رائون داشت میزها رو تمیز میکرد.
تهیونگ پشت کانتر ایستاده بود، اما نگاهش… روی رائون بود.
چند ثانیه…
چند لحظه طولانی…
تا اینکه گفت:
«رائون.»
رائون مکث کرد.
«هوم؟»
تهیونگ گفت:
«بیا اینجا.»
رائون نزدیکتر شد.
قلبش… دوباره همونطور میزد.
تهیونگ یه لیوان قهوه جلوش گذاشت.
«برای خودته.»
رائون جا خورد:
«من؟»
«آره.»
رائون لیوان رو گرفت.
گرماش توی دستش پخش شد.
آروم گفت:
«مرسی…»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
«دیروز…»
رائون نفسش رو نگه داشت.
تهیونگ ادامه داد:
«جوابت رو جدی گفتی؟»
قلبش فرو ریخت.
«کدوم جواب…؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو برداره گفت:
«اینکه… اگه واقعاً بخوای… حتی اگه اذیتت کنه، بازم میخوایش.»
رائون دیگه نمیتونست فرار کنه.
نگاهش رو پایین انداخت…
بعد خیلی آروم گفت:
«آره… جدی گفتم.»
سکوت.
اما این سکوت… فرق داشت.
سنگینتر… واقعیتر…
تهیونگ آروم نفس کشید.
یه قدم نزدیکتر شد.
این بار… فاصلهشون خیلی کم بود.
نه به حدی که غیرطبیعی باشه…
اما به اندازهای که نفس کشیدن سخت بشه.
«پس…»
صدای تهیونگ پایینتر شده بود.
«اگه اون چیز… من باشم چی؟»
قلب رائون ایستاد.
زمان… برای یه لحظه متوقف شد.
نمیتونست حرف بزنه.
نمیتونست فکر کنه.
فقط نگاهش کرد…
تهیونگ ادامه داد:
«اگه من همون چیزی باشم که ممکنه اذیتت کنه…»
یه مکث کوتاه کرد.
نگاهش عمیقتر شد.
«بازم منو میخوای؟»
قلب رائون دیوونهوار میزد.
دستهاش لرزیده بودن.
اما این بار…
فرار نکرد.
لبهاش کمی باز شد…
میخواست جواب بده…
میخواست بگه…
اما درست همون لحظه—
در کافه با صدای بلند باز شد.
هر دو همزمان برگشتن.
و رائون برای اولین بار…
دید که حالت صورت تهیونگ… کاملاً عوض شد.
نگاهش سرد شد.
کاملاً متفاوت.
و کسی که وارد شده بود…
کسی بود که رائون اصلاً انتظار دیدنش رو نداشت.
به نظرتون کی میتونه باشه؟
تو کامنتا بهم بگین
- ۵۶
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط