پارت بعدی رو وقتی تا شدم میزارم

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁵

پارت بعدی رو وقتی ۵۰۰تا شدم میزارم
چه خوبه،یک اغوش گرم،یک اغوشی که وقتی
دنیا برات ویران شده پشتت باشه و بهت ارامش بده.همیشه نیازمندش بودم.۱۴ سال..حالا قدرش رو میدونم.ناگهان مثل یک شیشه ی ضریف بغضم شکست و اشک و هق هق کل بدنم و فرا گرفت.
روی پای عضله ای یک نفر کشیده شدم و دیگه هیچی یادم نمیاد.چون انقدر که گریه کردم تو همون اغوش خوابم برد

نور صبح چشمام رو اذیت کرد و باعث شد چشمام
از خواب غفلت باز بشه.
تو اتاق خونه ی جونگکوک بودم.همونی که اونشب
باهاش خاطره ساختم. با گرفتی بدنم بلند شدم و کنی به اطراف خیره شدم. تغیرات زیادی نبود.
فقط تخت و میز‌ و‌ اینجور چیزا..
بلند شدم و خودم رو توی ایینه نگاه کردم.
یاد وقتی افتادم که توی خونه ی تهیونگ صبح تو ایینه ی دستشویی خودمو دیدم.
از اتاق بیرون رفتم و به عمارت خالی که حتی دکوراسیونش تغیر نکرده بود خیره شدم.
چه حیف.
همچین خونه ای داری ولی برات مهم نباشه.
پایین که اومدم دیدم توی اشپزخونه نشسته و داره صبحونه میخوره.
رفتم نزدیک تر که باعث شد توجهش سمت من
جلب بشه.بهم نگاهی انداخت و با لبخند فنجون قهوه اش رو پایین گذاشت و به سمتم اومد. ‌
منو توی اغوشش گرفتم و اما ناگهان لبخندش محو شد.
بهش خیره شدم که بلخره زبون باز کرد و گفت

جونگکوک:تو هیچ تغییری نکردی..همون ۱۴ ساله ای هستی که روز اول دیدمت. حتی نه اون میا ی ۱۵ساله...

به صورتم خیره شد و بعد گفت

جونگکوک:برو به کارت برس و بعد بیا.برو
میا:باشه.
لبخندی زدم و رفتم دستشویی و کارهای اولیه ام رو انجام دادم.دستم و گذاشتم روی دستگیره،ولی پشیمون شدم و روی توالت نشستم.متوجه نمشیم..چرا باید با شنیدن اون چند کلمه تغیر کنند؟اخه چیزی خاصی نگفتم.شاید باید فقط عذرخواهی میکردم
دیدگاه ها (۵)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁶ دیدم شما هیچ وقت شرطا براتون مهم نیست.بگیرید پارت ج...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁷ میا:ممنون بابت صبحونه با لبخند گرمی که بهم تحویل ...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁴میا:من امیدوار بودم ملاقاتش کنم...ولی انگار نمیتونم.ن...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹³جیمین:این صبحونه رو دوست داری؟جیمین با عجله پشت میزش ...

قلب سیاه نشان سرخ

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹¹یهو چشماش رو باز کرد. توی یک محیط سفید با بوی استریل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط