{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهش بگویید...

بهش بگویید...
بی معرفت بیاید یه خبری از من بگیرد،ببیند مرده ام،زنده ام،کجا هستم،چه میکنم
بهش بگویید...
دلم برایش لک زده،حاضرم تمام زندگی ام را بدهم فقط یک بار دیگر چشمانش را بیینم
بهش بگویید...
از وقتی رفت رنگ خوش این روزگار را ندیدم
بهش بگویید....
از وقتی رهایم کرد شب ها جان دادم تا صبح شود،همیشه یک چشمم اشک بود یک چشمم خون
بهش بگویید...
من پای قولمان مردانه ایستاده ام،جای خالی اش را با هیچ احد الناسی پر نکرده ام...
بهش بگویید...
یعنی در این مدت هیچوقت دلش هوای من را نکرد،یعنی هیچوقت دلش برایم تنگ نشد...
بهش بگویید...
یک نفر اینجامرده است فقط نفس میکشد، فقط نفس میرود و می اید،زندگی نمیکند...
بهش بگویید....
من هنوزم
خیلی
خیلی
خیلی دوستش دارم...
دیدگاه ها (۲)

دروغ شیرین پارت بیست و چهارم × اونییی من نمیخوام برم مدرسه م...

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت پنجم(اخر)(فرد...

مافیای من

فیک تهیونگ

Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]

حقیقت پنهان پارت ۶ ویو ادمین :وقتی خانواده اعضا رفتند بورام ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط