‏غذایش را که نمی‌خورد، وحشت می‌کردیم.

‏غذایش را که نمی‌خورد، وحشت می‌کردیم.
مطمئن می‌شدیم به عده ای غذا نرسیده، این‌طوری اعتراض می‌کرد به کارمان، تا آن گروهان را پیدا نمی‌کردیم و به آنها غذا نمی‌رسید، لب به غذا نمی‌زد، گاهی ۴۸ساعت گرسنه می‌ماند تا مطمئن شود همه غذا خورده‎ اند.
#حاج_قاسم #حاج‌قاسم
#دلتنگ_فرمانده
#Hero
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

رمان اسیر خان پارت شانزدهم ۱۶

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۱ | «مسئول خوردن وارد عمل...

چند پارتی

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بز...

عشق یا حسرت پارت ۲ شب رفتیم که بخوابیم که برای فردا پر انرژی...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁵جونگ‌کوک دوباره سر جاش نشسته بود.انگ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط