رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۰
امشبم باز مثل اون شب اذیتم کرد.
ابروهاش بالا پریدند و عصبی خندید.
-حتما باید یه بچه بذارم توي شکمت تا حالیت بشه
شوهرتم؟
با استرس بهش نگاه کردم.
پهلومو گرفت.
-اگه بخواي اینکار رو میکنم.
با ترس گفتم: نه نمیخوام.
نیشخندي زد.
-پس اول حرفتو مزه مزه کن بعد بزن.
از روم بلند شد که با نفسهاي عمیق سعی کردم
نفسهایی که کم آوردمو جبران کنم.
همه چیزشو از روي زمین برداشت و به سمت پلهها
رفت.
به کمک دستهی مبل بلند شدم.
عوضی! فقط بلدي از آدم استفاده کنی؛ شاید واقعا
همینه، تو فقط منو واسه استفاده میخواي، واسه
توي تختت میخواي.
نفس عمیقی کشیدم.
با صداي آب لبخند عمیقی روي لبم نشست.
الان وقتشه.
سریع شلوارمو پام کردم و به سمت اتاق دویدم.
با احتیاط از پلهها بالا اومدم و وارد اتاق شدم.
با دیدن گوشیم روي میز چشمهام برقی زدند.
زود به سمتش رفتم و برش داشتم.
از اتاق بیرون اومدم و همونطور که حواسم به در
حموم بود شمارهی ایمانو گرفتم.
چارهی دیگهاي ندارم.
با چهار بوق جواب داد.
-سلام.
آروم گفتم: سلام، گوش بده چی میگم...
_چرا آروم حرف میزنی؟
معترضانه گفتم: حرف نزن گوش بده، مهرداد منو به
زور آورده شمال.
با صداي دادش تعجب کردم.
_چه غلطی کرده؟
با همون حالت تند گفتم: آروم باش، توروخدا فردا
بیا نجاتم بده، این روانی میخواد منو تا جمعه نگه
داره.
غرید: غلط میکنه عوضی، همین الان میامحسابشو میذارم کف دستش.
با استرس گفتم: امشب نه، توروخدا فردا بیا، فقط
توي ویلاي بغلی منتظرم باش از توي حیاط میام تو
حیاط شما، نمیخوام مهرداد بفهمه که تو نجاتم
دادي.
سکوت کرد.
تنها صداي نفسهاي عصبیشو میشنیدم.
-من دیگه باید قطع کنم ممکنه از حموم بیرون
بیاد.
-بهت دست زده؟
از خجالت لبمو گزیدم.
-چیزه... من باید برم... خدا...
یه دفعه بلند گفت: دست زده یا نه؟
نفس پر استرسی کشیدم.
-تو یه ویلا نه میتونم از دستش فرار کنم نه اونقدر
زورشو دارم که پسش زدم.
عصبی خندید.
-پس زده! میدونم باهاش چیکار کنم.
با استرس گفتم: بیخیال، من باید برم خداحافظ.
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و قطع کردم.
شمارشو از لیست تماسهام پاك کردم و گوشیو
سر جاش گذاشتم.
یه لباس آستین کوتاه و شلوار راحتی و چیزهاي
مورد نظر دیگه رو از توي کمد برداشتم و از اتاق
بیرون اومدم.
وارد یکی دیگه از اتاقها شدم.
**
تو اون تاریکی اتاق به ماهی که تو قاب پنجره
خودشو نشون میداد خیره بودم.
از وقتی که رفتم حموم و بیرون اومدم از اتاق بیرون نرفتم که ببینمش.
خودشم پیگیرم نشده که چرا بیرون نمیام.
نفس عمیقی کشیدم.
دارم کار درستو میکنم خدا؟
شاید ازدواج با ایمان واسم بهتره، شاید با اون
خوشبخت ترم چون جز خوبی چیزي ازش تو خاطرم
نیست و بهتر میتونم باهاش زندگی کنم اما...
#پارت_۲۴۰
امشبم باز مثل اون شب اذیتم کرد.
ابروهاش بالا پریدند و عصبی خندید.
-حتما باید یه بچه بذارم توي شکمت تا حالیت بشه
شوهرتم؟
با استرس بهش نگاه کردم.
پهلومو گرفت.
-اگه بخواي اینکار رو میکنم.
با ترس گفتم: نه نمیخوام.
نیشخندي زد.
-پس اول حرفتو مزه مزه کن بعد بزن.
از روم بلند شد که با نفسهاي عمیق سعی کردم
نفسهایی که کم آوردمو جبران کنم.
همه چیزشو از روي زمین برداشت و به سمت پلهها
رفت.
به کمک دستهی مبل بلند شدم.
عوضی! فقط بلدي از آدم استفاده کنی؛ شاید واقعا
همینه، تو فقط منو واسه استفاده میخواي، واسه
توي تختت میخواي.
نفس عمیقی کشیدم.
با صداي آب لبخند عمیقی روي لبم نشست.
الان وقتشه.
سریع شلوارمو پام کردم و به سمت اتاق دویدم.
با احتیاط از پلهها بالا اومدم و وارد اتاق شدم.
با دیدن گوشیم روي میز چشمهام برقی زدند.
زود به سمتش رفتم و برش داشتم.
از اتاق بیرون اومدم و همونطور که حواسم به در
حموم بود شمارهی ایمانو گرفتم.
چارهی دیگهاي ندارم.
با چهار بوق جواب داد.
-سلام.
آروم گفتم: سلام، گوش بده چی میگم...
_چرا آروم حرف میزنی؟
معترضانه گفتم: حرف نزن گوش بده، مهرداد منو به
زور آورده شمال.
با صداي دادش تعجب کردم.
_چه غلطی کرده؟
با همون حالت تند گفتم: آروم باش، توروخدا فردا
بیا نجاتم بده، این روانی میخواد منو تا جمعه نگه
داره.
غرید: غلط میکنه عوضی، همین الان میامحسابشو میذارم کف دستش.
با استرس گفتم: امشب نه، توروخدا فردا بیا، فقط
توي ویلاي بغلی منتظرم باش از توي حیاط میام تو
حیاط شما، نمیخوام مهرداد بفهمه که تو نجاتم
دادي.
سکوت کرد.
تنها صداي نفسهاي عصبیشو میشنیدم.
-من دیگه باید قطع کنم ممکنه از حموم بیرون
بیاد.
-بهت دست زده؟
از خجالت لبمو گزیدم.
-چیزه... من باید برم... خدا...
یه دفعه بلند گفت: دست زده یا نه؟
نفس پر استرسی کشیدم.
-تو یه ویلا نه میتونم از دستش فرار کنم نه اونقدر
زورشو دارم که پسش زدم.
عصبی خندید.
-پس زده! میدونم باهاش چیکار کنم.
با استرس گفتم: بیخیال، من باید برم خداحافظ.
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و قطع کردم.
شمارشو از لیست تماسهام پاك کردم و گوشیو
سر جاش گذاشتم.
یه لباس آستین کوتاه و شلوار راحتی و چیزهاي
مورد نظر دیگه رو از توي کمد برداشتم و از اتاق
بیرون اومدم.
وارد یکی دیگه از اتاقها شدم.
**
تو اون تاریکی اتاق به ماهی که تو قاب پنجره
خودشو نشون میداد خیره بودم.
از وقتی که رفتم حموم و بیرون اومدم از اتاق بیرون نرفتم که ببینمش.
خودشم پیگیرم نشده که چرا بیرون نمیام.
نفس عمیقی کشیدم.
دارم کار درستو میکنم خدا؟
شاید ازدواج با ایمان واسم بهتره، شاید با اون
خوشبخت ترم چون جز خوبی چیزي ازش تو خاطرم
نیست و بهتر میتونم باهاش زندگی کنم اما...
- ۲.۵k
- ۱۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط