همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۵۰
«ویو داهی»
عصر...
بالاخره به هتل رسیدیم.
همه مشغول گرفتن کارت اتاقها بودن.
کارمند پذیرش اسامی رو میخوند.
_«ملیس و لیام...»
_«سوآ...»
_«بوراک...»
بعد...
بلند گفت:
_«آقای جئون جونگکوک...»
_«خانم داهی...»
_«اتاق ۲۰۸.»
دوین که چند قدم اون طرفتر ایستاده بود...
همون لحظه سرش رو بلند کرد.
همون شماره...
همون اتاق...
که روی برگه دیده بود.
قلبش فشرده شد.
اما...
قبل از اینکه کسی چیزی بگه...
جونگکوک کارت رو از دست پذیرش گرفت.
به اسم روی کارت نگاه کرد.
بعد اخماش توی هم رفت.
_«این اشتباهه.»
کارمند پذیرش متعجب گفت:
_«ببخشید؟»
_«من و خانم داهی یک اتاق نمیخوایم.»
_«رزرو رو اصلاح کنید.»
چند ثانیه سکوت...
همه به جونگکوک نگاه میکردن.
داهی رنگش پرید.
بوراک ناباورانه اخم کرد.
و دوین...
برای اولین بار بعد از چند روز...
نفس راحتی کشید.
اما هنوز خبر نداشت...
این تازه شروع بازی اصلی بوراک بود.
چون او زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد:
_«نقشهی اول شکست خورد...»
_«حالا نوبت نقشهی دومه.»
پارت ۱۵۰
«ویو داهی»
عصر...
بالاخره به هتل رسیدیم.
همه مشغول گرفتن کارت اتاقها بودن.
کارمند پذیرش اسامی رو میخوند.
_«ملیس و لیام...»
_«سوآ...»
_«بوراک...»
بعد...
بلند گفت:
_«آقای جئون جونگکوک...»
_«خانم داهی...»
_«اتاق ۲۰۸.»
دوین که چند قدم اون طرفتر ایستاده بود...
همون لحظه سرش رو بلند کرد.
همون شماره...
همون اتاق...
که روی برگه دیده بود.
قلبش فشرده شد.
اما...
قبل از اینکه کسی چیزی بگه...
جونگکوک کارت رو از دست پذیرش گرفت.
به اسم روی کارت نگاه کرد.
بعد اخماش توی هم رفت.
_«این اشتباهه.»
کارمند پذیرش متعجب گفت:
_«ببخشید؟»
_«من و خانم داهی یک اتاق نمیخوایم.»
_«رزرو رو اصلاح کنید.»
چند ثانیه سکوت...
همه به جونگکوک نگاه میکردن.
داهی رنگش پرید.
بوراک ناباورانه اخم کرد.
و دوین...
برای اولین بار بعد از چند روز...
نفس راحتی کشید.
اما هنوز خبر نداشت...
این تازه شروع بازی اصلی بوراک بود.
چون او زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد:
_«نقشهی اول شکست خورد...»
_«حالا نوبت نقشهی دومه.»
- ۱.۷k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط