اتــاق 𝟕𝟎𝟕
اتــاق 𝟕𝟎𝟕
⁴
«بالاخره برگشتی...»
جونگکوک همونجا وایساد.
«چی؟»
پیرمرد سریع نگاهشو انداخت پایین.
«هیچی.»
«نه، چی گفتین؟»
پیرمرد جواب نداد.
فقط یه کلید قدیمی گذاشت روی میز.
پلاک فلزی کلید تکون خورد.
707
جونگکوک کلیدو برداشت.
سرد بود.
خیلی سرد.
پیرمرد قبل از اینکه جونگکوک بره سمت آسانسور گفت:
«فقط یه خواهش دارم.»
جونگکوک برگشت سمتش.
«چی؟»
پیرمرد چند لحظه مردد موند.
بعد گفت:
«امشب... وقتی ساعت ۷:۰۷ شد، درو باز نکن.»
جونگکوک یه ابروییشو بالا برد.
«چرا؟»
پیرمرد مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد.
چشمهاش پر از ترس بود.
«چون دفعهی قبل که بازش کردی...»
صداش لرزید.
«...یه نفر مرد.»
جونگکوک دیگه چیزی نگفت.
فقط کلیدو محکمتر توی دستش گرفت.
سوار آسانسور شد.
دکمهی طبقه هفتم رو زد.
درهای آسانسور بسته شدن.
اما درست قبل از اینکه کامل بسته بشن، صدای پیرمرد رو شنید:
«اگه صدای یه دختر رو شنیدی... جوابش رو نده.»
درها بسته شدن.
جونگکوک به انعکاس خودش توی آینه خیره شد.
«چه هتل کوفتیایه...»
آسانسور بالا رفت.
طبقهی هفتم.
دینگ.
درها باز شدن.
راهرو تاریک بود.
جونگکوک قدم اول رو برداشت.
یه قدم...
دو قدم...
سه قدم...
هرچی جلوتر میرفت، حس آشناتری پیدا میکرد.
تا اینکه رسید جلوی در.
707
همون دری که تو خوابهاش دیده بود.
جونگکوک دستشو برد سمت دستگیره.
اما قبل از اینکه لمسش کنه...
ساعت مچیاش لرزید.
۷:۰۷
همون لحظه چراغهای راهرو خاموش شدن.
همهجا تاریک شد.
جونگکوک خشکش زد.
و بعد...
صدای قدمهایی از انتهای راهرو اومد.
آروم.
یکی.
دو تا.
سه تا...
جونگکوک برگشت.
هیچکس نبود.
اما صدا نزدیکتر میشد.
و بعد یه صدای دخترانه، درست پشت سرش:
«جونگکوک...»
چشمهای جونگکوک گرد شد.
نفسش رو حبس کرد.
همون صدا بود.
همون صدایی که هر شب تو خواب میشنید.
آروم برگشت.
و برای اولین بار...
چهرهی دختر رو دید.
دختر با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بود.
لبهاش لرزید.
«این بار...»
یه قطره اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
«...دیر کردی.»
ادامه دارد...
#دســتخــط_مــاریــآ
⁴
«بالاخره برگشتی...»
جونگکوک همونجا وایساد.
«چی؟»
پیرمرد سریع نگاهشو انداخت پایین.
«هیچی.»
«نه، چی گفتین؟»
پیرمرد جواب نداد.
فقط یه کلید قدیمی گذاشت روی میز.
پلاک فلزی کلید تکون خورد.
707
جونگکوک کلیدو برداشت.
سرد بود.
خیلی سرد.
پیرمرد قبل از اینکه جونگکوک بره سمت آسانسور گفت:
«فقط یه خواهش دارم.»
جونگکوک برگشت سمتش.
«چی؟»
پیرمرد چند لحظه مردد موند.
بعد گفت:
«امشب... وقتی ساعت ۷:۰۷ شد، درو باز نکن.»
جونگکوک یه ابروییشو بالا برد.
«چرا؟»
پیرمرد مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد.
چشمهاش پر از ترس بود.
«چون دفعهی قبل که بازش کردی...»
صداش لرزید.
«...یه نفر مرد.»
جونگکوک دیگه چیزی نگفت.
فقط کلیدو محکمتر توی دستش گرفت.
سوار آسانسور شد.
دکمهی طبقه هفتم رو زد.
درهای آسانسور بسته شدن.
اما درست قبل از اینکه کامل بسته بشن، صدای پیرمرد رو شنید:
«اگه صدای یه دختر رو شنیدی... جوابش رو نده.»
درها بسته شدن.
جونگکوک به انعکاس خودش توی آینه خیره شد.
«چه هتل کوفتیایه...»
آسانسور بالا رفت.
طبقهی هفتم.
دینگ.
درها باز شدن.
راهرو تاریک بود.
جونگکوک قدم اول رو برداشت.
یه قدم...
دو قدم...
سه قدم...
هرچی جلوتر میرفت، حس آشناتری پیدا میکرد.
تا اینکه رسید جلوی در.
707
همون دری که تو خوابهاش دیده بود.
جونگکوک دستشو برد سمت دستگیره.
اما قبل از اینکه لمسش کنه...
ساعت مچیاش لرزید.
۷:۰۷
همون لحظه چراغهای راهرو خاموش شدن.
همهجا تاریک شد.
جونگکوک خشکش زد.
و بعد...
صدای قدمهایی از انتهای راهرو اومد.
آروم.
یکی.
دو تا.
سه تا...
جونگکوک برگشت.
هیچکس نبود.
اما صدا نزدیکتر میشد.
و بعد یه صدای دخترانه، درست پشت سرش:
«جونگکوک...»
چشمهای جونگکوک گرد شد.
نفسش رو حبس کرد.
همون صدا بود.
همون صدایی که هر شب تو خواب میشنید.
آروم برگشت.
و برای اولین بار...
چهرهی دختر رو دید.
دختر با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بود.
لبهاش لرزید.
«این بار...»
یه قطره اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
«...دیر کردی.»
ادامه دارد...
#دســتخــط_مــاریــآ
- ۲۰۰
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط