{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۸
صبح روز بعد…
بارون هنوز بند نیومده بود.
قطره‌ها آروم به شیشه‌های خوابگاه می‌خوردن و یه صدای یکنواخت و آرام‌بخش ایجاد کرده بودن…
اما برای رائون، این صدا اصلاً آرام‌بخش نبود.
روی تختش نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود.
تمام دیشب…
تمام اون لحظه‌ها…
اون سوال تهیونگ…
و جواب خودش…
همه‌اش توی ذهنش تکرار می‌شد.
«اگه واقعاً بخوامش… آره.»
آروم زیر لب گفت:
«واقعاً می‌خوامش…؟»
قلبش بی‌اختیار تندتر زد.
یونا از اون طرف اتاق صداش زد:
«رائون؟ هنوز آماده نشدی؟ دیرت میشه!»
رائون سریع به خودش اومد:
«آره… الان میام.»
اما وقتی از جلوی آینه رد شد، چند ثانیه وایستاد.
به خودش نگاه کرد…
و برای اولین بار، چیزی رو توی نگاه خودش دید که قبلاً نبود.
تردید… و امید، با هم.
وقتی به کافه رسید…
هوا هنوز نم‌نم بارونی بود.
خیابون خیس، بوی خاک بارون‌خورده…
اما این بار، قبل از اینکه وارد بشه، مکث نکرد.
در رو باز کرد.
فضای داخل گرم بود…
اما چیزی فرق داشت.
تهیونگ هنوز نیومده بود.
رائون کمی جا خورد.
اولین باری بود که قبل از اون می‌رسید.
یه حس عجیب توی دلش نشست…
انگار یه تکه از روزش سر جاش نبود.
مشغول کار شد، اما تمرکزش کم بود.
هر صدای زنگ در… هر سایه‌ای که از شیشه رد می‌شد…
باعث می‌شد ناخودآگاه سرش رو بلند کنه.
تا اینکه—
در باز شد.
قلبش ناخودآگاه تند زد.
اما…
اون تهیونگ نبود.
چند دقیقه بعد…
بالاخره در دوباره باز شد.
این بار… خودش بود.
موهاش کمی خیس شده بود، قطره‌های بارون هنوز روی یقه لباسش دیده می‌شد.
نگاهش همون‌قدر آروم بود… اما یه خستگی خفیف توش بود.
رائون بی‌اختیار چند ثانیه بهش خیره شد.
تهیونگ نگاهش کرد.
برای یه لحظه…
فقط یه لحظه…
نگاهشون قفل شد.
و دوباره… همون حس.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۸«دیر کردم.»رائون سریع گفت:«نه… یعنی… اشکالی ندار...

ادامه پارت هفت چند دقیقه بعد، در کافه باز شد.تهیونگ بیرون او...

پارت ۷ (طولانی و عمیق)اون شب، رائون بیشتر از همیشه ساکت بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط