ازدواج پر حاشیه من☆پارت ۷☆
ازدواج پر حاشیه من☆پارت ۷☆
{اسلاید دو انگشترا}
ویو ا/ت:
صبح ساعت ۷ بلند شدم دیدم کوک نیستش رفتم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم اومدم بیرون موهامو خشک کردمو یه لباس ساده پوشیدم در کمدو باز کردم که لباس عروسمو با لباس کوک بردارم و درکمال ناباوری لباسامون نبود با حالت دو رفتم بیرون اتاق دیدم مامانم اینا با کوک نشستن دارن صبحونه میخورن
ا/ت:کوککککککککک
کوک:کوفتتتتتتتت
ا/ت:لباسا نیستتتتتتتتت
کوک:اسکل دست منه
ا/ت:خب نگران شدم
کوک:ناراحت که نشدی؟
ا/ت:نه ک.ص.خ.لم مگه من
کوک:باشه بیا صبحونه بخور سریع را بیوفتیم
صبحونمو خوردمو رفتیم سوار ماشین شدیم
توی راه هیچ حرفی نمیزدیم که کوک سکوتو شکست
کوک:اگه چیزی خواستی به من زنگ بزن میگم برات بفرستن
ا/ت:اووووووو باوشششش
ویو کوک:
ا/ت رو رسوندمو خودمم رفتم سالن داشتن موهامو درست میکردن که گوشیم زنگ خورد جینا بود
جینا:الو سلام ددی اون هرزه رو رسوندی میخواستم بهت بگم که............
کوک:جینا درمورد ا/ت درست صحبت کن
جینا:خب حالا میخواستم بهت بگم من میخوام برم سالن وقت گرفتم یه چند تا عکس تاج برات میفرستم بگو کدوم قشنگ تره اونو میزارم
کوک:جینا مگه بهت نگفتم حق نداری بیای همین الان کنسلش کن اگه بیای قسم میخورم پاهاتو بشکونم
جینا:آخه
کوک:فهمیدی دیگه؟؟؟؟؟؟؟
جینا:باشهههههههههه
جینا واقعا اعصابمو خورد میکنه الان ساعت ۴ ظهره ا/ت مسیج داد گفت برم دنبالش رفتم سوار ماشین شدم کارای ماشینو اینارو انجام دادم رفتم دنبال ا/ت وقتی رسیدم با یه صحنه وحشتناک زیبا مواجه شدم به طرز عجیبی زیبا شده بود واقعا انگار یه فرشته اومده تو زندگیم واقعا برا شب لحظه شماری میکردم
ا/ت:کوک..........کوکککککککک
کوک:ها ب.بله بله
ا/ت:خوبی؟
کوک:آ.آره بیا بریم
ا/ت:خیله خب
فلش بک به عروسی💃💃
حاج آقا{حاج آقا🤣🤣}:دخترم این متن رو از رو این کاغذ تکرار کن
ا/ت:چشم.........
امروز، روزی است که دو قلبِ ناآرام، در کنارِ هم آرام میگیرند؛ روزی که «تو» و «من» به «ما» تبدیل میشود و سکوتِ سالها، با یک «بله» ناطق میشود.
عشق، گاهی آتشِ شعلهور است، گاهی سکوتِ امن؛ و گاهی هم… چشمانِ تو که تمامِ حرفِ من را پیش از گفتنم فهمیدهاند.
تو آغازی برای من بودی، آنگاه که هیچ پایانی نمیخواستم؛ و «با تو بودن» برای من نه یک انتخاب، که یک سرنوشتِ دوستداشتنی است.
اینجا، در برابرِ خدا و مردم، به تو میگویم که در شادی، عاشق توام؛ در غم، پناهِ تو؛ و در هر لحظهٔ زندگیمان، همدمِ بیقرار تو.
همین «بله» است که مرا از تو میگیرد و در آغوشِ تو میگذارد.
حاج آقامون:پسرم توهم این رو از رو این کاخ تکرار کن
کوک:بله.........
امروز، روزی است که دو قلبِ ناآرام، در کنارِ هم آرام میگیرند؛ روزی که «تو» و «من» به «ما» تبدیل میشود و سکوتِ سالها، با یک «بله» ناطق میشود.
عشق، گاهی آتشِ شعلهور است، گاهی سکوتِ امن؛ و گاهی هم… چشمانِ تو که تمامِ حرفِ من را پیش از گفتنم فهمیدهاند.
تو آغازی برای من بودی، آنگاه که هیچ پایانی نمیخواستم؛ و «با تو بودن» برای من نه یک انتخاب، که یک سرنوشتِ دوستداشتنی است.
اینجا، در برابرِ خدا و مردم، به تو میگویم که در شادی، عاشق توام؛ در غم، پناهِ تو؛ و در هر لحظهٔ زندگیمان، همدمِ بیقرار تو.
همین «بله» است که مرا از تو میگیرد و در آغوشِ تو میگذارد.
حاج آقامون:پروردگارا! این دو دل را به یکدیگر پیوند زدیم؛ پس تو نیز با نگاهِ مهربانت بر این پیوند نظاره کن. آمین
☆
خب اینم از این پارت لایک کن ترو قرآن دستم درد گرفت😂😂
{اسلاید دو انگشترا}
ویو ا/ت:
صبح ساعت ۷ بلند شدم دیدم کوک نیستش رفتم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم اومدم بیرون موهامو خشک کردمو یه لباس ساده پوشیدم در کمدو باز کردم که لباس عروسمو با لباس کوک بردارم و درکمال ناباوری لباسامون نبود با حالت دو رفتم بیرون اتاق دیدم مامانم اینا با کوک نشستن دارن صبحونه میخورن
ا/ت:کوککککککککک
کوک:کوفتتتتتتتت
ا/ت:لباسا نیستتتتتتتتت
کوک:اسکل دست منه
ا/ت:خب نگران شدم
کوک:ناراحت که نشدی؟
ا/ت:نه ک.ص.خ.لم مگه من
کوک:باشه بیا صبحونه بخور سریع را بیوفتیم
صبحونمو خوردمو رفتیم سوار ماشین شدیم
توی راه هیچ حرفی نمیزدیم که کوک سکوتو شکست
کوک:اگه چیزی خواستی به من زنگ بزن میگم برات بفرستن
ا/ت:اووووووو باوشششش
ویو کوک:
ا/ت رو رسوندمو خودمم رفتم سالن داشتن موهامو درست میکردن که گوشیم زنگ خورد جینا بود
جینا:الو سلام ددی اون هرزه رو رسوندی میخواستم بهت بگم که............
کوک:جینا درمورد ا/ت درست صحبت کن
جینا:خب حالا میخواستم بهت بگم من میخوام برم سالن وقت گرفتم یه چند تا عکس تاج برات میفرستم بگو کدوم قشنگ تره اونو میزارم
کوک:جینا مگه بهت نگفتم حق نداری بیای همین الان کنسلش کن اگه بیای قسم میخورم پاهاتو بشکونم
جینا:آخه
کوک:فهمیدی دیگه؟؟؟؟؟؟؟
جینا:باشهههههههههه
جینا واقعا اعصابمو خورد میکنه الان ساعت ۴ ظهره ا/ت مسیج داد گفت برم دنبالش رفتم سوار ماشین شدم کارای ماشینو اینارو انجام دادم رفتم دنبال ا/ت وقتی رسیدم با یه صحنه وحشتناک زیبا مواجه شدم به طرز عجیبی زیبا شده بود واقعا انگار یه فرشته اومده تو زندگیم واقعا برا شب لحظه شماری میکردم
ا/ت:کوک..........کوکککککککک
کوک:ها ب.بله بله
ا/ت:خوبی؟
کوک:آ.آره بیا بریم
ا/ت:خیله خب
فلش بک به عروسی💃💃
حاج آقا{حاج آقا🤣🤣}:دخترم این متن رو از رو این کاغذ تکرار کن
ا/ت:چشم.........
امروز، روزی است که دو قلبِ ناآرام، در کنارِ هم آرام میگیرند؛ روزی که «تو» و «من» به «ما» تبدیل میشود و سکوتِ سالها، با یک «بله» ناطق میشود.
عشق، گاهی آتشِ شعلهور است، گاهی سکوتِ امن؛ و گاهی هم… چشمانِ تو که تمامِ حرفِ من را پیش از گفتنم فهمیدهاند.
تو آغازی برای من بودی، آنگاه که هیچ پایانی نمیخواستم؛ و «با تو بودن» برای من نه یک انتخاب، که یک سرنوشتِ دوستداشتنی است.
اینجا، در برابرِ خدا و مردم، به تو میگویم که در شادی، عاشق توام؛ در غم، پناهِ تو؛ و در هر لحظهٔ زندگیمان، همدمِ بیقرار تو.
همین «بله» است که مرا از تو میگیرد و در آغوشِ تو میگذارد.
حاج آقامون:پسرم توهم این رو از رو این کاخ تکرار کن
کوک:بله.........
امروز، روزی است که دو قلبِ ناآرام، در کنارِ هم آرام میگیرند؛ روزی که «تو» و «من» به «ما» تبدیل میشود و سکوتِ سالها، با یک «بله» ناطق میشود.
عشق، گاهی آتشِ شعلهور است، گاهی سکوتِ امن؛ و گاهی هم… چشمانِ تو که تمامِ حرفِ من را پیش از گفتنم فهمیدهاند.
تو آغازی برای من بودی، آنگاه که هیچ پایانی نمیخواستم؛ و «با تو بودن» برای من نه یک انتخاب، که یک سرنوشتِ دوستداشتنی است.
اینجا، در برابرِ خدا و مردم، به تو میگویم که در شادی، عاشق توام؛ در غم، پناهِ تو؛ و در هر لحظهٔ زندگیمان، همدمِ بیقرار تو.
همین «بله» است که مرا از تو میگیرد و در آغوشِ تو میگذارد.
حاج آقامون:پروردگارا! این دو دل را به یکدیگر پیوند زدیم؛ پس تو نیز با نگاهِ مهربانت بر این پیوند نظاره کن. آمین
☆
خب اینم از این پارت لایک کن ترو قرآن دستم درد گرفت😂😂
- ۱۴۴
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط