سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۵}
||پارت یازدهم ||
نام سناریوی:
《هوی احمق .... وایسا》
توگاه : (لبخندی ریز )
ایزوکووو~! دفه قبل تقیسیر اون دابی بی حواس بود که فرار کردی اینبار بهت قول میدم فقط جسدت بیرون بره باور کن
میدوریا : (در حالیکه توگا رو توی راه پله دسیند میزنه که فرا نکنه)
باشه بی صبرانه منتظرم !
باکوگو : (در حالی که در تعجب بود از حرف های دکو)
های دکو سرت به جایی خوره ، چرا چرت و پرت میگی 💢
میدوریا : (در شک چون این حرف رو نمیخواست باکوگو بشنوه میدوریا نمیخواد باکوگو متوجه بشه که اون یک هفته رو به یاد اورده چون اگه باکوگو بفهمه قطعا ناراحت میشه و احساس اذاب وجدان پیدا میکنِ)
چ...چی ها ؟ خب عمممم
(چهره ای ناز که درتعجب غرق شده و با دست چپ سرش رو میخاراند )
باکوگو : ( با چشم غره )
دیوانه !
(و رفت ولی تو زهنش با خودش تکرار میکرد نکنه اون بازی رو یادش اومده نکنه اون حرف مسخره منو یادش اومده نکنه ..... )
میدوریا که دید باکوگو تو فکر لحظه ای نگاهش را تیز تر کرد ......شیگاراکی
بالای ساختمانی است که باکوگو داره از پایینش رد میشه
چشمان میدوریا گرد شد و از امید خالی شد و جاش رو به وحشت داد
شیگاراک : (به میدوریا به زبان اشاره گفت )
بیا...پشت...ساختمون...تا...پسره...و...دوستات...زنده ....بمونند....
باکوگو :(برگشت و نگاهی به میدوریا کرد )
دکو ؟ چیزی شده ؟ 🤨💢
شیگاراکی:(به میدوریا)
حواست...رو...جمع کن ....
میدوریا : (از استرس داشت میمرد ولی خودش رو جمع کرد)
ه...ها چی ... نه نه کاچان همه چی خوبه چ...چ...چیزی نشده همه چی ...... (باکوگو تو حرفش پرید)
باکوگو: (با تعجب و عصبانیت)
تو چته ؟ 💢💢💢
میدوریا :(توی زهنش : نه نه کند زدم)
ه...هیچیم نیستم من خوبممم !!!!!
باکوگو : ( تو زهنش : یه چیزی رو داره مخفی میکنه )
یه دکتر برو 😒😐💢💢💢💢💢💢💢
(بعد رفت)
میدوریا : (بدون کوچک ترین مکسی رفت پشت ساختمون )
ادامه دارد
عزیزان (( کامنت )) و لایک فراموش نشه 🌿✨️
شرایط پارت بعد
۱۲ تا ❤️✨️
۲۰ تا 💬✨️
در قیر این صورت سه روز دیگه پارت میدم راستی تا پارت ۱۳ نوشتم پس سریع باشیددددد 😜✨️
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
||پارت یازدهم ||
نام سناریوی:
《هوی احمق .... وایسا》
توگاه : (لبخندی ریز )
ایزوکووو~! دفه قبل تقیسیر اون دابی بی حواس بود که فرار کردی اینبار بهت قول میدم فقط جسدت بیرون بره باور کن
میدوریا : (در حالیکه توگا رو توی راه پله دسیند میزنه که فرا نکنه)
باشه بی صبرانه منتظرم !
باکوگو : (در حالی که در تعجب بود از حرف های دکو)
های دکو سرت به جایی خوره ، چرا چرت و پرت میگی 💢
میدوریا : (در شک چون این حرف رو نمیخواست باکوگو بشنوه میدوریا نمیخواد باکوگو متوجه بشه که اون یک هفته رو به یاد اورده چون اگه باکوگو بفهمه قطعا ناراحت میشه و احساس اذاب وجدان پیدا میکنِ)
چ...چی ها ؟ خب عمممم
(چهره ای ناز که درتعجب غرق شده و با دست چپ سرش رو میخاراند )
باکوگو : ( با چشم غره )
دیوانه !
(و رفت ولی تو زهنش با خودش تکرار میکرد نکنه اون بازی رو یادش اومده نکنه اون حرف مسخره منو یادش اومده نکنه ..... )
میدوریا که دید باکوگو تو فکر لحظه ای نگاهش را تیز تر کرد ......شیگاراکی
بالای ساختمانی است که باکوگو داره از پایینش رد میشه
چشمان میدوریا گرد شد و از امید خالی شد و جاش رو به وحشت داد
شیگاراک : (به میدوریا به زبان اشاره گفت )
بیا...پشت...ساختمون...تا...پسره...و...دوستات...زنده ....بمونند....
باکوگو :(برگشت و نگاهی به میدوریا کرد )
دکو ؟ چیزی شده ؟ 🤨💢
شیگاراکی:(به میدوریا)
حواست...رو...جمع کن ....
میدوریا : (از استرس داشت میمرد ولی خودش رو جمع کرد)
ه...ها چی ... نه نه کاچان همه چی خوبه چ...چ...چیزی نشده همه چی ...... (باکوگو تو حرفش پرید)
باکوگو: (با تعجب و عصبانیت)
تو چته ؟ 💢💢💢
میدوریا :(توی زهنش : نه نه کند زدم)
ه...هیچیم نیستم من خوبممم !!!!!
باکوگو : ( تو زهنش : یه چیزی رو داره مخفی میکنه )
یه دکتر برو 😒😐💢💢💢💢💢💢💢
(بعد رفت)
میدوریا : (بدون کوچک ترین مکسی رفت پشت ساختمون )
ادامه دارد
عزیزان (( کامنت )) و لایک فراموش نشه 🌿✨️
شرایط پارت بعد
۱۲ تا ❤️✨️
۲۰ تا 💬✨️
در قیر این صورت سه روز دیگه پارت میدم راستی تا پارت ۱۳ نوشتم پس سریع باشیددددد 😜✨️
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
- ۴.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط