My professor
My professor
Chapter:2
Part:77
بافت پاره شده ی گوشت استخون بیرون زده و تکه های پارچه ی خاکستری لباس نگهبانی همه چی فریاد میزد که یک نفر تا همین چند ثانیه پیش اینجا بود و حالا نیست.
نگاهش بالا رفت اما بالا هم امن نبود.
اعضای بدن انسان از آسمون میفتاد روی زمین
دست، ساعد،سر ، یه ماسک ترک خورده ...
زمین زیر پاش غرق خون و جسد بود ... و هوا پر از بوی گوشت سوخته ی انسان نفسای منقطعش تند شد و قبل از اینکه هجوم ببره سمت لابراتوار ،با تمام رمقی که براش باقی مونده بود فریاد کشید :
تهیونگ: جونگ کوک !!!!!!!!
بی هیچ فکری زد به دل شعله های اتیش ... اما تو فاصله ی چند متری حرارت شدید
ساختمون سد راهش شد ... پوستش سوخت، برق گرفت، متوقف شد.
دوباره فریاد زد محکم تر و چنگ زننده تر با صدایی که دیگه انسانی نبود ...
تهیونگ:جونگ کوک !!!!!!!!!!! داداش !!!!!!
ساعدش رو جلوی صورتش گرفت و جلوتر رفت ... دیگه حتى زمین رو نگاه نکرد ...
از رو جسد نگهبانا رد شد ... از حرارت شدید آتیش چشماش گر گرفته و سرخ شد
چشماشو از درد محکم بست و طوری فریاد کشید که یه خش عمیق به صداش افتاد
تهیونگ:اه لعنتي ! هیزل !!!!!!!!!!!!!
و بعد دیوونه شد لگدی به در بزرگ فلزی کوبید ... با مشت با شونه، دوباره لگه از شدت داد و فریاد تمام رگای گردن و صورت سرخش بیرون زده بود ...
هر دو دستشو به دستگیره های در رسوند تا بازشون کنه ......
اما پوستش به دستگیره ی داغ چسبید و کاملا سوخت ...
فرياد غليظی کشید و به عقب پرت شد ... پوستش مثل یه صفحه ی آهنی ترک برداشته بود
... به اطراف نگاه کرد.
گیج سرگردون دیوانه دنبال یه سپر به وسیله یه راهی برای شکست جهنم. اما زمین فقط خون بود و جسد.
همونطور که سراسیمه و با سردرگمی اطرافشو میگشت تا راهی پیدا کنه ناگهان تو میدان دیدش کالبد سفید پوشی رو دید ... بی حرکت و بی صدا ... چشماشو ریز کرد ...
ادامه دارد....
خب خب
قرار بود چهار پارت بزارم
اما از اونجایی که ادمین عادی ندارید
حساس ترین جای ممکن تموم کردمــ
راستی احساس میکنم دیگه از این فیک خوشتون نمیاد:(
حمایتا قبلاً خیلی بیشتر بود
اما احساس میکنم خیلی کم شده:(
حالا که نزدیک به پارتای آخریم چرا حمایتا کم شده:((
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:77
بافت پاره شده ی گوشت استخون بیرون زده و تکه های پارچه ی خاکستری لباس نگهبانی همه چی فریاد میزد که یک نفر تا همین چند ثانیه پیش اینجا بود و حالا نیست.
نگاهش بالا رفت اما بالا هم امن نبود.
اعضای بدن انسان از آسمون میفتاد روی زمین
دست، ساعد،سر ، یه ماسک ترک خورده ...
زمین زیر پاش غرق خون و جسد بود ... و هوا پر از بوی گوشت سوخته ی انسان نفسای منقطعش تند شد و قبل از اینکه هجوم ببره سمت لابراتوار ،با تمام رمقی که براش باقی مونده بود فریاد کشید :
تهیونگ: جونگ کوک !!!!!!!!
بی هیچ فکری زد به دل شعله های اتیش ... اما تو فاصله ی چند متری حرارت شدید
ساختمون سد راهش شد ... پوستش سوخت، برق گرفت، متوقف شد.
دوباره فریاد زد محکم تر و چنگ زننده تر با صدایی که دیگه انسانی نبود ...
تهیونگ:جونگ کوک !!!!!!!!!!! داداش !!!!!!
ساعدش رو جلوی صورتش گرفت و جلوتر رفت ... دیگه حتى زمین رو نگاه نکرد ...
از رو جسد نگهبانا رد شد ... از حرارت شدید آتیش چشماش گر گرفته و سرخ شد
چشماشو از درد محکم بست و طوری فریاد کشید که یه خش عمیق به صداش افتاد
تهیونگ:اه لعنتي ! هیزل !!!!!!!!!!!!!
و بعد دیوونه شد لگدی به در بزرگ فلزی کوبید ... با مشت با شونه، دوباره لگه از شدت داد و فریاد تمام رگای گردن و صورت سرخش بیرون زده بود ...
هر دو دستشو به دستگیره های در رسوند تا بازشون کنه ......
اما پوستش به دستگیره ی داغ چسبید و کاملا سوخت ...
فرياد غليظی کشید و به عقب پرت شد ... پوستش مثل یه صفحه ی آهنی ترک برداشته بود
... به اطراف نگاه کرد.
گیج سرگردون دیوانه دنبال یه سپر به وسیله یه راهی برای شکست جهنم. اما زمین فقط خون بود و جسد.
همونطور که سراسیمه و با سردرگمی اطرافشو میگشت تا راهی پیدا کنه ناگهان تو میدان دیدش کالبد سفید پوشی رو دید ... بی حرکت و بی صدا ... چشماشو ریز کرد ...
ادامه دارد....
خب خب
قرار بود چهار پارت بزارم
اما از اونجایی که ادمین عادی ندارید
حساس ترین جای ممکن تموم کردمــ
راستی احساس میکنم دیگه از این فیک خوشتون نمیاد:(
حمایتا قبلاً خیلی بیشتر بود
اما احساس میکنم خیلی کم شده:(
حالا که نزدیک به پارتای آخریم چرا حمایتا کم شده:((
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۹۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط