{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و شبح

ماه و شبح

پارت سی و ششم | جلسه‌ی انتخاب لقب

چند روز بعد...

عمارت خاندان کیم.

سلین طبق معمول از صبح زود راهی شرکت شده بود.

خانه...

برای اولین بار ساکت بود.

کانر نگاهی به اطراف کرد.

بعد آرام گفت:

ـ خب...

حالا که فاجعه‌ی متحرک نیست...

یه جلسه داریم.

لوکاس با تعجب پرسید:

ـ جلسه؟

لین فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت.

ـ آره.

درباره‌ی ایشون.

هر سه نفر هم‌زمان به فلیکس نگاه کردند.

فلیکس که با خیال راحت مشغول خوردن چای بود، آرام پرسید:

ـ من؟

کانر با جدیت سر تکان داد.

ـ آره خودت.

یه مشکل داریم.

ـ چه مشکلی؟

لوکاس دست به سینه شد.

ـ ما دیگه نمی‌تونیم هی بهت بگیم «کمردردی».

فلیکس لبخند زد.

ـ چرا؟

به نظرم لقب خوبیه.

لین خونسرد جواب داد:

ـ چون خیلی عادی شده.

باید یه لقب جدید داشته باشی.

فلیکس آهی کشید.

ـ من حس خوبی نسبت به این جلسه ندارم...

کانر انگشتش را بالا گرفت.

ـ پیشنهاد اول!

«آقای بالش‌خور!»

لوکاس همان لحظه زد زیر خنده.

ـ نه بابا...

«قهوه‌خفه‌شو!»

فلیکس چایش پرید توی گلویش.

ـ سرف... سرف...

لین با آرامش گفت:

ـ هنوز تموم نشده.

پیشنهاد سوم...

«دامادِ فاجعه.»

فلیکس دو دستش را روی صورتش گذاشت.

ـ خواهش می‌کنم...

یکم به آبروی منم فکر کنین.

کانر خندید.

ـ آبرو؟

همون روزی که جلو سلین تعظیم کردی، آبروت رفت.

لوکاس اضافه کرد:

ـ یا اون روز که گفتی «چشم» و رفتی اتاقشو تمیز کنی.

فلیکس با مظلومیت گفت:

ـ اون اتاق از اول تمیز بود...

سرم کلاه گذاشت!

هر سه برادر هم‌زمان خندیدند.

در همین لحظه...

صدای باز شدن در عمارت آمد.

تق...

سلین وارد شد.

کیفش را روی مبل گذاشت.

ـ سلام.

چرا همه دارین می‌خندین؟

چهار مرد هم‌زمان خشکشان زدند.

کانر با عجله گفت:

ـ هیچی!

لوکاس سریع سرش را پایین انداخت.

لین هم سرفه‌ی مصنوعی کرد.

فلیکس لبخند بی‌گناهی زد.

ـ داشتیم درباره‌ی کار حرف می‌زدیم.

سلین با شک نگاهشان کرد.

ـ مطمئنید؟

همه با هم گفتند:

ـ آره!

سلین چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ خب...

منم یه لقب جدید برات دارم.

فلیکس با کنجکاوی پرسید:

ـ چی؟

سلین لبخند زد.

ـ «قهوه‌خفه‌شو.»

سه برادر برای چند ثانیه ساکت ماندند...

بعد هر سه هم‌زمان از خنده منفجر شدند.

کانر بین خنده گفت:

ـ تموم شد...

لقب انتخاب شد!

لوکاس اشک خنده‌اش را پاک کرد.

ـ رأی‌گیری هم لازم نیست!

لین دستش را روی شانه‌ی فلیکس گذاشت و با خنده گفت:

ـ تبریک می‌گم...

از امروز رسماً شدی...

قهوه‌خفه‌شو!

فلیکس سرش را به پشتی مبل تکیه داد.

ـ من یه زمانی لقبم «شبح» بود...

الان شدم «قهوه‌خفه‌شو»...

زندگی عجب چیزیه...

سلین با خونسردی از کنارش رد شد و گفت:

ـ عادت می‌کنی.

و دوباره صدای خنده‌ی چهار نفر، تمام عمارت را پر کرد.
دیدگاه ها (۰)

یه سوال INTJ هستین یا نه؟؟ ماه و شبحپارت سی و چهارم | این رق...

ماه و شبحپارت سی و سوم | آرامش بعد از طوفانسال‌ها گذشت...پرو...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت چهارم | ردپانور صبح از پنجره‌های بلند اداره پل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط