{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part ⁵⁷
تا اون یکی دختره می‌ره سمت دوروک آسیه سریع می‌ره پیش دوروک
دختره:سلام
آسیه داشت دیوونه میشد که دختره برای دوروک عشوه میومد
آسیه: وای دارم دیوونه میشم دختره داره میبینه من کنار دوروکم بازم عشوه میاد (یواش میگه)
دوروک:چیزی گفتی عزیزم ؟
آسیه:نه عزیزم چیزی نگفتم ، سلام
دختره میخواد با دوروک دست بده دوروک هم دست میده
آسیه:که اینطور آقا دوروک دستم باهاش میدی (یواش میگه)
دوروک: چی؟
آسیه:هیچی من رفتم
دوروک دست اسیه رو می‌کشه
دوروک:وایسا منم میام
دختره:اما داشتیم حرف می‌زدیم
دوروک: ببخشید اما فک کنم من با شما هیچ حرفی نداشته باشم مگه نه عشقم
آسیه:اره
آسیه دست دوروک رو میگیره و میرن پیش دخترا
یه دختره می‌ره کنار عمر خودشو میندازه زمین که عمر بلندش کنه عمر تا میخواد کمک کنه سوسن می‌ره و به دختره میگه
سوسن:عزیزم فک کنم روی لباست سوسکه
دختره بلند میشه و به لباسش نگاه می‌کنه که ببینه واقعا سوسکه یا نه
سوسن: دیدی چه قشنگ بلند شدی
دختره می‌ره سمت عمر و بهش میگه
دختره: سلام میشه با هم آشنا بشیم
سوسن جواب میده
سوسن:نه
دختره: من با این آقا بودم نه با شما
سوسن:عزیزم این آقا که میگی همسر منه فک نکن میتونی خودتو بهش بچسبونی
عمر لبشو گاز میگیره از حرف سوسن
دختره می‌ره
دیدگاه ها (۰)

Part ⁵⁸یاسمین میخواست شمع رو فوت کنه که احمد سوزان رو میبینه...

Part ⁵⁹ولی:بچه‌ها میخوام یه چیزی بهتون بگم در واقع عمر ........

Part ⁵⁶آسیه: عشقم فردا تولد یاسمینه،بریم؟دوروک: باشه عشقم هر...

Part ⁵⁵کلاسسارپ دستشو گذاشت روی دست الیف اولجان دیداولجان:وا...

p¹ویو می ره =یک روزی عادی بود که داشتم می رفتم سرکارم که یهو...

spy×family فصل •2• پارت•۳• انیا پشت اون دو تا نگهبانهنگهبان ...

spy×family فصل •3• پارت•1۷•درو باز میکنه همه تعجب میکننیونا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط