« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۱۲: دختری که نباید زنده میماند
جه-این هنوز به عکس خیره مانده بود.
دستهایش میلرزید.
چهرهی خانوادهای را میدید که سالها از او گرفته شده بود.
اما بیشتر از همه یک چیز آزارش میداد.
آن جملهی پشت عکس.
«دختر جئونها نباید زنده میماند.»
جونگکوک عکس را از دستش گرفت.
چشمهایش پر از خشم شد.
«پس از اول هدفش تو بودی؟»
مرد فقط لبخند زد.
«نه فقط اون.»
تهیونگ جلو آمد.
صدایش سرد بود.
«منظورت چیه؟»
مرد نگاهش را به تهیونگ داد.
«تو هم توی اون شب فقط یه قربانی نبودی.»
«تو بخشی از داستان بودی.»
جه-این با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
«بازم چیزی هست که من نمیدونم؟»
تهیونگ سکوت کرد.
و این سکوت بیشتر از هر جوابی درد داشت.
جه-این آرام گفت: «تهیونگ...»
تهیونگ بالاخره گفت:
«قبل از اون تصادف، پدرم با خانوادهی تو معامله داشت.»
همه ساکت شدند.
«اما وقتی فهمید چه اتفاقی قراره بیفته، دیر شده بود.»
«من فقط کسی بودم که رسیدم.»
جه-این با بغض پرسید:
«پس تو از اول توی زندگی من بودی؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه مثل چیزی که فکر میکنی.»
«من فقط میخواستم جبران کنم.»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
«جبران؟»
«تو خواهر منو از خانوادش جدا کردی.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون میدانست بخشی از حرفش درست است.
مرد مرموز خندید.
«دیدی؟ حتی الان هم نمیتونه حقیقت رو کامل بگه.»
«چون یه چیز بزرگتر وجود داره.»
«یه چیزی که هنوز از جه-این پنهان کرده.»
نگاه همه به سمت تهیونگ رفت.
جه-این آرام پرسید:
«چی؟»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
«اون شب... من فقط نجاتت ندادم.»
«من باعث شدم جونگکوک فکر کنه تو مردی.»
جونگکوک خشکش زد.
«چی گفتی؟»
تهیونگ چشمهایش را بست.
«بعد از حادثه، وقتی تو رو پیدا کردم...»
«فکر کردم اگر برادرت پیدات کنه، دوباره هدف قرار میگیری.»
جه-این با ناباوری نگاهش کرد.
«پس تصمیم گرفتی منو ازش بگیری؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
سکوت سنگینی افتاد.
حتی صدای باد هم شنیده میشد.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
سالها نفرتش حالا شکل دیگری گرفته بود.
اما هنوز درد داشت.
جه-این آرام عقب رفت.
اشک در چشمهایش جمع شده بود.
«تو همهی انتخابهامو ازم گرفتی.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون هیچ جوابی نداشت.
اما بعد آرام گفت:
«آره.»
«ولی هیچوقت یه لحظه هم نبود که نجات دادنت برام مهم نباشه.»
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردند.
جه-این هنوز ناراحت بود.
اما برای اولین بار پشت اشتباههای تهیونگ را دید.
یک آدم ترسیده.
کسی که بلد نبود چطور دوست داشته باشد.
ناگهان صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
شیشهها لرزیدند.
یونگی فریاد زد:
«ما تنها نیستیم!»
جیمین سریع سمت پنجره رفت.
«محاصره شدیم.»
مرد مرموز آرام عقب رفت.
«حقیقت رو پیدا کردی.»
«اما حالا باید ببینی برای نگه داشتنش چقدر هزینه میدی.»
تهیونگ اسلحهاش را آماده کرد.
اما قبل از رفتن کنار جه-این ایستاد.
این بار نه برای کنترل کردنش.
فقط برای اینکه بداند تنها نیست.
جه-این نگاهش کرد.
و آرام گفت:
«هنوز ازت ناراحتم.»
تهیونگ سر تکان داد.
«میدونم.»
«ولی...»
مکث کرد.
«دیگه نمیخوام فقط دشمنم ببینمت.»
برای اولین بار بعد از مدتها...
تهیونگ امید را حس کرد.
پایان پارت ۱۲
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۲: دختری که نباید زنده میماند
جه-این هنوز به عکس خیره مانده بود.
دستهایش میلرزید.
چهرهی خانوادهای را میدید که سالها از او گرفته شده بود.
اما بیشتر از همه یک چیز آزارش میداد.
آن جملهی پشت عکس.
«دختر جئونها نباید زنده میماند.»
جونگکوک عکس را از دستش گرفت.
چشمهایش پر از خشم شد.
«پس از اول هدفش تو بودی؟»
مرد فقط لبخند زد.
«نه فقط اون.»
تهیونگ جلو آمد.
صدایش سرد بود.
«منظورت چیه؟»
مرد نگاهش را به تهیونگ داد.
«تو هم توی اون شب فقط یه قربانی نبودی.»
«تو بخشی از داستان بودی.»
جه-این با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
«بازم چیزی هست که من نمیدونم؟»
تهیونگ سکوت کرد.
و این سکوت بیشتر از هر جوابی درد داشت.
جه-این آرام گفت: «تهیونگ...»
تهیونگ بالاخره گفت:
«قبل از اون تصادف، پدرم با خانوادهی تو معامله داشت.»
همه ساکت شدند.
«اما وقتی فهمید چه اتفاقی قراره بیفته، دیر شده بود.»
«من فقط کسی بودم که رسیدم.»
جه-این با بغض پرسید:
«پس تو از اول توی زندگی من بودی؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه مثل چیزی که فکر میکنی.»
«من فقط میخواستم جبران کنم.»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
«جبران؟»
«تو خواهر منو از خانوادش جدا کردی.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون میدانست بخشی از حرفش درست است.
مرد مرموز خندید.
«دیدی؟ حتی الان هم نمیتونه حقیقت رو کامل بگه.»
«چون یه چیز بزرگتر وجود داره.»
«یه چیزی که هنوز از جه-این پنهان کرده.»
نگاه همه به سمت تهیونگ رفت.
جه-این آرام پرسید:
«چی؟»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
«اون شب... من فقط نجاتت ندادم.»
«من باعث شدم جونگکوک فکر کنه تو مردی.»
جونگکوک خشکش زد.
«چی گفتی؟»
تهیونگ چشمهایش را بست.
«بعد از حادثه، وقتی تو رو پیدا کردم...»
«فکر کردم اگر برادرت پیدات کنه، دوباره هدف قرار میگیری.»
جه-این با ناباوری نگاهش کرد.
«پس تصمیم گرفتی منو ازش بگیری؟»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
سکوت سنگینی افتاد.
حتی صدای باد هم شنیده میشد.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
سالها نفرتش حالا شکل دیگری گرفته بود.
اما هنوز درد داشت.
جه-این آرام عقب رفت.
اشک در چشمهایش جمع شده بود.
«تو همهی انتخابهامو ازم گرفتی.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون هیچ جوابی نداشت.
اما بعد آرام گفت:
«آره.»
«ولی هیچوقت یه لحظه هم نبود که نجات دادنت برام مهم نباشه.»
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردند.
جه-این هنوز ناراحت بود.
اما برای اولین بار پشت اشتباههای تهیونگ را دید.
یک آدم ترسیده.
کسی که بلد نبود چطور دوست داشته باشد.
ناگهان صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
شیشهها لرزیدند.
یونگی فریاد زد:
«ما تنها نیستیم!»
جیمین سریع سمت پنجره رفت.
«محاصره شدیم.»
مرد مرموز آرام عقب رفت.
«حقیقت رو پیدا کردی.»
«اما حالا باید ببینی برای نگه داشتنش چقدر هزینه میدی.»
تهیونگ اسلحهاش را آماده کرد.
اما قبل از رفتن کنار جه-این ایستاد.
این بار نه برای کنترل کردنش.
فقط برای اینکه بداند تنها نیست.
جه-این نگاهش کرد.
و آرام گفت:
«هنوز ازت ناراحتم.»
تهیونگ سر تکان داد.
«میدونم.»
«ولی...»
مکث کرد.
«دیگه نمیخوام فقط دشمنم ببینمت.»
برای اولین بار بعد از مدتها...
تهیونگ امید را حس کرد.
پایان پارت ۱۲
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط