{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت هفت

ادامه پارت هفت
چند دقیقه بعد، در کافه باز شد.
تهیونگ بیرون اومد.
بدون اینکه چیزی بگه، کنار رائون نشست.
بینشون سکوت بود…
اما این سکوت، سنگین نبود.
یه سکوت راحت… ولی پر از حرف‌های ناگفته.
تهیونگ آروم گفت:
«تو زیادی فکر می‌کنی.»
رائون لبخند تلخی زد:
«و تو زیادی راحتی.»
تهیونگ بهش نگاه کرد.
«راحت نیستم.»
رائون برگشت سمتش:
«پس چرا اینطوری به نظر میای؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«چون یاد گرفتم احساساتم رو کنترل کنم.»
رائون زیر لب گفت:
«من بلد نیستم…»
تهیونگ نگاهش کرد.
این بار عمیق‌تر از همیشه.
«لازم نیست همیشه کنترلشون کنی.»
باد آرومی وزید.
چند قطره بارون شروع به افتادن کرد.
رائون دستش رو جلو آورد و قطره‌ها رو حس کرد.
لبخند کوچیکی زد:
«بارون…»
تهیونگ گفت:
«خوشت میاد؟»
رائون سر تکون داد.
«خیلی.»
چند لحظه بعد، بارون شدیدتر شد.
اما هیچ‌کدوم تکون نخوردن.
تهیونگ ناگهان گفت:
«رائون.»
قلبش لرزید.
«هوم؟»
«اگه یه روزی… یه چیزی رو بخوای که می‌دونی ممکنه اذیتت کنه… بازم می‌خوایش؟»
رائون نفسش رو آهسته بیرون داد.
این سوال… دقیقاً همون چیزی بود که خودش باهاش درگیر بود.
چند ثانیه فکر کرد…
بعد آروم گفت:
«اگه واقعاً بخوامش… آره.»
تهیونگ نگاهش کرد.
طولانی… بدون پلک زدن.
بارون روی موهاشون می‌ریخت…
اما هیچ‌کدوم اهمیت نمی‌دادن.
اون لحظه…
یه چیزی بینشون تغییر کرد.
نه یه اعتراف مستقیم…
نه یه لمس خاص…
اما یه درک مشترک.
انگار هر دو فهمیده بودن…
که دارن وارد یه چیزی میشن که دیگه راه برگشت نداره.
وقتی رائون اون شب به خوابگاه برگشت…
لباس‌هاش خیس بود…
اما دلش… عجیب گرم بود.
یونا با دیدنش گفت:
«بارون خوردی؟!»
رائون فقط لبخند زد.
برای اولین بار…
از اون حسی که داشت، نمی‌ترسید.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸ صبح روز بعد…بارون هنوز بند نیومده بود.قطره‌ها آروم به...

ادامه پارت ۸«دیر کردم.»رائون سریع گفت:«نه… یعنی… اشکالی ندار...

پارت ۷ (طولانی و عمیق)اون شب، رائون بیشتر از همیشه ساکت بود....

ادامه پارت ششدختر به سمت رائون نگاه کرد و با لبخند گفت:«اوه...

ادامه پارت پنجتهیونگ.خیلی نزدیک‌تر از چیزی که انتظار داشت.قل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط