Part
Part ⁵⁹
ولی:بچهها میخوام یه چیزی بهتون بگم در واقع عمر ....... عمر رو پدر سوزان خانم گذاشت جلوی در مسجد
عمر:یعنی چی ؟
خدیجه: یعنی پدر و مادر واقعی تو آقا احمد و سوزان خانم هستن
عمر با اشک میگه
عمر: چطور یعنی ؟یعنی من پسر واقعی شما نیستم
ولی: این چه حرفیه پسرم تو همیشه پسر ما بودی و هستی درسته اونا پدر و مادر خونی تو هستن ولی ما همیشه یه خانواده بودیم و هستیم اینو هیچوقت یادت نره
آسیه: یعنی چی بابا؟یعنی عمر داداش ما نیست
ولی: دخترم گفتم که یادتون نره ما همیشه یه خانواده هستیم، اولجان چی میگفت؟..... آها ارن فامیلی
آسیه داشت گریه میکرد که دوروک بغلش کرد
دوروک: ناراحت نباش عزیزم همونطور که بابات گفت شما همیشه یه خانواده هستین
ولی: ولی فکر کنم بجای اینکه آسیه به یه آتاکول تبدیل بشه تو به ارن ها تبدیل شدی پس میتونی خودتم عضوی از ارن ها حساب کنی پسرم
دوروک: ممنون بابا
قدیر: سوزان خانم و آقا احمد میدونن؟
خدیجه: نه
دوروک: میخواید بهشون بگید؟
ولی:اره
عمر:من میگم
سوزان:عمر ؟
عمر: سوزان خانم وقت دارید؟
سوزان:البته پسرم بفرما
عمر: سوزان خانم پدر شما پسرتون رو سال ها پیش گذاشت جلوی مسجد درسته؟
سوزان:تو اینارو از کجا میدونی ؟
عمر:یعنی درسته ؟
سوزان:اره
عمر با گریه میگه
عمر:چرا ؟ چرا منو نخواستید؟
سوزان: چی ؟منظورت چیه؟
عمر:من اون پسریم که نخواستید ولی خب خداروشکر یه پدر و مادر خیلی خوب دارم که خیلی از شما بهترن
سوزان:پسرم بخدا من سعی کردم جلوی بابام رو بگیرم ولی نتونستم بعدشم ازدواج کردم و از ترس شوهرم نتونستم دنبالت بگردم
هاریکا پشت در بود و همه چیزو شنید
هاریکا:چییی؟باورم نمیشه یعنی عمر داداش کنه اصلاً اصلاً امکان نداره که اون داداش من باشه
سوزان:منو احمد عاشق هم بودیم ولی من حامله شدم احمد ولم کرد یعنی اون نمیدونست من حامله ام چند ماه بعد از اینکه احمد منو ولم کرد مادرش فهمید که من حامله ام اومد و بهم گفت که بچه رو سقط کنم ولی من قبول نکردم بعدش مادر احمد گفت که اون زمان که احمد با من دوست بوده نامزد داشته بعدش که نامزدش حامله شده منو ول کرده ولی اون نمیدونست که من حامله ام
ولی:بچهها میخوام یه چیزی بهتون بگم در واقع عمر ....... عمر رو پدر سوزان خانم گذاشت جلوی در مسجد
عمر:یعنی چی ؟
خدیجه: یعنی پدر و مادر واقعی تو آقا احمد و سوزان خانم هستن
عمر با اشک میگه
عمر: چطور یعنی ؟یعنی من پسر واقعی شما نیستم
ولی: این چه حرفیه پسرم تو همیشه پسر ما بودی و هستی درسته اونا پدر و مادر خونی تو هستن ولی ما همیشه یه خانواده بودیم و هستیم اینو هیچوقت یادت نره
آسیه: یعنی چی بابا؟یعنی عمر داداش ما نیست
ولی: دخترم گفتم که یادتون نره ما همیشه یه خانواده هستیم، اولجان چی میگفت؟..... آها ارن فامیلی
آسیه داشت گریه میکرد که دوروک بغلش کرد
دوروک: ناراحت نباش عزیزم همونطور که بابات گفت شما همیشه یه خانواده هستین
ولی: ولی فکر کنم بجای اینکه آسیه به یه آتاکول تبدیل بشه تو به ارن ها تبدیل شدی پس میتونی خودتم عضوی از ارن ها حساب کنی پسرم
دوروک: ممنون بابا
قدیر: سوزان خانم و آقا احمد میدونن؟
خدیجه: نه
دوروک: میخواید بهشون بگید؟
ولی:اره
عمر:من میگم
سوزان:عمر ؟
عمر: سوزان خانم وقت دارید؟
سوزان:البته پسرم بفرما
عمر: سوزان خانم پدر شما پسرتون رو سال ها پیش گذاشت جلوی مسجد درسته؟
سوزان:تو اینارو از کجا میدونی ؟
عمر:یعنی درسته ؟
سوزان:اره
عمر با گریه میگه
عمر:چرا ؟ چرا منو نخواستید؟
سوزان: چی ؟منظورت چیه؟
عمر:من اون پسریم که نخواستید ولی خب خداروشکر یه پدر و مادر خیلی خوب دارم که خیلی از شما بهترن
سوزان:پسرم بخدا من سعی کردم جلوی بابام رو بگیرم ولی نتونستم بعدشم ازدواج کردم و از ترس شوهرم نتونستم دنبالت بگردم
هاریکا پشت در بود و همه چیزو شنید
هاریکا:چییی؟باورم نمیشه یعنی عمر داداش کنه اصلاً اصلاً امکان نداره که اون داداش من باشه
سوزان:منو احمد عاشق هم بودیم ولی من حامله شدم احمد ولم کرد یعنی اون نمیدونست من حامله ام چند ماه بعد از اینکه احمد منو ولم کرد مادرش فهمید که من حامله ام اومد و بهم گفت که بچه رو سقط کنم ولی من قبول نکردم بعدش مادر احمد گفت که اون زمان که احمد با من دوست بوده نامزد داشته بعدش که نامزدش حامله شده منو ول کرده ولی اون نمیدونست که من حامله ام
- ۳.۸k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط