{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می شود بی باده , با چشمان ِ خود مستم کنی

می شود بی باده , با چشمان ِ خود مستم کنی

شعر نه , افسانه نه , دریاچه یا دشتم کنی

می شود امشب میان ِ لحظه های عاشقی

دست در دستان ِ من , دعوت به یک رقصم کنی

امشب از لبهای خود جای شراب ِ قرمزی

مرده ام , شاید که شد با بوسه ای "هستم" کنی

می شود امشب فقط حرفی نگویی از سفر

شانه هایت را رقیب ِ خوب ِ سر سختم کنی

می شود امشب میان ِ بستر  ِ عریانی ات

با همین لبخندها , با چشم  ِ خود مستم کنی
دیدگاه ها (۱)

نمی دانم چرا وقتی،دلم درگیر یاد توست،هوا دلگیر و بارانیست......

خیلی سخته......بدونی نمیخوادِت، ولی بازم دوسش داشته باشی!!!!...

همانقدر که زن را باید فهمید ...مرد را هم باید درک کرد ...هما...

قلب های شکسته پارت ۵همان شب - عمارت موریارتیایزومی : ولی فکر...

بدووو کپشننن[سیزده سال قبل]آسمان شب با ابر های تار پوشیده بو...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۲ : آشفتگی شیرین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط