#pain
#pain
#P⁸⁵
#season²
از اتاق کارش یکی از دوربین هاش رو برداشت و از خونه بیرون رفت. اون توی شهر فلورانس زندگی میکرد، شهری با مناظر زیبا که مناسب تهیونگ بود. به یکی از پارک های اطراف خونه اش رفت تا بتونه طبق عادت همیشگیش چند تا سوژه برای عکاسی پیدا کنه. اول از انعکاس ابر ها و پرستو ها روی اب عکاسی کرد و بعد از خوده آسمان برای سوژه بعدی استفاده کرد، از یکی از قسمت های پارک که پر از گل بود عکس گرفت و برای سوژه بعدی از یک خانم با استایل کلاسیک خواست تا مدل عکاسیش بشه و اون خانم با خوش رویی قبول کرد. بعد از عکاسی دوربینش رو دور گردنش آویزون کرد و به سمت کافه ای که همیشه می رفت و از خونه فاصله ی زیادی داشت، شروع به قدم زدن کرد. نسیم پاییزی صورت تمام رهگذر ها رو نوازش کنان رد میکرد و یکی از اون رهگذر ها تهیونگ بود، کسی که در تمام یک سالی که اومده بود به این شهر، سختی و غم زیادی تحمل کرده بود و تمام تلاششو کرده بود بتونه به اونجایی که الان هست برسه، کسی که تونست بلاخره گالری هنری خودش رو افتتاح کنه و تمام نقاشی ها و عکس هاش رو به نمایش بزاره. دیشب تا دیروقت در حال مرتب کردن آثار داخل گالری بود که امروز بتونه با خیال راحت به مردم هنرش رو نشون بده. توی این یک سال خیلی بزرگتر و بالغ تر شده بود، حتی جذاب تر هم شده بود. روزانه خیلی ها پیشنهاد قرار گذاشتن بهش میدادن اما اون هنوز عاشق یکی دیگه بود. وقتی توی افکارش غرق میشد با خودش میگفت چرا اون دفعه بوسیدمش، اون در تمام این مدت حرفای دلشو توی نقاشی و عکس هاش ثبت کرده بود.
با هل دادن در شیشه ای وارد کافه شد.
_سلام.
+ سلام پسرم خوش اومدی! همون همیشگی؟
_نه لطفا ایندفعه برام چای بیارین، یک چای که هم بهم انرژی بده و هم آرامش بخش باشه.
+ باشه.
بعد از سفارش دادن، به سمت یکی از میزهای تو کنج کافه رفت.
روزنامه ای که توی راه اومدن به کافه خریده بود رو باز کرد و بعد از زدن عینکش، شروع کرد به خوندنش. پاش رو روی پاش انداخت و با تمرکز داشت روزنامه ای به زبان کره ای نوشته شده بود و از اخبار جایی که یک سال بود ازش دور بود، خبر میداد.
پیرمرد صاحب کافه که جدیدا خیلی با تهیونگ رفیق شده بود با چای تهیونگ به سمت میزش رفت.
+دوباره روزنامه کره ای گرفتی؟
_بله. نمیتونم دور از اخبار کشورم بمونم.
+متوجهم. امروز روز افتتاحیه است درسته؟
_اوه بله درسته. میتونید تشریف بیارید؟
+حتما.
_من اینجا آشنایی ندارم باعث خوشحالی و افتخار منه که شما بیاید.
پیرمرد دست تهیونگ رو گرفت و آروم فشرد.
+تو جای پسره نداشته ی منی، این وظیفمه که بیام.
_ خیلی ممنونم، اگر همسرتون هم مایل بودن با هم بیاید.
تهیونگ که میدونست توی ایتالیا هر نفر رو باید جدا دعوت کرد، به اینکه همسرش هم میتونه همراه پیر مرد بیاد اشاره کرد.
تهیونگ کمی از چای رو نوشید.
_ واقعا مزه ی آرامش دهنده ای داره.
پیر مرد لبخندی زد و رفت که به باقی سفارشاتش برسه.
تهیونگ از کنج کافه به آدم هایی که با چهره های مختلف توی کافه میخندیدن و حرف میزدن نگاه کرد. بعد از خوندن روزنامه اش و نوشیدن چای اش از پیرمرد خداحافظی کرد و رفت که برای افتتاحیه دیر نرسه.
همه چیز آماده بود. تهیونگ گوشه ی گالری وایساده بود و انتظار زیادی نداشت تا مردم بیان و از آثاری که برای اولین روز به عنوان یک نوع تبلیغ و جذب مشتری توی گالریش به نمایش گذاشته بود دیدن بکنن، با جمعیت زیاد و مشتاقی مواجه شد. مردم گاهی از تهیونگ میپرسیدن که آیا اون صاحب گالری هست و باهاش عکس میگرفتن، بعضی ها پیشنهاد دوستی یا رابطه میدادن اما تهیونگ مثل همیشه با احترام رد میکرد.
توی این مدت فقط تونستم همین قدر بنویسم. بازم مینویسم.
اون فیلمی که پین کردم و گفتم وایب فصل دوم رو میده در واقع بیشتر منظورم به شغل آینده شخصیت ها بود که تهیونگ عکاس هستش و جونگکوک راننده ای هست که با ماشین مسابقه میده، و اگر به اون فیلم دقت کرده باشید اون وایبی که ایتالیا میده رو هم انگار داره منعکس میکنه.
حمایت یادتون نره.
بوس بهتون😝
#P⁸⁵
#season²
از اتاق کارش یکی از دوربین هاش رو برداشت و از خونه بیرون رفت. اون توی شهر فلورانس زندگی میکرد، شهری با مناظر زیبا که مناسب تهیونگ بود. به یکی از پارک های اطراف خونه اش رفت تا بتونه طبق عادت همیشگیش چند تا سوژه برای عکاسی پیدا کنه. اول از انعکاس ابر ها و پرستو ها روی اب عکاسی کرد و بعد از خوده آسمان برای سوژه بعدی استفاده کرد، از یکی از قسمت های پارک که پر از گل بود عکس گرفت و برای سوژه بعدی از یک خانم با استایل کلاسیک خواست تا مدل عکاسیش بشه و اون خانم با خوش رویی قبول کرد. بعد از عکاسی دوربینش رو دور گردنش آویزون کرد و به سمت کافه ای که همیشه می رفت و از خونه فاصله ی زیادی داشت، شروع به قدم زدن کرد. نسیم پاییزی صورت تمام رهگذر ها رو نوازش کنان رد میکرد و یکی از اون رهگذر ها تهیونگ بود، کسی که در تمام یک سالی که اومده بود به این شهر، سختی و غم زیادی تحمل کرده بود و تمام تلاششو کرده بود بتونه به اونجایی که الان هست برسه، کسی که تونست بلاخره گالری هنری خودش رو افتتاح کنه و تمام نقاشی ها و عکس هاش رو به نمایش بزاره. دیشب تا دیروقت در حال مرتب کردن آثار داخل گالری بود که امروز بتونه با خیال راحت به مردم هنرش رو نشون بده. توی این یک سال خیلی بزرگتر و بالغ تر شده بود، حتی جذاب تر هم شده بود. روزانه خیلی ها پیشنهاد قرار گذاشتن بهش میدادن اما اون هنوز عاشق یکی دیگه بود. وقتی توی افکارش غرق میشد با خودش میگفت چرا اون دفعه بوسیدمش، اون در تمام این مدت حرفای دلشو توی نقاشی و عکس هاش ثبت کرده بود.
با هل دادن در شیشه ای وارد کافه شد.
_سلام.
+ سلام پسرم خوش اومدی! همون همیشگی؟
_نه لطفا ایندفعه برام چای بیارین، یک چای که هم بهم انرژی بده و هم آرامش بخش باشه.
+ باشه.
بعد از سفارش دادن، به سمت یکی از میزهای تو کنج کافه رفت.
روزنامه ای که توی راه اومدن به کافه خریده بود رو باز کرد و بعد از زدن عینکش، شروع کرد به خوندنش. پاش رو روی پاش انداخت و با تمرکز داشت روزنامه ای به زبان کره ای نوشته شده بود و از اخبار جایی که یک سال بود ازش دور بود، خبر میداد.
پیرمرد صاحب کافه که جدیدا خیلی با تهیونگ رفیق شده بود با چای تهیونگ به سمت میزش رفت.
+دوباره روزنامه کره ای گرفتی؟
_بله. نمیتونم دور از اخبار کشورم بمونم.
+متوجهم. امروز روز افتتاحیه است درسته؟
_اوه بله درسته. میتونید تشریف بیارید؟
+حتما.
_من اینجا آشنایی ندارم باعث خوشحالی و افتخار منه که شما بیاید.
پیرمرد دست تهیونگ رو گرفت و آروم فشرد.
+تو جای پسره نداشته ی منی، این وظیفمه که بیام.
_ خیلی ممنونم، اگر همسرتون هم مایل بودن با هم بیاید.
تهیونگ که میدونست توی ایتالیا هر نفر رو باید جدا دعوت کرد، به اینکه همسرش هم میتونه همراه پیر مرد بیاد اشاره کرد.
تهیونگ کمی از چای رو نوشید.
_ واقعا مزه ی آرامش دهنده ای داره.
پیر مرد لبخندی زد و رفت که به باقی سفارشاتش برسه.
تهیونگ از کنج کافه به آدم هایی که با چهره های مختلف توی کافه میخندیدن و حرف میزدن نگاه کرد. بعد از خوندن روزنامه اش و نوشیدن چای اش از پیرمرد خداحافظی کرد و رفت که برای افتتاحیه دیر نرسه.
همه چیز آماده بود. تهیونگ گوشه ی گالری وایساده بود و انتظار زیادی نداشت تا مردم بیان و از آثاری که برای اولین روز به عنوان یک نوع تبلیغ و جذب مشتری توی گالریش به نمایش گذاشته بود دیدن بکنن، با جمعیت زیاد و مشتاقی مواجه شد. مردم گاهی از تهیونگ میپرسیدن که آیا اون صاحب گالری هست و باهاش عکس میگرفتن، بعضی ها پیشنهاد دوستی یا رابطه میدادن اما تهیونگ مثل همیشه با احترام رد میکرد.
توی این مدت فقط تونستم همین قدر بنویسم. بازم مینویسم.
اون فیلمی که پین کردم و گفتم وایب فصل دوم رو میده در واقع بیشتر منظورم به شغل آینده شخصیت ها بود که تهیونگ عکاس هستش و جونگکوک راننده ای هست که با ماشین مسابقه میده، و اگر به اون فیلم دقت کرده باشید اون وایبی که ایتالیا میده رو هم انگار داره منعکس میکنه.
حمایت یادتون نره.
بوس بهتون😝
- ۷۳۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط