p33
p33
شام ۲ نفره تام نبود و منو متیو ۲ تایی را تخت بودم تو بغل متیو و داشتیم کتاب میخوندیم . دستاشو روی شونه هام میگذاشت و محکم پایین میاومد و به کل بدنم میرسید تا پاهام شلواری پام نبود . در اتاق زده شد پتو رو روم پاهام کشید .
متیو : فلورا
وارد شد و به سمتمون اومد . با دیدن بالا تنه ی لخت متیو نگاهشو به من داد . با لکنت گفت
فلورا : ام بفرماید شام
متیو کتابو بست و لبامو جلوش بوسید و لبخندی زد . نمیخواستم فلورا اینو ببینه . برگشتم . فلورا چشمای اشکی بهم نگاه کرد . متیو بهش لبخندی زد و گفت .
متیو : ممنون .
و رفت بیرون . و در محکم کوبیده شد . متیو نگاهم کرد متوجه شد هر دومون میدونستیم ولی به روی خودمون نیاوردیم .
پایین رفتیم و روی صندلی هامون نشستیم .
متیو : خب فلورا کوش ؟
لیلی کاسه منو برداشت و برام حلیم کشید (هدف : در آوردن حرص اونایی که اون پارت حلیمو مسخره کردن 😅)
دیانا : کافیه ممنون .
لیلی : حالش خوب نیست ارباب .
متیو : آها ! خوب بود که !
لیلی شونه ای بالا انداخت و رفت . شاممون رو خوردیم .
به اتاقمون برگشتیم . در اتاق زده شد . فلورا بود با بغض گفت
فلورا : ببخشید ام حالم خوب نبود . لطفا ام من براتون چایی آوردم .
جلو اومد و گذاشت اش روی میز کتاب تخت متیو . متیو بلند شد و بغلش کرد . زد زیر گریه آروم نوازشش میکرد و اونم تو بغل متیو غرق میشد .
متیو : من این عروسک رو دارم خب برو یکی دیگه رو برای خودت پیدا کن جوجه
فلورا : ولی من شمارو دوست دارم هق هق
متیو : تو مثل خواهر کوچولومی جوجه یه بوسه بهد میدهم و بعد باید بهم قول بدی که بری دنبال زندگیت .
آروم گونشو بوسید فلورا تو بغل بزرگ متیو ! . واقعا لغب جوجه مناسب اش بود .
متیو اشکاشو پاک کرد و گفت : خب
فلورا : یکیو پیدا میکنم
متیو لبخندی بهش زد و فلورا درو بست و رفت
دیانا : دوستت داره
متیو : ولی من تورو دوست دارم
تو بغلش کشیدم و خوابیدیم ...
رمان تامو پارت بعدیو ننوشتم هر وقت وقت کردم مینویسم .
توی کامنتا به جز درخواستی هایی که قبلا دادید همه ایده بدید برای چند پارتی یا سناریو از هر فیلمی ۳ تایی که بیشتر لایک بخوره رو مینویسم
و حمایتت کنیددددد
شام ۲ نفره تام نبود و منو متیو ۲ تایی را تخت بودم تو بغل متیو و داشتیم کتاب میخوندیم . دستاشو روی شونه هام میگذاشت و محکم پایین میاومد و به کل بدنم میرسید تا پاهام شلواری پام نبود . در اتاق زده شد پتو رو روم پاهام کشید .
متیو : فلورا
وارد شد و به سمتمون اومد . با دیدن بالا تنه ی لخت متیو نگاهشو به من داد . با لکنت گفت
فلورا : ام بفرماید شام
متیو کتابو بست و لبامو جلوش بوسید و لبخندی زد . نمیخواستم فلورا اینو ببینه . برگشتم . فلورا چشمای اشکی بهم نگاه کرد . متیو بهش لبخندی زد و گفت .
متیو : ممنون .
و رفت بیرون . و در محکم کوبیده شد . متیو نگاهم کرد متوجه شد هر دومون میدونستیم ولی به روی خودمون نیاوردیم .
پایین رفتیم و روی صندلی هامون نشستیم .
متیو : خب فلورا کوش ؟
لیلی کاسه منو برداشت و برام حلیم کشید (هدف : در آوردن حرص اونایی که اون پارت حلیمو مسخره کردن 😅)
دیانا : کافیه ممنون .
لیلی : حالش خوب نیست ارباب .
متیو : آها ! خوب بود که !
لیلی شونه ای بالا انداخت و رفت . شاممون رو خوردیم .
به اتاقمون برگشتیم . در اتاق زده شد . فلورا بود با بغض گفت
فلورا : ببخشید ام حالم خوب نبود . لطفا ام من براتون چایی آوردم .
جلو اومد و گذاشت اش روی میز کتاب تخت متیو . متیو بلند شد و بغلش کرد . زد زیر گریه آروم نوازشش میکرد و اونم تو بغل متیو غرق میشد .
متیو : من این عروسک رو دارم خب برو یکی دیگه رو برای خودت پیدا کن جوجه
فلورا : ولی من شمارو دوست دارم هق هق
متیو : تو مثل خواهر کوچولومی جوجه یه بوسه بهد میدهم و بعد باید بهم قول بدی که بری دنبال زندگیت .
آروم گونشو بوسید فلورا تو بغل بزرگ متیو ! . واقعا لغب جوجه مناسب اش بود .
متیو اشکاشو پاک کرد و گفت : خب
فلورا : یکیو پیدا میکنم
متیو لبخندی بهش زد و فلورا درو بست و رفت
دیانا : دوستت داره
متیو : ولی من تورو دوست دارم
تو بغلش کشیدم و خوابیدیم ...
رمان تامو پارت بعدیو ننوشتم هر وقت وقت کردم مینویسم .
توی کامنتا به جز درخواستی هایی که قبلا دادید همه ایده بدید برای چند پارتی یا سناریو از هر فیلمی ۳ تایی که بیشتر لایک بخوره رو مینویسم
و حمایتت کنیددددد
- ۳۷۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط