{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۷

پارت ۱۷
از آن روز، آموزش دیدن شروع کردم.
جونگکوک به من یاد داد چطور از خودم دفاع کنم.
_دوباره.
چاقو را در دستم چرخاندم.
_این‌طوری؟
_نه.
دستش روی دستم قرار گرفت.
_مچت رو ثابت نگه دار.
قلبم تند می‌زد.
_جونگکوک...
_تمرکز کن.
_دارم سعی می‌کنم.
لبخند زد.
_مشکل همین‌جاست.
_چی؟
_هر وقت نزدیکتم، تمرکزت رو از دست میدی.
صورتم داغ شد.
_خودت باعثشی.
چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_می‌دونم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۸چند هفته گذشت.من و جونگکوک به هم نزدیک‌تر شدیم.اما هن...

پارت ۲۰تمام شب دنبالش گشتم.بالاخره روی پشت‌بام پیداش کردم._ج...

پارت ۱۶بعد از رفتن تهیونگ، با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک._پد...

پارت ۱۵دنیا دور سرم چرخید._چی گفتی؟تهیونگ آرام گفت:_پدرت نمر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط