ماه و شبح

ماه و شبح

پارت هشتم | خانه‌ای به نام خانواده

صبح روز بعد...

نور خورشید از لابه‌لای پرده‌های سفید اتاق سلین به داخل می‌تابید.

او با صدای ضربه‌ای آرام به در از خواب بیدار شد.

ـ سلین... بیداری؟

صدای گرم خانم کیم بود.

سلین در را باز کرد.

خانم کیم با لبخند همیشگی‌اش سینی صبحانه را در دست گرفته بود.

ـ دیشب دیر اومدی. حتماً چیزی نخوردی.

سلین لبخند کمرنگی زد.

ـ ممنون، مادر.

شنیدن این کلمه، همیشه خانم کیم را خوشحال می‌کرد.

ـ امروز مرخصی گرفتم برات. رئیس اداره هم موافقت کرده.

سلین با تعجب گفت:
ـ مرخصی؟

ـ آره. یه روز هم به خودت استراحت بده.

---

چند دقیقه بعد...

همه دور میز صبحانه نشسته بودند.

کانر روزنامه را کنار گذاشت و نگاهی به سلین انداخت.

ـ شنیدم دیشب توی یه مهمونی تیراندازی شده.

سلین بدون اینکه سرش را بلند کند، جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

ـ اخبار خیلی زود پخش می‌شن.

لوکاس با خنده گفت:
ـ امیدوارم اون پلیس بیچاره‌ای که اونجا بوده، سالم مونده باشه.

سلین فقط گفت:
ـ آره... سالمه.

لین با دقت به صورت سلین نگاه کرد.

ـ زیر چشمت کبود شده.

سلین ناخودآگاه دستش را روی صورتش گذاشت.

ـ چیز مهمی نیست.

خانم کیم با نگرانی اخم کرد.

ـ باز هم خودت رو وسط خطر انداختی؟

سلین آرام جواب داد:
ـ وظیفه‌مه.

خانم کیم دستش را روی دست سلین گذاشت.

ـ برای من، جون تو از هر پرونده‌ای مهم‌تره.

برای چند لحظه سکوت روی میز حاکم شد.

کانر نگاهش را از سلین برنداشت.

لوکاس با چنگالش بازی می‌کرد.

لین هم سعی می‌کرد بی‌تفاوت به نظر برسد.

اما هر سه، یک فکر مشترک داشتند...

اگر روزی سلین از این خانه برود...

خانه دیگر شبیه خانه نخواهد بود.

---

بعدازظهر...

سلین در حیاط عمارت، مشغول تمرین تیراندازی بود.

شش هدف فلزی، در فاصله‌های مختلف قرار داشتند.

او نفس عمیقی کشید.

شش شلیک.

شش صدای برخورد.

هر شش تیر، دقیقاً به مرکز هدف خورد.

خانم کیم که از پنجره نگاهش می‌کرد، با افتخار لبخند زد.

اما کسی دیگر هم از دور، این صحنه را تماشا می‌کرد.

روی پشت‌بام ساختمانی روبه‌روی عمارت...

فلیکس دوربین را پایین آورد.

لبخند آرامی روی لبش نشست.

ـ حتی موقع تمرین هم... بی‌نقصه.

یکی از افرادش نزدیک شد.

ـ رئیس، یعنی تا خونه‌ش تعقیبش کردین؟

فلیکس نگاهش را از سلین برنداشت.

ـ فقط می‌خواستم مطمئن بشم دیشب آسیب ندیده.

ـ اگه بفهمه اینجایین...

فلیکس لبخند زد.

ـ نمی‌فهمه...

هنوز نه.

و در همان لحظه، سلین انگار چیزی را حس کرد.

سرش را به سمت ساختمان روبه‌رو چرخاند.

چشم‌هایش باریک شد.

ـ ...

اما پشت‌بام خالی بود.

فلیکس، درست یک ثانیه قبل از اینکه نگاه سلین به او برسد، از دید ناپدید شده بود.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_66فصل سی‌ام | د...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی یونگی

چند پارتی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

چند پارتی تهیونگ

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط