♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 90・]ᕗ
صبح با انرژی فوق مضاعفی بیدار شدم. احساس خیلی خوبی داشتم و باور داشتم حس من و جونگکوک اونقدر محکمه که یه راهی برای کنارهم بودن پیدا میکنیم و حس میکردم برگشته خونه..باهمه وجودم
برگشتش رو حس میکردم
بعد از روزها به خودم رسیدم و کمی آرایش کردم و لباس زیبایی پوشیدم تا به دیدنش برم دوست داشتم زودتر برسم و واسه همین با کالسکه رفتم.
به کلبه اش رسیدیم.
در نیمه باز بود. یادم نیست من باز گذاشته بودم یا نه... اروم داخل خونه سرک کشیدم. یه احساس خیلی قوی بهم میگفت جونگکوک الان اینجاست. توی مطبش رو نگاه کردم. نبود.
سمت اتاق خوابش رفتم.
قلبم تند تند شروع به زدن کرد.
بیدار رو تخت دراز کشیده بود. دقیق تر نگاه کردم. خدای من..شنل من کنارش بود شنلی که خیلی وقت پیش توی خونه اش جا گذاشته بودم.
لبخند پر دردی رو لبم اومد و اسمش رو زمزمه
کردم: جونگکوک..
سریع سرش رو سمتم برگردوند.
و ریز خندیدم و بند شنلم و باز کردم که رو زمین افتاد دویدم سمتش و همونجوری که روی تخت نیم خیز شده
بود خودم رو روی تخت وتوی بغلش انداختم. محکم و بی طاقت منو تو اغوشش فشرد
جونگکوک : كريستينا..
موهام رو نوازش کرد و عمیق نفس کشید.
جونگکوک : از کجا فهمیدی برگشتم؟
با خنده خودمو از اغوشش بیرون کشیدم و گفتم : معلومه که میفهمیدم حس من هیچ وقت بهم دروغ نمیگه..
با لبخند موهام رو نوازش کرد به شنل نگاه کردم و گفتم : هی اقاهه... این شنله منه؟
جونگکوک : مال تو بود. از همون لحظه ای که جاش گذاشتی تا
الان محرم و هم رازه منه..
زل زدم توی چشماش نگاهش رنگ غم عمیقی داشت.
جونگکوک : پرنسس کریستینا امروز حالشون چطوره؟
با غم خیره نگاش کردم. نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم جدا کرد و به سمت دیگه ای نگاه کرد و اروم بلند شد و از تخت خارج شد.
از اتاق بیرون رفت. منم دنبالش رفتم. کلافه رفت توی مطبش و مشغول بهم زدن و قاطی کردن چیزهایی شد.
به در تکیه دادم و نگاش کردم و اروم گفتم: جونگکوک.. اینکار رو باهامون نکن...
عصبی داد زد: چیکار نکنم؟
ᕙ[・part 90・]ᕗ
صبح با انرژی فوق مضاعفی بیدار شدم. احساس خیلی خوبی داشتم و باور داشتم حس من و جونگکوک اونقدر محکمه که یه راهی برای کنارهم بودن پیدا میکنیم و حس میکردم برگشته خونه..باهمه وجودم
برگشتش رو حس میکردم
بعد از روزها به خودم رسیدم و کمی آرایش کردم و لباس زیبایی پوشیدم تا به دیدنش برم دوست داشتم زودتر برسم و واسه همین با کالسکه رفتم.
به کلبه اش رسیدیم.
در نیمه باز بود. یادم نیست من باز گذاشته بودم یا نه... اروم داخل خونه سرک کشیدم. یه احساس خیلی قوی بهم میگفت جونگکوک الان اینجاست. توی مطبش رو نگاه کردم. نبود.
سمت اتاق خوابش رفتم.
قلبم تند تند شروع به زدن کرد.
بیدار رو تخت دراز کشیده بود. دقیق تر نگاه کردم. خدای من..شنل من کنارش بود شنلی که خیلی وقت پیش توی خونه اش جا گذاشته بودم.
لبخند پر دردی رو لبم اومد و اسمش رو زمزمه
کردم: جونگکوک..
سریع سرش رو سمتم برگردوند.
و ریز خندیدم و بند شنلم و باز کردم که رو زمین افتاد دویدم سمتش و همونجوری که روی تخت نیم خیز شده
بود خودم رو روی تخت وتوی بغلش انداختم. محکم و بی طاقت منو تو اغوشش فشرد
جونگکوک : كريستينا..
موهام رو نوازش کرد و عمیق نفس کشید.
جونگکوک : از کجا فهمیدی برگشتم؟
با خنده خودمو از اغوشش بیرون کشیدم و گفتم : معلومه که میفهمیدم حس من هیچ وقت بهم دروغ نمیگه..
با لبخند موهام رو نوازش کرد به شنل نگاه کردم و گفتم : هی اقاهه... این شنله منه؟
جونگکوک : مال تو بود. از همون لحظه ای که جاش گذاشتی تا
الان محرم و هم رازه منه..
زل زدم توی چشماش نگاهش رنگ غم عمیقی داشت.
جونگکوک : پرنسس کریستینا امروز حالشون چطوره؟
با غم خیره نگاش کردم. نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم جدا کرد و به سمت دیگه ای نگاه کرد و اروم بلند شد و از تخت خارج شد.
از اتاق بیرون رفت. منم دنبالش رفتم. کلافه رفت توی مطبش و مشغول بهم زدن و قاطی کردن چیزهایی شد.
به در تکیه دادم و نگاش کردم و اروم گفتم: جونگکوک.. اینکار رو باهامون نکن...
عصبی داد زد: چیکار نکنم؟
- ۶۴۲
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط