{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part⁸⁵
آسیه: دوروک‌ دربیار دیر شد😒
فک کنم حرکاتم دست خودم نبود
چرا میگی لباستو در بیار اینجوری انگار مشتاقی که اون بدن....
داشتم با خودم فکر می کردم که دیدم لباسشو درآورد
چشمام به بدن عضلانیش افتاد😲
اون عضله هاش🤤
اون شکم شش تیکش🤤
یهو به خودم اومدم سعی کردم خیلی فکر نکنم به اینجور چیزا🙄
یه آستینشو تو دستش کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم که پیرهنشو از این طرف دستش بیارم این طرف که قشنگ تنش کنه
اما وقتی یهو رفتم نزدیکش که لباسو بگیرم تو این دستم چشم تو چشم شدیم اون نگاهش فق به لبای من و چشام بود
من به چشای آبیش خیره شده بودم فاصله صورتامون به هم کلا یک سانت فاصله داشت لبامونم که از اون کمتر

دوروک‌: بهم نزدیک شد خیره چشمای خرماییه درشتشو خیره لباش شده بودم🤤
انقدر زیبا بود که دلم می‌خواست همینجور بهش نگاه کنم😍
میخواستم ببوسمش

آسیه: میخواست منو ببوسه که...
دیدگاه ها (۱)

Part⁸⁶آسیه: خواست منو ببوسه که یهو با صدای آنیسا که از توی ا...

هلو دوستان اینجا رمان عشق تا اخر عمر را میزاریم رمان درباره ...

Part⁸⁴آسیه: رفتم بالا دیدم هنوز آماده نیستدوروک!تو که هنوز آ...

Part⁸³آسیه: خب ایبیکه دروغ میگم؟ایبیکه: نه خوشگلم تو همینجور...

#چندپارتی #لینو#استری_کیدز{My enemy}part²⁰.....ویو ا.ت به سخ...

پارت 131

{عشق یا انتقام؟...}part:8با حس سوزش و درد چشم هاش و باز کرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط