نـفـرتــ
نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐
اینبار اخمای مامان توهم رفت و با تحکم اسم جونگکوک رو صدا کرد.
م.ک: جونگکوک!
کوک: من یه بردار میخواستم زود این دختره رو از ببرین و بجاش یه بردار برای من بیارین.
پدر بازوی جونگکوک رو توی دستش گرفت.
پ.ک: اون از این به بعد خواهرته و توهم بردار بزرگترشی بجای داد هوا الگوی مناسبی براش باش.
جونگکوک دستشو از بازوی پدر درآورد.
کوک: اون خواهر من نیست.
و با اعصبانیت پله هارو که به اتاق های بالا متصل میشدن رو طی کرد. پدر و مادر نگران بهم نگاه میکردن.
پ.ک: من باهاش حرف میزنم.
مادر سرشو تکون داد، نگاهشو داد به من و مهربون گفت.
م.ک: نگران نباش دخترم اون پسر خوبیه اما الان شوکه شده.
با قدمای بلند خودشو به من رسوند و روی زانوهاش ایستاد.
م.ک: نظرت چیه بریم و بیرون رو ببینیم؟.
+ باش مامانی.
دستاشو باز کرد، خودمو تو بغلش جا دادم.
+مامان اگه جونگکوک از من خوشش نیاد دوباره منو میفرستین یتیم خونه؟.
حله دستاشو دورم سفت تر کرد.
م.ک: مگه دیوونم دختر خوشگلمو بفرستم اونجا.
منم دستامو دورش حلقه کردم...... مامان بهم گفته بود اسم این خونه بزرگ عمارته، دست تو دستش توی روستایی که جمعیتش حدود ۱۵ هزار نفر بود قدم میزدیم.
م.ک: مردم این روستا زیر نظر پدرتت
+ این یعنی چی مامان؟
با لبخند بهم نگاه کرد.
م.ک: یعنی پدرتت ارباب این روستات وضیفه داره تا از مردم محافظت کنه.
سرمو تکون دادم.
+ اگه پدر نباشه کی از مردم روستا محافظت کنه؟
دستشو روی موهام کشید.
م.ک: جونگکوک !
بعد از کلی گشت و گذار توی روستا اومدین عمارت، مامان گفته بود تو عمارت کلی خدمتکار داریم اما امروز استثا مرخصشون کردن، دوست داشتم بدونم کار خدمتکارا چیه؟.
پ.ک: بفرما اینم از اتاق لیا خانم.
با دیدن اتاق پر از عروسک های رنگارنگ دهنم باز موند.
+اینا همش مال منه؟
هردوشون لبخند میزدن و به ذوقم نگاه میکردن، رفتم توی اتاق، اول به تختش که روپوش پرنسسی داشت دست زدم.
+ آرزو داشتم یه همچنین تختی داشته باشم.
بعد رفتم سمت کمد و درشو باز کردم با دیدن اون همه لباس پرنسسی، افتادم زمین، دهنم باز موند، متعجب به مادر و پدرم نگاه کردم.
+ وایییی اینا مال منن؟
اونا فقط با لبخند نگاهم میکرد، به دور بر اتاقم نگاه کردم.
+ این اتاقم مال منه، قرار نیست با دوازده دختر دیگه تو یه اتاق باشم.
م.ک: نه دخترم ، خرس کوچولوتم روی تخته.
پ.ک: ماهم میرین هرچقدر دوستداری اینجا بازی کن.
با رفتنشون در اتاقو بستن، کمی به فکر فرو رفتم، بهتر بود یکم خودمو به جونگکوک به عنوان خواهرش صمیمی کنم
، رفتم سمت میزی که سمت چپ اتاق قرار داشت، یکی از برگه های سفیدو برداشتم و با مداد رنگی های که روی میز بود مشغول کشیدن یه نقاشی شدم،
───────────────────
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐
اینبار اخمای مامان توهم رفت و با تحکم اسم جونگکوک رو صدا کرد.
م.ک: جونگکوک!
کوک: من یه بردار میخواستم زود این دختره رو از ببرین و بجاش یه بردار برای من بیارین.
پدر بازوی جونگکوک رو توی دستش گرفت.
پ.ک: اون از این به بعد خواهرته و توهم بردار بزرگترشی بجای داد هوا الگوی مناسبی براش باش.
جونگکوک دستشو از بازوی پدر درآورد.
کوک: اون خواهر من نیست.
و با اعصبانیت پله هارو که به اتاق های بالا متصل میشدن رو طی کرد. پدر و مادر نگران بهم نگاه میکردن.
پ.ک: من باهاش حرف میزنم.
مادر سرشو تکون داد، نگاهشو داد به من و مهربون گفت.
م.ک: نگران نباش دخترم اون پسر خوبیه اما الان شوکه شده.
با قدمای بلند خودشو به من رسوند و روی زانوهاش ایستاد.
م.ک: نظرت چیه بریم و بیرون رو ببینیم؟.
+ باش مامانی.
دستاشو باز کرد، خودمو تو بغلش جا دادم.
+مامان اگه جونگکوک از من خوشش نیاد دوباره منو میفرستین یتیم خونه؟.
حله دستاشو دورم سفت تر کرد.
م.ک: مگه دیوونم دختر خوشگلمو بفرستم اونجا.
منم دستامو دورش حلقه کردم...... مامان بهم گفته بود اسم این خونه بزرگ عمارته، دست تو دستش توی روستایی که جمعیتش حدود ۱۵ هزار نفر بود قدم میزدیم.
م.ک: مردم این روستا زیر نظر پدرتت
+ این یعنی چی مامان؟
با لبخند بهم نگاه کرد.
م.ک: یعنی پدرتت ارباب این روستات وضیفه داره تا از مردم محافظت کنه.
سرمو تکون دادم.
+ اگه پدر نباشه کی از مردم روستا محافظت کنه؟
دستشو روی موهام کشید.
م.ک: جونگکوک !
بعد از کلی گشت و گذار توی روستا اومدین عمارت، مامان گفته بود تو عمارت کلی خدمتکار داریم اما امروز استثا مرخصشون کردن، دوست داشتم بدونم کار خدمتکارا چیه؟.
پ.ک: بفرما اینم از اتاق لیا خانم.
با دیدن اتاق پر از عروسک های رنگارنگ دهنم باز موند.
+اینا همش مال منه؟
هردوشون لبخند میزدن و به ذوقم نگاه میکردن، رفتم توی اتاق، اول به تختش که روپوش پرنسسی داشت دست زدم.
+ آرزو داشتم یه همچنین تختی داشته باشم.
بعد رفتم سمت کمد و درشو باز کردم با دیدن اون همه لباس پرنسسی، افتادم زمین، دهنم باز موند، متعجب به مادر و پدرم نگاه کردم.
+ وایییی اینا مال منن؟
اونا فقط با لبخند نگاهم میکرد، به دور بر اتاقم نگاه کردم.
+ این اتاقم مال منه، قرار نیست با دوازده دختر دیگه تو یه اتاق باشم.
م.ک: نه دخترم ، خرس کوچولوتم روی تخته.
پ.ک: ماهم میرین هرچقدر دوستداری اینجا بازی کن.
با رفتنشون در اتاقو بستن، کمی به فکر فرو رفتم، بهتر بود یکم خودمو به جونگکوک به عنوان خواهرش صمیمی کنم
، رفتم سمت میزی که سمت چپ اتاق قرار داشت، یکی از برگه های سفیدو برداشتم و با مداد رنگی های که روی میز بود مشغول کشیدن یه نقاشی شدم،
───────────────────
- ۲۹۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط