همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۵۲
«ویو جئون جونگکوک»
همین که داهی خودش را به سمتم انداخت...
فوراً او را از خودم جدا کردم.
_«بس کن!»
صدایم آنقدر بلند بود که چند نفر از اتاقها بیرون آمدند.
داهی شوکه نگاهم کرد.
_«کوکی...»
_«من دیگه کوکیِ تو نیستم.»
چشمهایش پر از اشک شد.
_«من هنوز...»
_«ولی من نه.»
برای اولین بار...
بدون هیچ تردیدی ادامه دادم.
_«سالهاست گذشته تموم شده.»
_«دیگه هیچ احساسی نسبت بهت ندارم.»
سکوت...
تمام راهرو را گرفت.
همان موقع چشمم به بوراک افتاد.
داشت آرام عقب میرفت.
اخم کردم.
_«تو اینجا چیکار میکنی؟»
رنگش پرید.
_«من...»
همان لحظه...
ملیس، سوآ و لیام هم از آسانسور بیرون آمدند.
سوآ با تعجب گفت:
_«چه خبره؟»
نگاهم بین بوراک و داهی چرخید.
تکههای پازل...
کنار هم قرار گرفت.
_«این نقشهی شما بود؟»
هیچکدام جواب ندادند.
اما سکوتشان...
همهچیز را لو داد.
تنها چیزی که ذهنم را به هم ریخت، یک سؤال بود:
«دوین این صحنه را دیده؟»
بدون معطلی دویدم...
پارت ۱۵۲
«ویو جئون جونگکوک»
همین که داهی خودش را به سمتم انداخت...
فوراً او را از خودم جدا کردم.
_«بس کن!»
صدایم آنقدر بلند بود که چند نفر از اتاقها بیرون آمدند.
داهی شوکه نگاهم کرد.
_«کوکی...»
_«من دیگه کوکیِ تو نیستم.»
چشمهایش پر از اشک شد.
_«من هنوز...»
_«ولی من نه.»
برای اولین بار...
بدون هیچ تردیدی ادامه دادم.
_«سالهاست گذشته تموم شده.»
_«دیگه هیچ احساسی نسبت بهت ندارم.»
سکوت...
تمام راهرو را گرفت.
همان موقع چشمم به بوراک افتاد.
داشت آرام عقب میرفت.
اخم کردم.
_«تو اینجا چیکار میکنی؟»
رنگش پرید.
_«من...»
همان لحظه...
ملیس، سوآ و لیام هم از آسانسور بیرون آمدند.
سوآ با تعجب گفت:
_«چه خبره؟»
نگاهم بین بوراک و داهی چرخید.
تکههای پازل...
کنار هم قرار گرفت.
_«این نقشهی شما بود؟»
هیچکدام جواب ندادند.
اما سکوتشان...
همهچیز را لو داد.
تنها چیزی که ذهنم را به هم ریخت، یک سؤال بود:
«دوین این صحنه را دیده؟»
بدون معطلی دویدم...
- ۱.۰k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط