پارت نود ویک
#پارت نود ویک
نازنین:
امیر علی متعجب نگام کردوگفت :چرا چون من بهت نزدیک شدم همچین حسی داری ؟
- اره
امیر علی : دیگه مزاحمت نمیشم
بلند شد ورفت اتاقش شدت گریه ام بیشتر شد حرفای انیسه حقیقت داشت ومن نمی خواستم قبولشون کنم من داشتم امیر علی رو فدای خودم می کردم اونم آدم بود مرد بود نیاز داشت حالا هم کاری کردم که دیگه اصلا طرفم نیاد اشک هام رو پاک کردم کسی رو نداشتم ازش کمک بخوام فقط فاطی بود که عروسی کرده بود وتو یه شهر دیگه بود رفتم اتاقم واسه اتمام این موضوع لباس پوشیدم وآماده شدم حتا یه آرایش کوچلو هم انجام دادم ریمل زدم ویه رُژ کمرنگ رفتم پشت در اتاق امیر علی در زدم جوابمو نداد دوباره در زدم در باز شد نگاهی بهم انداخت
- من آماده ام بریم
امیر علی : برو میام
رفتم پایین حاجیه وحاجی تنها بودن سوالی حاجیه رو نگاه کردم شونه بالا انداخت اونا اماده بودن آرمان اومد بغلم
- بریم
سرمو بلند کردم امیر علی ناراحت به نظر می رسید مهم نبود فراموش می کرد باید یه کاری می کردم هستی بیاد وسط زندگی امیر علی
رفتیم وسوار ماشین امیر علی شدیم به خواسته ای حاجیه رفتیم شاهچراغ برای زیارت بعدم رفتیم یه رستوران معروف ونهار خوردیم اخم امیر علی وسکوتش باعث کنجکاوی حاجی شده بود
حاجی : امیر علی بریم یه هوایی بخوریم
امیر علی نگاهی به حاجی کردوگفت : نیازی به هواخوری ندارم بابا فقط دوست دارم برگردم خونه
حاجی : خوب بریم
نهارمون رو خوردیم وسر راه رفتیم سرخاک امیر حسین امیر علی موند وما با حاجی برگشتیم فکر کنم خیلی ناراحتش کرد
به حاجی گفتم یکم خرید دارم ورفتیم خیابون کلی خرید کردم البته به اسرار حاجی وحاجیه برای امیر علی یه انگشتر مردونه ای خوشگل گرفتم با نگین سنگ یاقوت آبی که سنگ تولدشم بود انگشتر روگذاشتم تویه جعبه خاتم
با کلی خرید برگشتم خونه چندتا پیرهن برای امیر علی گرفته بودم گذاشتم اتاقش با اون جعبه ورفتم خریدهای خودم رو چیدم آرمان حسابی خسته شده بود حمومش کردم وبهش شام دادم وخوابوندمش خودمم رفتم حمام واومدم بیرون هنوز امیر علی برنگشته بود نمی دونم چرا نگرانش بودم می خواستم بهش زنگ بزنم نمی تونستم
نازنین:
امیر علی متعجب نگام کردوگفت :چرا چون من بهت نزدیک شدم همچین حسی داری ؟
- اره
امیر علی : دیگه مزاحمت نمیشم
بلند شد ورفت اتاقش شدت گریه ام بیشتر شد حرفای انیسه حقیقت داشت ومن نمی خواستم قبولشون کنم من داشتم امیر علی رو فدای خودم می کردم اونم آدم بود مرد بود نیاز داشت حالا هم کاری کردم که دیگه اصلا طرفم نیاد اشک هام رو پاک کردم کسی رو نداشتم ازش کمک بخوام فقط فاطی بود که عروسی کرده بود وتو یه شهر دیگه بود رفتم اتاقم واسه اتمام این موضوع لباس پوشیدم وآماده شدم حتا یه آرایش کوچلو هم انجام دادم ریمل زدم ویه رُژ کمرنگ رفتم پشت در اتاق امیر علی در زدم جوابمو نداد دوباره در زدم در باز شد نگاهی بهم انداخت
- من آماده ام بریم
امیر علی : برو میام
رفتم پایین حاجیه وحاجی تنها بودن سوالی حاجیه رو نگاه کردم شونه بالا انداخت اونا اماده بودن آرمان اومد بغلم
- بریم
سرمو بلند کردم امیر علی ناراحت به نظر می رسید مهم نبود فراموش می کرد باید یه کاری می کردم هستی بیاد وسط زندگی امیر علی
رفتیم وسوار ماشین امیر علی شدیم به خواسته ای حاجیه رفتیم شاهچراغ برای زیارت بعدم رفتیم یه رستوران معروف ونهار خوردیم اخم امیر علی وسکوتش باعث کنجکاوی حاجی شده بود
حاجی : امیر علی بریم یه هوایی بخوریم
امیر علی نگاهی به حاجی کردوگفت : نیازی به هواخوری ندارم بابا فقط دوست دارم برگردم خونه
حاجی : خوب بریم
نهارمون رو خوردیم وسر راه رفتیم سرخاک امیر حسین امیر علی موند وما با حاجی برگشتیم فکر کنم خیلی ناراحتش کرد
به حاجی گفتم یکم خرید دارم ورفتیم خیابون کلی خرید کردم البته به اسرار حاجی وحاجیه برای امیر علی یه انگشتر مردونه ای خوشگل گرفتم با نگین سنگ یاقوت آبی که سنگ تولدشم بود انگشتر روگذاشتم تویه جعبه خاتم
با کلی خرید برگشتم خونه چندتا پیرهن برای امیر علی گرفته بودم گذاشتم اتاقش با اون جعبه ورفتم خریدهای خودم رو چیدم آرمان حسابی خسته شده بود حمومش کردم وبهش شام دادم وخوابوندمش خودمم رفتم حمام واومدم بیرون هنوز امیر علی برنگشته بود نمی دونم چرا نگرانش بودم می خواستم بهش زنگ بزنم نمی تونستم
- ۱۷.۹k
- ۱۵ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط