{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۲
-چند نفر اجیر کردم بیان بگیرنش تا تو رو از اینجا
دور کنم.
با چشمهاي گرد شده داد زدم: چی؟
کوتاه خندید.
معترضانه گفتم: ایمان! نزنی یه بلایی به سرش بیاریا!
اخم ریزي کرد.
-نگرانش نباش، بشین.
با استرس گفتم: ببین، بخدا اگه...
با اخم گفت: گفتم نگرانش نباش، کاري باهاش ندارم،
بشین.
پوفی کشیدم و نشستم که در رو بست.
ماشینو دور زد و سوار شد.
روشنش کرد و به راه افتاد.
با ناباوري گفتم: فکر نمیکردم که تو هم اینکاره
باشی!
اخمهاش شدید در هم رفت و عصبی گفت: فکر
کردي من خلافکارم؟ فقط به چند نفر پول دادم برن
بگیرنش تا تو رو از اون ویلاي لعنتی بیرون بکشم،
یعنی اینقدر بیدرکی؟
نگاه ازش گرفتم و از روي شرمندگی لبمو گزیدم.
کلافه دستی توي صورتش کشید.
سر به زیر آروم گفتم: معذرت میخوام، منظوري
نداشتم.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-اشکال نداره.
کمی به سمتم خم شد و دستشو توي جیبش کرد.
موبایلیو بیرون آورد که با دیدن اینکه موبایل
خودمه با تعجب نگاهش کردم.
به سمتم گرفت.
-از توي جیبش پیدا کردند.
خودمو جمع کردم و ازش گرفتم.
-ممنونم.
سري تکون داد.
نفس عمیقی کشیدم.
-میترسم برگردم آپارتمان بیاد اونجا، مطمئنم
حسابی عصبی میشه.
کوتاه بهم نگاه کرد.
_میبرمت خونهی آقاجونت.
تند گفتم: اصلا اصلا، برم اونجا همشون سوال پیچم
میکنند چی شده که میخوام اونجا بمونم.
سشتشو به لبش کشید.
-یه فکر دیگه.
با کنجکاوي گفتم: بگو.
-نه آپارتمان برو و نه خونهی آقاجونت، جایی می
برمت که حتی دستشم بهت نرسه.
ابروهام بالا پریدند.
-کجا؟
-خونمون.
با چشمهاي گرد شده گفتم: خونمون؟!
سري تکون داد.
-آره، همون جایی که قراره زندگی کنیم، به نظرم
فکر خوبیه.
باز داغ دلم تازه شد.
نفس عمیقی کشیدم.
-باشه اما به شرط اینکه تنها باشم، تو پیشم نباشی.
_قبوله.
#جمعه
روزا انگار مثل برق و باد گذشتند.
وقتی به خودم اومدم که دیدم پاي سفرهی عقدم.
چهارشنبهاي مهرداد پدر گوشیمو درآورد از بس زنگ زد.
به پیشنهاد ایمان خطمو عوض کردم.
تو روزهایی که خونهی به اصطلاح خودمون بودم
هیچ کسی نمیدونست اونجام، حتی به محدثه و
عطیه هم نگفتم، با اینکه کلی اصرار کردند که بگم.
شبش همه خونهی خانوادهی ایمان دعوت بودیم.
از چهارشنبه تا امروز صبح که واسه آرایشگاه رفتم
عطیه و محدثه رو ندیده بودم.
شرکتم نرفتم.
قراره استعفا بدم.
میدونم که تو این چند روز مهرداد در به در داره
دنبالم میگرده اما دیگه نمیخوام ببینمش، این هم واسه من خوبه و هم واسهی خودش.
با صداي عاقد که براي بار سوم میگفت "عروس خانم وکیلم؟" از توي افکارم بیرون اومدم.
تردید داشتم اونم حسابی اما حالا که تا اینجاش
اومده بودم حق پا پس کشیدن نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدام نلرزه.
.....
دیدگاه ها (۲۶)

یکی باید به مطهره بگه:)

حالو هوای مهردادمون🥲

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۴۱درست برعکسشه، گاهی وقتها بدجوردلم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۴۰امشبم باز مثل اون شب اذیتم کرد.اب...

وقتی با دخترعموش میره بیر‌ن و تو حسادت میکنی.لبخند پلیدی زدم...

¹⁴سعی کردم بيدار بمونم‌ولی سیاهی ویو جونگکوک___صبح وقتی پا ش...

Part: 16The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط