My lovely idol
✿My lovely idol✿
✯part:⁵
جونگکوک سخت مشغول کار بود اخیرا اعضا رو ندیده بود و خیلی هیت میگرفت ولی همچنان سعی میکرد آروم بمونه همین طور دلش هوای تازه میخواست ولی بیرون نمیتونست بره پرده رو داد کنار و به بیرون نگاه میکرد چشمش به هیونا خورد انگار آروم بود با قهوه توی دستش به منظره نگاه میکرد نسیم قشنگی که مو هایش رو تکون میداد یهو چشم هیونا به جونگکوک خورد بر خلاف تصور جونگکوک لبخند زد و آروم دست تکون داد جونگکوک هم لبخند زد و دست تکون داد اون دختر منبع آرامش بود. جونگکوک با لبخند هیونا و آرامشی که داشت دوباره قدرت گرفت برگشت سر کارش با انرژی بیشتر تصور میکرد هیونا نه آرمی ها قطعا خوشحال میشن با یه آهنگ بی نظیر جدید.
کم کم شب فرا رسید جونگکوک تقریباً کارش تموم شده بود تصمیم گرفت به خودش استراحت بده و از اونجایی که دیر وقت شده بود فکر میکرد احتمالا اطراف خونه اش کسی نباشه پس رفت بیرون تا هوایی تازه کنه ماسکش رو زد و در خونه رو باز کرد به اطراف با دقت نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد ماسکش رو پایین داد هوایی تازه کرد رفت کنار نیمکت دم در دشت و به اطراف نگاه میکرد چشمش دوباره به هیونا افتاد که با مو های بافته شده اش کیسه خوراکی ای دستش بود و داشت به خونه بر میگشت .
جونگکوک: چرا این دختر همه جا هست ؟
جونگکوک سریع ماسکش رو بالا داد ولی هیونا برگشت و به جونگکوک نگاه کرد دوید سمتش
هیونا: سلاممم (لبخند)
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد
جونگکوک: چطوری منو شناختی؟
هیونا: من یه آرمی پروپاقرصم غیر ممکنه نشناسمت
هیونا بدون دعوت کنار جونگکوک نشت
هیونا: این وقت شب چرا اینجایی؟
جونگکوک: خودت چی؟ چرا همش نصف شب بیرونی؟
هیونا نگاهش کرد لبخند زد از توی پلاستیک دوتا بستنی در آورد
هیونا: بفرمایید
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: همیشه دو تا دوتا بستنی میخری؟
هیونا خنده اش گرفت
هیونا: نه نه (خندید) فقط بین اینکه طعم جدید رو امتحان کنم یا طعم مورد علاقه ام رو گیر کردم و هر دوش رو خریدم
جونگکوک بستی رو قبول کرد و تشکر کرد دو تایی نشسته بودن و به ستاره ها نگاه میکردن بعد از حدود یک ساعت بلند شدن تا برن خداحافظی کردن هیونا همون جا وایستاد و به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک: پس چرا نمیری؟
هیونا: باید مطمئن بشم آیدلم صحیح و سالم به خونه بر میگرده
جونگکوک: من که بچه نیستم (با اخم)
هیونا: ولی یه آیدل هستی
هیونا سمت جونگکوک رفت گوشه آستینش رو گرفت و کشوندش جونگکوک هم مقاومتی نکرد هیونا جونگکوک رو هل داد جلو
هیونا: حالا در رو باز کن و برو تو
جونگکوک گوش داد و درو باز کرد و رفت داخل هیونا بلا فاصله لبخند زد
هیونا: آفرین خدافظی
و در رو بست راهی شد سمت خونه خودش
<( ̄︶ ̄)>
💎: خوشگلای من نظرتون چیه ؟
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:⁵
جونگکوک سخت مشغول کار بود اخیرا اعضا رو ندیده بود و خیلی هیت میگرفت ولی همچنان سعی میکرد آروم بمونه همین طور دلش هوای تازه میخواست ولی بیرون نمیتونست بره پرده رو داد کنار و به بیرون نگاه میکرد چشمش به هیونا خورد انگار آروم بود با قهوه توی دستش به منظره نگاه میکرد نسیم قشنگی که مو هایش رو تکون میداد یهو چشم هیونا به جونگکوک خورد بر خلاف تصور جونگکوک لبخند زد و آروم دست تکون داد جونگکوک هم لبخند زد و دست تکون داد اون دختر منبع آرامش بود. جونگکوک با لبخند هیونا و آرامشی که داشت دوباره قدرت گرفت برگشت سر کارش با انرژی بیشتر تصور میکرد هیونا نه آرمی ها قطعا خوشحال میشن با یه آهنگ بی نظیر جدید.
کم کم شب فرا رسید جونگکوک تقریباً کارش تموم شده بود تصمیم گرفت به خودش استراحت بده و از اونجایی که دیر وقت شده بود فکر میکرد احتمالا اطراف خونه اش کسی نباشه پس رفت بیرون تا هوایی تازه کنه ماسکش رو زد و در خونه رو باز کرد به اطراف با دقت نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد ماسکش رو پایین داد هوایی تازه کرد رفت کنار نیمکت دم در دشت و به اطراف نگاه میکرد چشمش دوباره به هیونا افتاد که با مو های بافته شده اش کیسه خوراکی ای دستش بود و داشت به خونه بر میگشت .
جونگکوک: چرا این دختر همه جا هست ؟
جونگکوک سریع ماسکش رو بالا داد ولی هیونا برگشت و به جونگکوک نگاه کرد دوید سمتش
هیونا: سلاممم (لبخند)
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد
جونگکوک: چطوری منو شناختی؟
هیونا: من یه آرمی پروپاقرصم غیر ممکنه نشناسمت
هیونا بدون دعوت کنار جونگکوک نشت
هیونا: این وقت شب چرا اینجایی؟
جونگکوک: خودت چی؟ چرا همش نصف شب بیرونی؟
هیونا نگاهش کرد لبخند زد از توی پلاستیک دوتا بستنی در آورد
هیونا: بفرمایید
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: همیشه دو تا دوتا بستنی میخری؟
هیونا خنده اش گرفت
هیونا: نه نه (خندید) فقط بین اینکه طعم جدید رو امتحان کنم یا طعم مورد علاقه ام رو گیر کردم و هر دوش رو خریدم
جونگکوک بستی رو قبول کرد و تشکر کرد دو تایی نشسته بودن و به ستاره ها نگاه میکردن بعد از حدود یک ساعت بلند شدن تا برن خداحافظی کردن هیونا همون جا وایستاد و به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک: پس چرا نمیری؟
هیونا: باید مطمئن بشم آیدلم صحیح و سالم به خونه بر میگرده
جونگکوک: من که بچه نیستم (با اخم)
هیونا: ولی یه آیدل هستی
هیونا سمت جونگکوک رفت گوشه آستینش رو گرفت و کشوندش جونگکوک هم مقاومتی نکرد هیونا جونگکوک رو هل داد جلو
هیونا: حالا در رو باز کن و برو تو
جونگکوک گوش داد و درو باز کرد و رفت داخل هیونا بلا فاصله لبخند زد
هیونا: آفرین خدافظی
و در رو بست راهی شد سمت خونه خودش
<( ̄︶ ̄)>
💎: خوشگلای من نظرتون چیه ؟
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۸.۹k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط