{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part ⁵⁸
یاسمین میخواست شمع رو فوت کنه که احمد سوزان رو میبینه
احمد: سوزان ؟
سوزان: امکان نداره ، احمد؟
احمد:اره منم
سوزان: خیلی تغییر کردی
احمد با خنده میگه
احمد:اره دیگه مثل بیست سال پیش اون موهای بلند رو ندارم
سوزان می‌خنده و میگه :اره
(زن احمد و شوهر سوزان مردن)
یاسمین:بابا تو خاله سوزان رو میشناسی؟
احمد:اره سوزان دوست دختر بیست سال پیش منه
هاریکا:چی؟
سوزان:اره
خونه‌ی ارن ها
عمر : وای مامان‌ باورت میشه سوزان خانم دوست دختر سابق آقا احمده
شنگول:احمد کیه دیگه؟
اولجان:بابای یاسمین
ساعت ۱
ولی :فک کنم دیگه وقتشه به بچه ها بگیم سلطانم
خدیجه:اره دیگه وقتشه الان هم باباش هست هم مامانش
صبح
ولی:پسرم امروز به آسیه بگید بیاد خونه میخوایم یه چیزی بهتون بگیم
عمر: باشه ، دوروک هم بیاد؟
ولی:نه
خدیجه: شوهرشه بلاخره غریبه که نیست
ولی: باشه بگو بیاد
عمر: باشه
کالج آتامان
اولجان:خب ارن فامیلی نصفه و نیمه برای یه روز
عمر: راستی آسیه بابا گفت بیای خونه کارمون داره
اولجان:پسر بزار حرفو تموم کنم بعد بگو
آسیه:باشه ، با دوروک ؟
عمر:اره
ایبیکه: ببخشیدا ولی چرا ارن فامیلی نصفه نیمه
اولجان:چون شما دخترا ازدواج کردین فقط ما پسرا موندیم
دیدگاه ها (۰)

Part ⁵⁹ولی:بچه‌ها میخوام یه چیزی بهتون بگم در واقع عمر ........

Part ⁶⁰هاریکا میاد داخلسوزان:چی داری میگی مامان ؟یعنی عمر دا...

Part ⁵⁷تا اون یکی دختره می‌ره سمت دوروک آسیه سریع می‌ره پیش ...

Part ⁵⁶آسیه: عشقم فردا تولد یاسمینه،بریم؟دوروک: باشه عشقم هر...

spy×familyفصل•۳•پارت•۸•4 ماه گذشته .آنیا رفته پیش خانواده‌اش...

Meaning of life Part 3داشتید وسایل تون رو جمع می‌کردید که با...

#رقیب_سخت پارت ۳۵باکوگو:"میدوریا اینجا نیستتت؟؟"مامان میدوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط