اولین قرارpt

《اولین قرار》pt6
از کافه بیرون زدم و کلاه هودیمو سرم کردم و با گریه با پای پیاده میرفتم به خونه
رعد و برق زد و بارون شروع به باریدن کرد
کسی چه میدونه؟شاید آسمون هم مثل من ناراحت و غمگین بود!
اشک توی چشم هام نمیذاشت جایی رو ببینم نامه ی یونگی رو از توی جیبم در آوردم و یبار دیگه خوندم...نارنگی کوچولو؟! دوست داشتن؟؟ این دقیقا چجور دوست داشتنیه؟؟
حق با هانا بود...نامشو انداختم روی زمین خیس
رفتم خونه و مستقیما روی تخت خودمو انداختم..اصلا برام مهم نبود که تقریبا همه ی موهام خیس شده و لباسام خیسه خیسه گوشیمو خاموش کردم
فقط کتمو در آوردم رفتم توی تخت...
(فلش بک)
یونگی:
معمولا وقتی از مدرسه میام میرم سر کار...توی شرکت بابام کار کوچولویی میکنم که بابام بهم حقوق خوبی میده
امروز سرمون خیلی شلوغ بود..تا ساعت چهار کار داشتیم و من به معنای واقعی خسته شده بودم و میخواستم فقط یه دیقه بخوابم
از بابام اجازه خواستم و زودتر از بابام رفتم خونه..آخه با نارنگی کوچولو قرار داشتم
نباید که سرکارش بزارم درسته؟
واسه همین رفتم سریع یه چیزی خوردم و رفتم که بخوابم
ساعت چهار بود و من با خودم فکر کردم که هنوز زوده و فقط یه ساعت میخوابم بعدش میرم
انقدرررر خسته بودم که تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد
(پایان فلش بک)
از خواب بیدار شدم...هوا به طرز عجیبی تاریک شده بود
به ساعت نگاه کردم خشکم زد!
هشت و نیم؟؟؟؟ چطور تونستم چهار ساعت و نیم بخوابم؟؟؟باورم نمیشد
سریع شماره ی نیرا رو گرفتم..خاموش بود
چند باررر دیگه پشت سر هم زنگ زدم..بازم خاموش بود
خدایا من..چیکار کردم؟؟؟
اون الان فکر میکنه که سر کارش گذاشتم...
چیکار کنم؟؟...ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

《اولین قرار》pt7(پرش زمانی به فردا صبح)نیرا:با حس درد تو سرم ...

《اولین قرار》pt8به قدری خسته و مریض بودم که دقیقا نمیدونم چجو...

《اولین قرار》pt5نیرا:(پرش زمانی)برای بار آخر تو آینه به خودم ...

《اولین قرار》pt4نیرا:ولی چی؟صادقانه بهم نگاه کرد و لبخند زد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط