{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۳۴

«ویو جئون جونگ‌کوک»

تمام بعدازظهر...

سعی کردم خودم رو قانع کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.

دوین فقط با بوراک حرف زده بود.

همین.

اما هر بار که سرم رو از روی لپ‌تاپ بلند می‌کردم...

بوراک کنار میزش بود.

یه چیزی می‌گفت.

دوین هم گاهی می‌خندید.

همین خنده...

اعصابم رو به هم می‌ریخت

آخر وقت، از اتاقم بیرون اومدم.

_«خانم پارک.»

دوین سریع ایستاد.

+«بله آقای رئیس؟»

_«بیاین اتاقم.»

بوراک لبخند معنی‌داری زد.

_«رئیس، پروژه رو با من بررسی نمی‌کنین؟»

بدون اینکه نگاش کنم، گفتم:

_«نه.»

_«فعلاً با خانم پارک کار دارم.»

دوین با تعجب نگام کرد.

وقتی وارد اتاق شد...

در رو بستم.

چند ثانیه فقط سکوت بود.

بعد پوشه‌ای جلوش گذاشتم.

_«این پلان اشتباهه.»

خم شد نگاهش کرد.

+«ولی اینو من طراحی نکردم.»

_«می‌دونم.»

سرش رو بلند کرد.

+«پس چرا آوردینش برای من؟»

لبخند خیلی محوی زدم.

_«بهونه بود.»

چشم‌هاش گرد شد.

+«بهونه؟»

چند قدم نزدیک‌تر رفتم.

_«می‌خواستم ببینم چرا امروز انقدر ازم فرار می‌کنی.»

دوین مکث کرد.

+«من... فرار نمی‌کنم.»

_«می‌کنی.»

+«نه.»

_«می‌کنی.»

اخم کرد.

+«شما هم از صبح با داهی هستین.»

همین که جمله از دهنش بیرون اومد...

خودش هم فهمید چی گفته.

آروم سرش رو پایین انداخت.

من فقط...

لبخند زدم.
دیدگاه ها (۷)

همخونه اجباری... پارت ۱۳۵«ویو پارک دوین»وای...وای...وای...چی...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۶«ویو داهی»از پشت شیشه...همه‌چیز رو ...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۳«ویو بوراک»وقت ناهار...همه توی کافه...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۲«ویو جئون جونگ‌کوک»جلسه تموم شده بو...

همخونه اجباری... پارت 128"ویو بوراک"کنار پنجره ایستاده بودم....

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط