「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 167
✦.................................
جیمین که کنار میز ایستاده بود، زیر لب گفت:
جیمین: یعنی یکی از قبل میدونسته ما قراره عملیات کنیم...
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت، تهیونگ آرام پرونده را بست نگاهش دیگر سرد نبود خطر را حس کرده بود:
_ یه نفر...
مکث کوتاهی کرد
_ بین ما خبرها رو میرسونه
ویلیام و جیمین همزمان به هم نگاه کردند، جیمین با ناباوری گفت:
جیمین: یعنی... نفوذی؟
_ از اول هم حدسم همین بود.
در همان لحظه، چند خیابان آنطرف تر کای در صندلی عقب یک خودروی مشکی نشسته بود هوا داخل ماشین سنگین بود، مردی که پشت فرمان نشسته بود، بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
مرد: رئیس منتظرته
کای چیزی نگفت؛ نگاهش به پنجره بود مشتش آنقدر محکم گره شده بود که بند انگشت هایش سفید شده بودند.
ماشین آرام وارد محوطهی یک کارخانهی متروکه شد در آهنی بزرگ، با صدای خشنی باز شد چند مرد مسلح دو طرف ایستاده بودند، کای از ماشین پیاده شد همین که چند قدم جلو رفت، صدای آشنایی از تاریکی پیچید.
R: دیر کردی.
کای بدون اینکه سرش را بلند کند، ایستاد.
R چند قدم جلو آمد.
هنوز ماسک مشکی روی صورتش بود.
R: باهاش حرف زدی؟
کای لحظهای مکث کرد.
کای: آره.
R: خوبه...
صدایش آرام بود، اما همان آرامش، از هر فریادی ترسناک تر به نظر میرسید
R: حالا فقط یه قدم مونده...
کای آرام سرش را بالا آورد، برای اولین بار، مستقیم به چشمهای مرد نقاب دار نگاه کرد.
کای: قول داده بودی بعد از این... دیگه کاری به آیلین نداشته باشی
لبخند محوی زیر ماسک نشست، R چند قدم دیگر نزدیک شد، آنقدر نزدیک که صدایش فقط به گوش کای برسد:
R: من...
مکث کوتاهی کرد
R: هیچوقت قولی نمیدم که بخوام بهش عمل کنم.
کای چند ثانیه فقط به R خیره ماند، فکش آنقدر محکم روی هم قفل شده بود که رگ کنار شقیقه اش بیرون زد، برای اولین بار، دلش میخواست همانجا یقهی مرد روبه رویش را بگیرد و همه چیز را تمام کند.
اما نمیتوانست، خوب میدانست اگر فقط یک حرکت اشتباه بکند اولین کسی که آسیب میبیند، آیلین است
R آرام از کنارش رد شد صدای قدم هایش داخل سولهی خالی میپیچید
R: هنوز نفهمیدی، کای؟
دست هایش را پشت کمرش قفل کرد و رو به پنجرهی شکسته ایستاد
R: تو هیچوقت حق انتخاب نداشتی.
کای نفس عمیقی کشید
کای: این آخرین باره که برات کار میکنم.
صدای خندهی کوتاه R فضای سوله را پر کرد، خندهای آرام اما سردتر از هر تهدیدی
R: آخرین بار...؟
سرش را کمی کج کرد.
R: آخرین بارو من مشخص میکنم سگِ ولگرد.
چند لحظه سکوت کرد بعد بدون اینکه برگردد، ادامه داد:
R: امشب... فرمانده کیم وارد بازی میشه.
قلب کای فرو ریخت، بیاختیار یک قدم جلو رفت
کای: قول دادی تا وقتی من...
R ناگهان برگشت صدایش دیگر آرام نبود
R: خفه شو!
صدای فریادش میان دیوار های فلزی پیچید، تمام افراد مسلح سرشان را پایین انداختند
R چند قدم به کای نزدیک شد آنقدر نزدیک که فقط چند سانتی متر بینشان فاصله بود.
R: تو زیادی به اون دختر وابسته شدی.
نگاهش تیزتر شد
R: یادت نره.. اگه مجبور بشم اول اون میمیره.
ــــــــــ
همان ساعت...
تهیونگ هنوز داخل اتاقش بود، پرونده ها یکی یکی روی میز باز شده بودند، عکسها... گزارشها... اسامی.. همه را بارها دیده بود، آرام روی صندلی تکیه داد چشم هایش را بست.
جملهای را دوباره در ذهنش مرور کرد، ناگهان چشم هایش باز شد نگاهش مستقیم روی یکی از عکس های پرونده افتاد عکس مربوط به دوربین های بندر اینچئون بود
تهیونگ عکس را برداشت، چند ثانیه با دقت نگاهش کرد بعد آرام گفت:
_ ویلیام...
ویلیام که کنار در ایستاده بود، جلو آمد
ویلیام: بله فرمانده.
تهیونگ عکس را مقابلش گرفت
_ این ماشین...
ویلیام اخم کرد
ویلیام: چی شده؟
تهیونگ انگشتش را روی گوشهی تصویر گذاشت، یک خودروی مشکی، دورتر از محل انفجار فقط گوشهای از تصویر دیده میشد.
_ این ماشین... سه ماه پیش هم توی پروندهی قاچاق اسلحه بود
ویلیام سریع پوشهی دیگری را باز کرد، چند دقیقه بعد، هر دو عکس کنار هم قرار گرفت شمارهی پلاک دیده نمیشد اما یک خط عمیق روی گلگیر سمت راست، در هر دو تصویر کاملاً یکسان بود.
ویلیام آرام زمزمه کرد:
ویلیام: یعنی...
تهیونگ نگاهش را از عکس برنداشت.
_ یعنی یه نفر از ماهها قبل همهی پرونده ها رو از پشت پرده هدایت میکرده
سکوت کوتاهی میانشان افتاد، جیمین که تازه وارد اتاق شده بود، با دیدن چهرهی جدی هر دو، اخم کرد
جیمین: اتفاقی افتاده؟
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 167
✦.................................
جیمین که کنار میز ایستاده بود، زیر لب گفت:
جیمین: یعنی یکی از قبل میدونسته ما قراره عملیات کنیم...
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت، تهیونگ آرام پرونده را بست نگاهش دیگر سرد نبود خطر را حس کرده بود:
_ یه نفر...
مکث کوتاهی کرد
_ بین ما خبرها رو میرسونه
ویلیام و جیمین همزمان به هم نگاه کردند، جیمین با ناباوری گفت:
جیمین: یعنی... نفوذی؟
_ از اول هم حدسم همین بود.
در همان لحظه، چند خیابان آنطرف تر کای در صندلی عقب یک خودروی مشکی نشسته بود هوا داخل ماشین سنگین بود، مردی که پشت فرمان نشسته بود، بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
مرد: رئیس منتظرته
کای چیزی نگفت؛ نگاهش به پنجره بود مشتش آنقدر محکم گره شده بود که بند انگشت هایش سفید شده بودند.
ماشین آرام وارد محوطهی یک کارخانهی متروکه شد در آهنی بزرگ، با صدای خشنی باز شد چند مرد مسلح دو طرف ایستاده بودند، کای از ماشین پیاده شد همین که چند قدم جلو رفت، صدای آشنایی از تاریکی پیچید.
R: دیر کردی.
کای بدون اینکه سرش را بلند کند، ایستاد.
R چند قدم جلو آمد.
هنوز ماسک مشکی روی صورتش بود.
R: باهاش حرف زدی؟
کای لحظهای مکث کرد.
کای: آره.
R: خوبه...
صدایش آرام بود، اما همان آرامش، از هر فریادی ترسناک تر به نظر میرسید
R: حالا فقط یه قدم مونده...
کای آرام سرش را بالا آورد، برای اولین بار، مستقیم به چشمهای مرد نقاب دار نگاه کرد.
کای: قول داده بودی بعد از این... دیگه کاری به آیلین نداشته باشی
لبخند محوی زیر ماسک نشست، R چند قدم دیگر نزدیک شد، آنقدر نزدیک که صدایش فقط به گوش کای برسد:
R: من...
مکث کوتاهی کرد
R: هیچوقت قولی نمیدم که بخوام بهش عمل کنم.
کای چند ثانیه فقط به R خیره ماند، فکش آنقدر محکم روی هم قفل شده بود که رگ کنار شقیقه اش بیرون زد، برای اولین بار، دلش میخواست همانجا یقهی مرد روبه رویش را بگیرد و همه چیز را تمام کند.
اما نمیتوانست، خوب میدانست اگر فقط یک حرکت اشتباه بکند اولین کسی که آسیب میبیند، آیلین است
R آرام از کنارش رد شد صدای قدم هایش داخل سولهی خالی میپیچید
R: هنوز نفهمیدی، کای؟
دست هایش را پشت کمرش قفل کرد و رو به پنجرهی شکسته ایستاد
R: تو هیچوقت حق انتخاب نداشتی.
کای نفس عمیقی کشید
کای: این آخرین باره که برات کار میکنم.
صدای خندهی کوتاه R فضای سوله را پر کرد، خندهای آرام اما سردتر از هر تهدیدی
R: آخرین بار...؟
سرش را کمی کج کرد.
R: آخرین بارو من مشخص میکنم سگِ ولگرد.
چند لحظه سکوت کرد بعد بدون اینکه برگردد، ادامه داد:
R: امشب... فرمانده کیم وارد بازی میشه.
قلب کای فرو ریخت، بیاختیار یک قدم جلو رفت
کای: قول دادی تا وقتی من...
R ناگهان برگشت صدایش دیگر آرام نبود
R: خفه شو!
صدای فریادش میان دیوار های فلزی پیچید، تمام افراد مسلح سرشان را پایین انداختند
R چند قدم به کای نزدیک شد آنقدر نزدیک که فقط چند سانتی متر بینشان فاصله بود.
R: تو زیادی به اون دختر وابسته شدی.
نگاهش تیزتر شد
R: یادت نره.. اگه مجبور بشم اول اون میمیره.
ــــــــــ
همان ساعت...
تهیونگ هنوز داخل اتاقش بود، پرونده ها یکی یکی روی میز باز شده بودند، عکسها... گزارشها... اسامی.. همه را بارها دیده بود، آرام روی صندلی تکیه داد چشم هایش را بست.
جملهای را دوباره در ذهنش مرور کرد، ناگهان چشم هایش باز شد نگاهش مستقیم روی یکی از عکس های پرونده افتاد عکس مربوط به دوربین های بندر اینچئون بود
تهیونگ عکس را برداشت، چند ثانیه با دقت نگاهش کرد بعد آرام گفت:
_ ویلیام...
ویلیام که کنار در ایستاده بود، جلو آمد
ویلیام: بله فرمانده.
تهیونگ عکس را مقابلش گرفت
_ این ماشین...
ویلیام اخم کرد
ویلیام: چی شده؟
تهیونگ انگشتش را روی گوشهی تصویر گذاشت، یک خودروی مشکی، دورتر از محل انفجار فقط گوشهای از تصویر دیده میشد.
_ این ماشین... سه ماه پیش هم توی پروندهی قاچاق اسلحه بود
ویلیام سریع پوشهی دیگری را باز کرد، چند دقیقه بعد، هر دو عکس کنار هم قرار گرفت شمارهی پلاک دیده نمیشد اما یک خط عمیق روی گلگیر سمت راست، در هر دو تصویر کاملاً یکسان بود.
ویلیام آرام زمزمه کرد:
ویلیام: یعنی...
تهیونگ نگاهش را از عکس برنداشت.
_ یعنی یه نفر از ماهها قبل همهی پرونده ها رو از پشت پرده هدایت میکرده
سکوت کوتاهی میانشان افتاد، جیمین که تازه وارد اتاق شده بود، با دیدن چهرهی جدی هر دو، اخم کرد
جیمین: اتفاقی افتاده؟
- ۶۴۷
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط