My lovely idol
✿My lovely idol✿
✯part:⁷
تهیونگ: اون دختر رو میشناسی؟
جونگکوک: شاید
تهیونگ با تعجب و کنجکاوی نگاهش کرد
جونگکوک: نه چیز خاصی نیست
تهیونگ: امیدوارم ولی دختر خوشگلیه
جونگکوک ساکت موند و با سر تأیید کرد و به هیونا نگاه کرد. نیمونا داشت شونه های جین رو اندازه میزد با تعجب به جین نگاه کرد
هیونا: جدی؟
جین: چی شده
هیونا: میدونستم شونه های پهنی داری ولی ۶۰ سانت؟
هیونا چشم هایش گرد شده بود و خنده اش گرفته بود جین به حرف هیونا خندید
جین: چی فکر کردی ؟ شونه های پهن من از همه بهترن
هیونا: درسته (با سر تأیید میکنه)
جونگکوک از دور نگاهش میکرد و آروم میخندی همین طور گذشت و آخرین نفر جونگکوک اومد هیونا شروع به اندازه گیری کرد
هیونا: جدی جدی همتون غولپیکرید
جونگکوک: نه تو کوچولویی (با لبخند و شیطونی)
هیونا: نه خیرم من قدم ۱۷۰ هستش خیلی هم بلندم حالا تکون نخور اگر میخوای لباست خراب نشه
جونگکوک ساکت موند جیزس نگفت فقط به هیونا موقع اندازه گیری نگاه میکرد که چطور آنقدر ماهرانه اندازه میگیره و عین موش کوچولو ها از زیر دست های جونگکوک این ور اون ور میده
هیونا: خب تموم شد
جونگکوک: ممنون
هیونا سر تکون داد و روبه اعضا کرد
هیونا: میخوام قهوه بخورم می دلش میخواد؟
هیونا به طرز عجیبی با اعضا صمیمی شده بودن اعضا کنار هیونا اصلا لازم نبود مراقب باشن یا رعایت کنن کنار هم قهوه خوردن و خندیدن همه از دیدن هیونا خوشحال بودن نامجون بلند شد
نامجون: خب بچه ها دیگه باید بریم هنوز کلی کار هست که باید بکنیم
اعضا تأیید کردم و بلند شدن موقع رفتن هیونا لبخند زد تعظیم کوتاهی کرد
هیونا: خدافظ قول میدم لباس ها به بهترین شکل ممکن باشند همین طور شما هم به خودتون فشار نیترید آرمی همیشه دوستتون داره.
اعضا همه لبخند روی لب هاشون بود از هیونا تشکر و خداحافظی کردن هیونا برگشت داخل ریخت و پاچه ها رو جمع کرد و مشغول کشیدن الگو ها شد
چند ساعت گذشت هیونا بلند شد کلی طراحی الگو و تیکه پارچه روی میز بود همه رو جمع کرد نگاهی به ساعت انداخت ساعت ۱۱ شب بود کار هایش رو جمع کرد و به همراه دفتر الگو هاش به خونه برگشت کلی کار ریخته بود سرش ولی از اونجایی که تمام این زحمت ها برای ایدل هایش بود اصلا اون رو خسته نمیکرد وقتی به خونه رسید نفس راحتی کشید بعد از لباس عوض کردن روی تخت افتاد به روز بی نظیرش فکر میکرد احساس میکرد یه خواب بوده با بی تی اس نوشته بود قهوه خورده بود قرار بود براشون لباس بدوزه تازه باهاشون ملی حرف زده بود و شوخی کرده بود غرق ذوق شده بود و خیلی خیلی خوشحال بود
هیونا: قول میدم قول میدم تمام تلاشم رو بکنم و آنقدر همه چیز بی نظیر باشه تا ازم بخوان تا دوباره براشون کار کنم (با شادی)
چشم های هیونا از خوشحالی برق میزد بد از مدتی خوابش برد
୧(^ 〰 ^)୨
خوشگلای من میخوام برای عیدی فردا شب 3 پارت بزارم حمایت کنین خیلی دوستتون دارم شب بخیررررررر✨😘
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:⁷
تهیونگ: اون دختر رو میشناسی؟
جونگکوک: شاید
تهیونگ با تعجب و کنجکاوی نگاهش کرد
جونگکوک: نه چیز خاصی نیست
تهیونگ: امیدوارم ولی دختر خوشگلیه
جونگکوک ساکت موند و با سر تأیید کرد و به هیونا نگاه کرد. نیمونا داشت شونه های جین رو اندازه میزد با تعجب به جین نگاه کرد
هیونا: جدی؟
جین: چی شده
هیونا: میدونستم شونه های پهنی داری ولی ۶۰ سانت؟
هیونا چشم هایش گرد شده بود و خنده اش گرفته بود جین به حرف هیونا خندید
جین: چی فکر کردی ؟ شونه های پهن من از همه بهترن
هیونا: درسته (با سر تأیید میکنه)
جونگکوک از دور نگاهش میکرد و آروم میخندی همین طور گذشت و آخرین نفر جونگکوک اومد هیونا شروع به اندازه گیری کرد
هیونا: جدی جدی همتون غولپیکرید
جونگکوک: نه تو کوچولویی (با لبخند و شیطونی)
هیونا: نه خیرم من قدم ۱۷۰ هستش خیلی هم بلندم حالا تکون نخور اگر میخوای لباست خراب نشه
جونگکوک ساکت موند جیزس نگفت فقط به هیونا موقع اندازه گیری نگاه میکرد که چطور آنقدر ماهرانه اندازه میگیره و عین موش کوچولو ها از زیر دست های جونگکوک این ور اون ور میده
هیونا: خب تموم شد
جونگکوک: ممنون
هیونا سر تکون داد و روبه اعضا کرد
هیونا: میخوام قهوه بخورم می دلش میخواد؟
هیونا به طرز عجیبی با اعضا صمیمی شده بودن اعضا کنار هیونا اصلا لازم نبود مراقب باشن یا رعایت کنن کنار هم قهوه خوردن و خندیدن همه از دیدن هیونا خوشحال بودن نامجون بلند شد
نامجون: خب بچه ها دیگه باید بریم هنوز کلی کار هست که باید بکنیم
اعضا تأیید کردم و بلند شدن موقع رفتن هیونا لبخند زد تعظیم کوتاهی کرد
هیونا: خدافظ قول میدم لباس ها به بهترین شکل ممکن باشند همین طور شما هم به خودتون فشار نیترید آرمی همیشه دوستتون داره.
اعضا همه لبخند روی لب هاشون بود از هیونا تشکر و خداحافظی کردن هیونا برگشت داخل ریخت و پاچه ها رو جمع کرد و مشغول کشیدن الگو ها شد
چند ساعت گذشت هیونا بلند شد کلی طراحی الگو و تیکه پارچه روی میز بود همه رو جمع کرد نگاهی به ساعت انداخت ساعت ۱۱ شب بود کار هایش رو جمع کرد و به همراه دفتر الگو هاش به خونه برگشت کلی کار ریخته بود سرش ولی از اونجایی که تمام این زحمت ها برای ایدل هایش بود اصلا اون رو خسته نمیکرد وقتی به خونه رسید نفس راحتی کشید بعد از لباس عوض کردن روی تخت افتاد به روز بی نظیرش فکر میکرد احساس میکرد یه خواب بوده با بی تی اس نوشته بود قهوه خورده بود قرار بود براشون لباس بدوزه تازه باهاشون ملی حرف زده بود و شوخی کرده بود غرق ذوق شده بود و خیلی خیلی خوشحال بود
هیونا: قول میدم قول میدم تمام تلاشم رو بکنم و آنقدر همه چیز بی نظیر باشه تا ازم بخوان تا دوباره براشون کار کنم (با شادی)
چشم های هیونا از خوشحالی برق میزد بد از مدتی خوابش برد
୧(^ 〰 ^)୨
خوشگلای من میخوام برای عیدی فردا شب 3 پارت بزارم حمایت کنین خیلی دوستتون دارم شب بخیررررررر✨😘
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۵.۸k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط