{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جایی از زمان...

جایی از زمان...
گرفتار آمدم!
جایی در زمین...
گم شده‌ام!
حبس در دستانِ خیالت!
چون قطره‌ای جاری از چشمی...
سرازیر از کوهسار شانه‌هایت!...
اشک هایی که گرفتار آمده‌اند٬...
در پشت صخره های دلتنگی!
و من در این منظره...
خورشید را کم دارم...
چشمانت را از من مگیر!
#زهرا_مهدی‌زاده
دیدگاه ها (۳)

چنان از خاطر برده ای مرا...که انگار هیچگاه در روزگارت نبوده ...

دیدنش از خواب تنهایی مرا بیدار کرددیدمش! یک بار دیگر دل هوای...

آدم است دیگر ...هر چقدر هم که قوی باشد ...گاهی وقت ها ...نیا...

تو آتشی..میان سینه ام !شعله ور می شوی...بالا می آیی...بالا م...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

a dream. last part.

و پاهایش روی سنگ‌های خیس سُر می‌خورد. جانگ، زن پیر، با دستان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط