میامن امیدوار بودم ملاقاتش کنمولی انگار نمیتونم
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁴
میا:من امیدوار بودم ملاقاتش کنم...ولی انگار نمیتونم.
ناگهان جیمین انگار چیزی یادش اومد. بهم خیره شد.
جیمین:هی هی.میا.تو میتو..
تهیونگ:چطوری پسرا...این اینجا چیکار میکنه؟
جونگکوک کی؟...
ناگهان قیافه ی جونگکوک با دیدن من تغییر کرد.
جونگکوک:اینجا چیکار میکنی؟ چجوری اومدی اینجا؟ها؟
جین متفکرانه با بالا اوردن دستش ساکتشون کرد
جین پا رو پا انداخت و اهی کشید.چهرش خیلی مطمئن بود و قشنگ قدرت رو توی دستش داشت.
جین:اون روزی که قرار بود بیایم خونتون،دیدیم یک دختر دیوونه بازی در میاره.فهمیدیم اون کیه و اوردمیش خونه.
اگر میدونستم میاین به ندیمه ها میگفتم در ها رو براتون باز نکنن.
این رو به زور از ژاپن برشگردوندین و میندازینش بیرون؟اون که هیچ سر پناهی نداره..عذرخواهی کنین.
جونگکوک به جین خیره شد ولی ناگهان تهیونگ صحبت کرد
تهیونگ:هیونگ اون باید معذر...
جیمین:تهیونگ یادت نره کی باعثش شد.اون فقط یک دختر ۱۴ساله ی بی پناه بود.هیچی نداشت.
از حمایتاشون،از حرفاشون..قلبم داشت محکم میتبید.احساس میکردم ماهیچه های شکمم منقبض میشه.
با احساس این که خیلی دارم سواستفاده میکنم از موقعیت قاتعانه گفتم
میا:من معذرت میخوام.فرار کرده بودم بدون اجازه ی صحبت.پس..فک کنم هر جفت ما ها مقصر باشیم.بیاین فراموشش کنیم.من که بخشیدمتون.به هرحال شما مقصر اصلی بودین.حق با جیمینه من فقط یک دختر ۱۴ ساله ی بی پناه بودم.معصومیت من رو گرفتی.حتی اگر قبلش خودم تن به اون کار با جونگکوک دادم،مقصر ساده لوحی من بود.میدونی که جونگکوک واقعا جذاب بود.یک پسر به جذابیت جونگکوک راحت تحت تاثیرم قرار داد.من خودم میدونستم چیکار میکنه ولی تظاهر کردم مثل یک دختر ساده هستم.دوست داشتم جونگکوک لمسم کنه.ولی چون تهیونگ پدرم محسوب میشد،همچین کاری رو نمیکردم.اما اون شب،اون شب طوری ترسیدم و حس بدی داشتم،حس کردم این کار مناسبه...
اشک مثل بارون از چشمام سرازیر شده بود.فک پایینم میلرزید.
حس اغوش گرم یک نفر،خیلی ارامش بخش بود.
میتونستم از روی بوی ادکلن تلخش که با بوی سیگار کاپتان بلک شکلاتیش قاطی شده رو حس کنم.ناگهان کلا توی یک بغل احاطه شدم.میدونستم
چیه..همبستگی.همدردی.ولی..نمیتونم یک کلمه ی مناسب براش پیدا کنم..
یک ماه بعد:
......
ادامش رو وقتی ۵۰۰تایی شدم میزارم
میا:من امیدوار بودم ملاقاتش کنم...ولی انگار نمیتونم.
ناگهان جیمین انگار چیزی یادش اومد. بهم خیره شد.
جیمین:هی هی.میا.تو میتو..
تهیونگ:چطوری پسرا...این اینجا چیکار میکنه؟
جونگکوک کی؟...
ناگهان قیافه ی جونگکوک با دیدن من تغییر کرد.
جونگکوک:اینجا چیکار میکنی؟ چجوری اومدی اینجا؟ها؟
جین متفکرانه با بالا اوردن دستش ساکتشون کرد
جین پا رو پا انداخت و اهی کشید.چهرش خیلی مطمئن بود و قشنگ قدرت رو توی دستش داشت.
جین:اون روزی که قرار بود بیایم خونتون،دیدیم یک دختر دیوونه بازی در میاره.فهمیدیم اون کیه و اوردمیش خونه.
اگر میدونستم میاین به ندیمه ها میگفتم در ها رو براتون باز نکنن.
این رو به زور از ژاپن برشگردوندین و میندازینش بیرون؟اون که هیچ سر پناهی نداره..عذرخواهی کنین.
جونگکوک به جین خیره شد ولی ناگهان تهیونگ صحبت کرد
تهیونگ:هیونگ اون باید معذر...
جیمین:تهیونگ یادت نره کی باعثش شد.اون فقط یک دختر ۱۴ساله ی بی پناه بود.هیچی نداشت.
از حمایتاشون،از حرفاشون..قلبم داشت محکم میتبید.احساس میکردم ماهیچه های شکمم منقبض میشه.
با احساس این که خیلی دارم سواستفاده میکنم از موقعیت قاتعانه گفتم
میا:من معذرت میخوام.فرار کرده بودم بدون اجازه ی صحبت.پس..فک کنم هر جفت ما ها مقصر باشیم.بیاین فراموشش کنیم.من که بخشیدمتون.به هرحال شما مقصر اصلی بودین.حق با جیمینه من فقط یک دختر ۱۴ ساله ی بی پناه بودم.معصومیت من رو گرفتی.حتی اگر قبلش خودم تن به اون کار با جونگکوک دادم،مقصر ساده لوحی من بود.میدونی که جونگکوک واقعا جذاب بود.یک پسر به جذابیت جونگکوک راحت تحت تاثیرم قرار داد.من خودم میدونستم چیکار میکنه ولی تظاهر کردم مثل یک دختر ساده هستم.دوست داشتم جونگکوک لمسم کنه.ولی چون تهیونگ پدرم محسوب میشد،همچین کاری رو نمیکردم.اما اون شب،اون شب طوری ترسیدم و حس بدی داشتم،حس کردم این کار مناسبه...
اشک مثل بارون از چشمام سرازیر شده بود.فک پایینم میلرزید.
حس اغوش گرم یک نفر،خیلی ارامش بخش بود.
میتونستم از روی بوی ادکلن تلخش که با بوی سیگار کاپتان بلک شکلاتیش قاطی شده رو حس کنم.ناگهان کلا توی یک بغل احاطه شدم.میدونستم
چیه..همبستگی.همدردی.ولی..نمیتونم یک کلمه ی مناسب براش پیدا کنم..
یک ماه بعد:
......
ادامش رو وقتی ۵۰۰تایی شدم میزارم
- ۶.۸k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط