همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۵۱
«ویو پارک دوین»
شب اول سفر...
هتل تقریباً ساکت شده بود.
بیشتر بچهها پایین، دور آتیش نشسته بودن.
من اما به بهونهی خستگی، تنها توی راهروی طبقهی دوم قدم میزدم.
هنوز حرفهای جونگکوک دربارهی اشتباه بودن اتاقها توی ذهنم بود.
شاید...
واقعاً همهچیز سوءتفاهم بود.
همین موقع...
صدای داهی رو شنیدم.
_«کوکی... فقط پنج دقیقه حرف بزنیم.»
ناخودآگاه پشت ستون ایستادم.
جونگکوک روبهروش ایستاده بود.
_«داهی، قبلاً گفتم. حرفی بین ما نمونده.»
داهی یک قدم جلو رفت.
_«ولی بین من مونده...»
همان لحظه...
بوراک از انتهای راهرو ظاهر شد.
طوری ایستاد که من فقط داهی و جونگکوک را ببینم.
داهی ناگهان دست جونگکوک را گرفت.
_«فقط یه بار...»
جونگکوک خواست دستش را پس بکشد.
اما قبل از اینکه موفق شود...
داهی خودش را در آغوش او انداخت.
از زاویهای که من ایستاده بودم...
انگار جونگکوک او را بغل کرده بود.
قلبم فرو ریخت.
آرام برگشتم.
دیگر نتوانستم نگاه کنم.
بوراک لبخند پیروزمندانهای زد.
_«تموم شد...»
پارت ۱۵۱
«ویو پارک دوین»
شب اول سفر...
هتل تقریباً ساکت شده بود.
بیشتر بچهها پایین، دور آتیش نشسته بودن.
من اما به بهونهی خستگی، تنها توی راهروی طبقهی دوم قدم میزدم.
هنوز حرفهای جونگکوک دربارهی اشتباه بودن اتاقها توی ذهنم بود.
شاید...
واقعاً همهچیز سوءتفاهم بود.
همین موقع...
صدای داهی رو شنیدم.
_«کوکی... فقط پنج دقیقه حرف بزنیم.»
ناخودآگاه پشت ستون ایستادم.
جونگکوک روبهروش ایستاده بود.
_«داهی، قبلاً گفتم. حرفی بین ما نمونده.»
داهی یک قدم جلو رفت.
_«ولی بین من مونده...»
همان لحظه...
بوراک از انتهای راهرو ظاهر شد.
طوری ایستاد که من فقط داهی و جونگکوک را ببینم.
داهی ناگهان دست جونگکوک را گرفت.
_«فقط یه بار...»
جونگکوک خواست دستش را پس بکشد.
اما قبل از اینکه موفق شود...
داهی خودش را در آغوش او انداخت.
از زاویهای که من ایستاده بودم...
انگار جونگکوک او را بغل کرده بود.
قلبم فرو ریخت.
آرام برگشتم.
دیگر نتوانستم نگاه کنم.
بوراک لبخند پیروزمندانهای زد.
_«تموم شد...»
- ۱.۰k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط