ویو تهیونگ
𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔
ویو تهیونگ
بعد از اینکه گارسون سفارش هامون رو اورد شروع به خوردن کردیم.
بعد اینکه غذا خوردیم و حساب کردم با هم به سمت در رستوران رفتیم و از رستوران خارج شدیم.
ته:من میرسونمت
بعد از تایپ کردن گوشیشو به سمتم گرفت
ات:نه خیلی ممنونم خودم میتونم برم
دستشو گرفتم.
ویو ات
وقتی دستمو گرفت با تعجب بهش نگاه کردم
ته:خودم میرسونمت .
و بعد منو هم قدم با خودش به سمت ماشینه توی پارکینگ رستوران برد .
و در رو برام باز کرد. با یه لبخند خجالتی ازش تشکر مردم و بعد از بستن در ماشین به سمت دیگه رفت و خودش هم سوار ماشین شد.
ویو تهیونگ
وقتی دستشو گرفتم توی دستم اول تعجب کرد و بعد همراهم اومد. دستای توی دست های من خیلی کوچیک تر از اون چیزی که بود دیده میشدن و حس دستش توی دستم باعث بالا رفتن سرعت تپش قلبم شد. چقدر چه دختر میتونه معصوم و پاک باشه و همینجور ریزه میزه.
و وقتی اون لبخند خجالتی رو به رخم کشید قلبم براش ضعف رفت.
وقتی سوار ماشین شدم شروع به رانندگی کردم. و بعد از چند دقیقه توجه ام به ات جلب شد.
سرش رو به شیشه تکیه داده بود و چشماش اسیر خواب بودن اما تمام تلاششو میکرد که چشمای زیباشو نبنده.
دوباره دستای ظریفش رو توی دستم گرفتم.
انقدر خسته بود که حتی نمیتونست تعجب کنه که چرا دستشو گرفتم
ته:خسته ای، بخواب!
شستم رو روی دستش نوازش وار تکون میدادم.
تا اینکه توی مبارزه ی خستگیش و سعی در بیدار موندنش خستگی برنده شد.
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔
ویو تهیونگ
بعد از اینکه گارسون سفارش هامون رو اورد شروع به خوردن کردیم.
بعد اینکه غذا خوردیم و حساب کردم با هم به سمت در رستوران رفتیم و از رستوران خارج شدیم.
ته:من میرسونمت
بعد از تایپ کردن گوشیشو به سمتم گرفت
ات:نه خیلی ممنونم خودم میتونم برم
دستشو گرفتم.
ویو ات
وقتی دستمو گرفت با تعجب بهش نگاه کردم
ته:خودم میرسونمت .
و بعد منو هم قدم با خودش به سمت ماشینه توی پارکینگ رستوران برد .
و در رو برام باز کرد. با یه لبخند خجالتی ازش تشکر مردم و بعد از بستن در ماشین به سمت دیگه رفت و خودش هم سوار ماشین شد.
ویو تهیونگ
وقتی دستشو گرفتم توی دستم اول تعجب کرد و بعد همراهم اومد. دستای توی دست های من خیلی کوچیک تر از اون چیزی که بود دیده میشدن و حس دستش توی دستم باعث بالا رفتن سرعت تپش قلبم شد. چقدر چه دختر میتونه معصوم و پاک باشه و همینجور ریزه میزه.
و وقتی اون لبخند خجالتی رو به رخم کشید قلبم براش ضعف رفت.
وقتی سوار ماشین شدم شروع به رانندگی کردم. و بعد از چند دقیقه توجه ام به ات جلب شد.
سرش رو به شیشه تکیه داده بود و چشماش اسیر خواب بودن اما تمام تلاششو میکرد که چشمای زیباشو نبنده.
دوباره دستای ظریفش رو توی دستم گرفتم.
انقدر خسته بود که حتی نمیتونست تعجب کنه که چرا دستشو گرفتم
ته:خسته ای، بخواب!
شستم رو روی دستش نوازش وار تکون میدادم.
تا اینکه توی مبارزه ی خستگیش و سعی در بیدار موندنش خستگی برنده شد.
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
- ۷۸
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط