هنربرای هنربود
هنربرای هنربود
اگر کودک هم سایه سیرمی خوابید
و بمب هسته یی
اعجاز قرن نامیده نمیشد!
مرا ببخشید که نمیتوانم
با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند
برایتان باله برقصم
من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم
و میانه ندارم با نقاشانی که
وقتی پشت سه پایه شان می ایستند
بغضی درگلو ندارند
من شعار میدهم اگر شعر
بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم باشد
یا حکایت خر و کنیزک
شعار میدهم و پیش میروم و نیش می زنم!
مانند ماری که به کرم بودن متهم شده
بگذارشاعران دیگربرقلب ها برقصند
قبل از بلعیده شدن
به دست ماهیانی که زیبایی را دوست میدارند
و زیبایی به چشمشان رقص کرمی ست
که قلاب را برگلوگاهشان می دوزد!
نفت یک شبه ملی نشد
اما شاعرانی را می شناسم
که به چشم برهم زدنی
ملی نامیده شدند
اگرچه جهانشان
تنها در دایره ی منقلی خلاصه میشد!
من هم می توانستم حرف هایی به بزرگی نوبل بزنم
و آن قدرشاعر بودم که بتوانم
درکافه های سیگار ممنوع بنشینم
و با ترانه های سوزناک
دل دختران نوجوان ببرم
اما خواستم وصله یی شوم برپیراهن پاره ی تو
پسرک سرما خورده ی پشت چراغ قرمز!
که دعاهای ضد آیت حراج کرده یی
خواستم النگویی بردستان خواهرت ، یا
دستمالی که عرق ازپیشانی پدرت بگیرد وقتی ازپی کار..
سربالایی راه کارخانه را بالا میرود
میخواستم هیزمی دربخاری چپرشما باشم تا رماتیسم
ازپای مادرت به قلبش نخزد
این همه را خواستم و نتوانستم!
کاش جهان به قشنگی بال پروانه بود
تاشعراز واژه های تاریک تهی میشد
اما وقتی پدربزرگ درجوانی
دندان هایش را
به دندان سازی طماع می فروشد
و گیس های مادربزرگ
یک شبه سفیدمیشوند
دیگر چگونه میشود گفت:
زنده گی رسم خوش آیندی است؟!
"یغماگلرویی"
اگر کودک هم سایه سیرمی خوابید
و بمب هسته یی
اعجاز قرن نامیده نمیشد!
مرا ببخشید که نمیتوانم
با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند
برایتان باله برقصم
من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم
و میانه ندارم با نقاشانی که
وقتی پشت سه پایه شان می ایستند
بغضی درگلو ندارند
من شعار میدهم اگر شعر
بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم باشد
یا حکایت خر و کنیزک
شعار میدهم و پیش میروم و نیش می زنم!
مانند ماری که به کرم بودن متهم شده
بگذارشاعران دیگربرقلب ها برقصند
قبل از بلعیده شدن
به دست ماهیانی که زیبایی را دوست میدارند
و زیبایی به چشمشان رقص کرمی ست
که قلاب را برگلوگاهشان می دوزد!
نفت یک شبه ملی نشد
اما شاعرانی را می شناسم
که به چشم برهم زدنی
ملی نامیده شدند
اگرچه جهانشان
تنها در دایره ی منقلی خلاصه میشد!
من هم می توانستم حرف هایی به بزرگی نوبل بزنم
و آن قدرشاعر بودم که بتوانم
درکافه های سیگار ممنوع بنشینم
و با ترانه های سوزناک
دل دختران نوجوان ببرم
اما خواستم وصله یی شوم برپیراهن پاره ی تو
پسرک سرما خورده ی پشت چراغ قرمز!
که دعاهای ضد آیت حراج کرده یی
خواستم النگویی بردستان خواهرت ، یا
دستمالی که عرق ازپیشانی پدرت بگیرد وقتی ازپی کار..
سربالایی راه کارخانه را بالا میرود
میخواستم هیزمی دربخاری چپرشما باشم تا رماتیسم
ازپای مادرت به قلبش نخزد
این همه را خواستم و نتوانستم!
کاش جهان به قشنگی بال پروانه بود
تاشعراز واژه های تاریک تهی میشد
اما وقتی پدربزرگ درجوانی
دندان هایش را
به دندان سازی طماع می فروشد
و گیس های مادربزرگ
یک شبه سفیدمیشوند
دیگر چگونه میشود گفت:
زنده گی رسم خوش آیندی است؟!
"یغماگلرویی"
- ۱.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط