چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁰
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
به سختی جلوی خودم رو گرفتم که گریه نکنم. از روی صندلی بلند شدم و گوشیم رو گرفتم و به سمت اتاقم رفتم. در محکم بستم و خودم رو پرت کردم روی تخت. سرم به طرف سقف بود و اشک هام از روی گونه هام پایین میومد و گوشم رو خیس میکرد. خیلی بی صدا داشتم گریه میکردم.
الان ساعت ۳ شبه. چشم هام بخاطر گریه ای که کردم سرخ شده بود.
به پهلو روی تختم خوابیده بودم و فقط داشتم به لینو فکر میکردم. احساس کردم پلک هام داره سنگین میشه. بلند شدم و پتو رو روی خودم انداختم و خوابیدم
(پرش زمانی به مدرسه)
۱ ساعت زودتر از زمانی که همیشه میومدم مدرسه اومدم...مدرسه خلوت بود انگار کسی اونجا نبود
در کلاس رو بازکردم و اون رو دیدم. روی نیمکتش نشسته بود، پاهاش روی میز جلوش بود، با یک توپ کوچیک توی دستش که اون رو به زمین میزد و بعد توپ به بالا میرفت سرگرم شده بود. توپ رو توی دستش گرفت و سرش رو به طرف من چرخوند. پاهاش رو از روی میز برداشت به سمتم اومد . چند قدم بیشتر باهم فاصله نداشتیم. به من نگاه نمیکرد به توپی که توی دستش بود و داشت اون رو توی دستش قل میداد نگاه میکرد
+بهت زنگ زدم...چرا جواب ندادی؟
باید بهش دروغ بگم. نمیخوام راجب به رابطه ی من و اون زنه چیزی بدونه.
_توی رستوران بودم و سرم خیلی شلوغ بود.
+دروغ نگو...دیروز با دوستام اونجا رفتیم. تعطیل بود.
مکثی کرد و به چشمام نگاه کرد و بعد ادامه داد
+راستش رو بگو. چرا جواب ندادی؟
_(سکوت)
+مثل اینکه نمیخوای جواب بدی. باشه...ولی چرا زیر چشمات گوده؟
یک قدم بهم نزدیک شد
_آه...دیشب نتونستم خوب بخوابم.
+گریه کردی؟
_چی؟نه
دو قدم دیگه نزدیک شد و الان فاصله بینمون خیلی کمه
+بهم دروغ نگو
_من...دروغ نمیگم که
+ا.ت...
نزدیکم شد. انقدر نزدیکم شده که میتونم گرمای بدنش رو احساس میکنم
ادامه دارد...
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁰
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
به سختی جلوی خودم رو گرفتم که گریه نکنم. از روی صندلی بلند شدم و گوشیم رو گرفتم و به سمت اتاقم رفتم. در محکم بستم و خودم رو پرت کردم روی تخت. سرم به طرف سقف بود و اشک هام از روی گونه هام پایین میومد و گوشم رو خیس میکرد. خیلی بی صدا داشتم گریه میکردم.
الان ساعت ۳ شبه. چشم هام بخاطر گریه ای که کردم سرخ شده بود.
به پهلو روی تختم خوابیده بودم و فقط داشتم به لینو فکر میکردم. احساس کردم پلک هام داره سنگین میشه. بلند شدم و پتو رو روی خودم انداختم و خوابیدم
(پرش زمانی به مدرسه)
۱ ساعت زودتر از زمانی که همیشه میومدم مدرسه اومدم...مدرسه خلوت بود انگار کسی اونجا نبود
در کلاس رو بازکردم و اون رو دیدم. روی نیمکتش نشسته بود، پاهاش روی میز جلوش بود، با یک توپ کوچیک توی دستش که اون رو به زمین میزد و بعد توپ به بالا میرفت سرگرم شده بود. توپ رو توی دستش گرفت و سرش رو به طرف من چرخوند. پاهاش رو از روی میز برداشت به سمتم اومد . چند قدم بیشتر باهم فاصله نداشتیم. به من نگاه نمیکرد به توپی که توی دستش بود و داشت اون رو توی دستش قل میداد نگاه میکرد
+بهت زنگ زدم...چرا جواب ندادی؟
باید بهش دروغ بگم. نمیخوام راجب به رابطه ی من و اون زنه چیزی بدونه.
_توی رستوران بودم و سرم خیلی شلوغ بود.
+دروغ نگو...دیروز با دوستام اونجا رفتیم. تعطیل بود.
مکثی کرد و به چشمام نگاه کرد و بعد ادامه داد
+راستش رو بگو. چرا جواب ندادی؟
_(سکوت)
+مثل اینکه نمیخوای جواب بدی. باشه...ولی چرا زیر چشمات گوده؟
یک قدم بهم نزدیک شد
_آه...دیشب نتونستم خوب بخوابم.
+گریه کردی؟
_چی؟نه
دو قدم دیگه نزدیک شد و الان فاصله بینمون خیلی کمه
+بهم دروغ نگو
_من...دروغ نمیگم که
+ا.ت...
نزدیکم شد. انقدر نزدیکم شده که میتونم گرمای بدنش رو احساس میکنم
ادامه دارد...
- ۱.۶k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط