「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 168
✦.................................
تهیونگ خیلی آرام عکس را روی میز گذاشت.
_ آره...
مکث کوتاهی کرد، نگاهش از پنجره گذشت و به آسمان تاریک دوخته شد
_ بالاخره اولین رد واقعی R رو پیدا کردیم
ــــــــــــ
ساعت از نیمهشب گذشته بود، نور چراغ های اتاق فرماندهی روی پرونده های باز افتاده بود و سکوت سنگینی میان اتاق جریان داشت جیمین و ویلیام روبه روی میز ایستاده بودند و تهیونگ، بی آنکه حتی پلک بزند، صفحهی مانیتور را نگاه میکرد
ویلیام چند پوشه را روی میز گذاشت
ویلیام: همهی پرونده های قدیمی رو دوباره بررسی کردیم
جیمین: هرجا اسم R بوده... هیچ هویتی ثبت نشده.
تهیونگ چیزی نگفت، فقط دستش را زیر چانه گذاشت و به صفحهی مانیتور خیره ماند
ناگهان صدای یکی از نیروهای فنی از پشت در بلند شد
نیرو: فرمانده...
همه نگاهشان را به سمت او برگرداندند، مرد با عجله وارد شد، لپ تاپش را روی میز گذاشت و نفس زنان گفت:
نیرو: موفق شدیم بخشی از فایل های حذف شدهی بندر اینچئون رو برگردونیم
تهیونگ همان لحظه صاف نشست
_ بازش کن.
چند ثانیه بعد، تصویر دوربین روی مانیتور ظاهر شد؛ سوله چند خودروی مشکی چند مرد مسلح تصاویر پر از نویز بود، اما ناگهان صدایی ضعیف از بلندگوها پخش شد.
صدای مردی:
"همه آماده باشن..."
تصویر برای لحظهای قطع شد، بعد دوباره برگشت این بار یکی از افراد مسلح، بیاختیار رو به مرد نقاب دار گفت:
«...رافائل، نیروها رسیدن.»
اتاق در سکوت فرو رفت، جیمین با ناباوری به مانیتور خیره ماند، ویلیام آهسته زمزمه کرد:
ویلیام: رافائل...؟
تهیونگ حتی نفس هم نکشید، نگاهش روی تصویر ثابت مانده بود همان لحظه، مرد نقاب دار با عصبانیت سرش را به طرف همان فرد چرخاند.
R(رافائل): چند بار گفتم...
صدایش از میان نویزها خشدار شنیده میشد:
رافائل: اسممو بلند نیار پدرسگ
مرد وحشت زده سرش را پایین انداخت، تصویر دوباره قطع شد سکوت سنگینی اتاق را پر کرد، جیمین آرام گفت:
جیمین: پس اسم واقعیش...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، جمله اش را کامل کرد:
_ رافائله.
چند ثانیه بعد، خیلی آرام از جایش بلند شد، دستش را روی میز گذاشت و زیر لب گفت:
_ بالاخره پیدات کردم، رافائل...
نگاهش دیگر مثل قبل نبود آن آرامش سردی که همیشه قبل از عملیات در چهرهاش مینشست، دوباره برگشته بود، جیمین همان نگاه را خوب میشناخت؛ فرمانده کیم دوباره تبدیل به همان مجازاتگر شده بود
ــــــــــــــ
سوله دوباره در سکوت فرو رفته بود؛ رافائل آرام ماسکش را از روی میز برداشت و با حوصله روی صورتش گذاشت نور زرد چراغ فقط نیمی از چهره اش را روشن میکرد و نیمهی دیگر، در تاریکی گم شده بود
چند مرد مسلح بیحرکت اطرافش ایستاده بودند هیچ کس جرئت نداشت بدون اجازه حتی نفس بلندی بکشد
یکی از افراد جلو آمد:
مرد: رئیس... فرمانده کیم اسم واقعیتونو فهمیده
رافائل لحظهای مکث کرد؛ بعد... فقط لبخند زد لبخندی که بیشتر از هر عصبانیتی ترسناک بود
رافائل: دیر یا زود باید میفهمید.
چند قدم به سمت پنجره رفت، نگاهش روی چراغ های شهر ثابت ماند
رافائل: حالا دیگه وقتشه بازی تموم بشه.
همان لحظه یکی دیگر از افراد، تبلتی را مقابلش گرفت
مرد: یونجین پشت خطه
رافائل بدون اینکه برگردد، گفت:
رافائل: وصلش کن.
چند ثانیه بعد تصویر یونجین روی صفحه ظاهر شد؛ دختر با اضطراب اطرافش را نگاه کرد
یونجین: گفتین کار مهمی دارین...
رافائل صدایش را پایین آورد آنقدر آرام که همان آرامش، ترس را چند برابر میکرد
رافائل: هنوزم عاشق فرمانده کیمی؟
یونجین برای لحظهای جا خورد، لب هایش را روی هم فشار داد
یونجین: این سوال چه ربطی...
رافائل حرفش را قطع کرد:
رافائل: جواب بده زنیکه
دختر سرش را پایین انداخت
یونجین: آره...
رافائل لبخند کمرنگی زد
رافائل: پس وقتشه ثابتش کنی
یونجین: منظورتون چیه؟
رافائل چند لحظه سکوت کرد، بعد خیلی آرام گفت:
رافائل: آیلین رو از خونه بیرون بکش.
قلب یونجین فرو ریخت چشم هایش از تعجب گرد شد
یونجین: چی...؟
رافائل: یه بهونه پیدا کن، خرید کافه هر کوفتی... فقط مطمئن شو تنهایی از خونه بیرون میاد.
یونجین با نگرانی گفت:
یونجین: قرار نیست آسیبی بهش برسونین... درسته؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد، آنقدر طولانی که نفس یونجین بند آمد، بعد رافائل خیلی بلند خندید
رافائل: هنوزم زیادی سادهای...
لبخند از روی صورت یونجین محو شد
رافائل: لازم نیست همهچیزو بدونی فقط کاری که گفتمو انجام بده.
یونجین با تردید پرسید:
یونجین: اگه قبول نکنم...؟
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 168
✦.................................
تهیونگ خیلی آرام عکس را روی میز گذاشت.
_ آره...
مکث کوتاهی کرد، نگاهش از پنجره گذشت و به آسمان تاریک دوخته شد
_ بالاخره اولین رد واقعی R رو پیدا کردیم
ــــــــــــ
ساعت از نیمهشب گذشته بود، نور چراغ های اتاق فرماندهی روی پرونده های باز افتاده بود و سکوت سنگینی میان اتاق جریان داشت جیمین و ویلیام روبه روی میز ایستاده بودند و تهیونگ، بی آنکه حتی پلک بزند، صفحهی مانیتور را نگاه میکرد
ویلیام چند پوشه را روی میز گذاشت
ویلیام: همهی پرونده های قدیمی رو دوباره بررسی کردیم
جیمین: هرجا اسم R بوده... هیچ هویتی ثبت نشده.
تهیونگ چیزی نگفت، فقط دستش را زیر چانه گذاشت و به صفحهی مانیتور خیره ماند
ناگهان صدای یکی از نیروهای فنی از پشت در بلند شد
نیرو: فرمانده...
همه نگاهشان را به سمت او برگرداندند، مرد با عجله وارد شد، لپ تاپش را روی میز گذاشت و نفس زنان گفت:
نیرو: موفق شدیم بخشی از فایل های حذف شدهی بندر اینچئون رو برگردونیم
تهیونگ همان لحظه صاف نشست
_ بازش کن.
چند ثانیه بعد، تصویر دوربین روی مانیتور ظاهر شد؛ سوله چند خودروی مشکی چند مرد مسلح تصاویر پر از نویز بود، اما ناگهان صدایی ضعیف از بلندگوها پخش شد.
صدای مردی:
"همه آماده باشن..."
تصویر برای لحظهای قطع شد، بعد دوباره برگشت این بار یکی از افراد مسلح، بیاختیار رو به مرد نقاب دار گفت:
«...رافائل، نیروها رسیدن.»
اتاق در سکوت فرو رفت، جیمین با ناباوری به مانیتور خیره ماند، ویلیام آهسته زمزمه کرد:
ویلیام: رافائل...؟
تهیونگ حتی نفس هم نکشید، نگاهش روی تصویر ثابت مانده بود همان لحظه، مرد نقاب دار با عصبانیت سرش را به طرف همان فرد چرخاند.
R(رافائل): چند بار گفتم...
صدایش از میان نویزها خشدار شنیده میشد:
رافائل: اسممو بلند نیار پدرسگ
مرد وحشت زده سرش را پایین انداخت، تصویر دوباره قطع شد سکوت سنگینی اتاق را پر کرد، جیمین آرام گفت:
جیمین: پس اسم واقعیش...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، جمله اش را کامل کرد:
_ رافائله.
چند ثانیه بعد، خیلی آرام از جایش بلند شد، دستش را روی میز گذاشت و زیر لب گفت:
_ بالاخره پیدات کردم، رافائل...
نگاهش دیگر مثل قبل نبود آن آرامش سردی که همیشه قبل از عملیات در چهرهاش مینشست، دوباره برگشته بود، جیمین همان نگاه را خوب میشناخت؛ فرمانده کیم دوباره تبدیل به همان مجازاتگر شده بود
ــــــــــــــ
سوله دوباره در سکوت فرو رفته بود؛ رافائل آرام ماسکش را از روی میز برداشت و با حوصله روی صورتش گذاشت نور زرد چراغ فقط نیمی از چهره اش را روشن میکرد و نیمهی دیگر، در تاریکی گم شده بود
چند مرد مسلح بیحرکت اطرافش ایستاده بودند هیچ کس جرئت نداشت بدون اجازه حتی نفس بلندی بکشد
یکی از افراد جلو آمد:
مرد: رئیس... فرمانده کیم اسم واقعیتونو فهمیده
رافائل لحظهای مکث کرد؛ بعد... فقط لبخند زد لبخندی که بیشتر از هر عصبانیتی ترسناک بود
رافائل: دیر یا زود باید میفهمید.
چند قدم به سمت پنجره رفت، نگاهش روی چراغ های شهر ثابت ماند
رافائل: حالا دیگه وقتشه بازی تموم بشه.
همان لحظه یکی دیگر از افراد، تبلتی را مقابلش گرفت
مرد: یونجین پشت خطه
رافائل بدون اینکه برگردد، گفت:
رافائل: وصلش کن.
چند ثانیه بعد تصویر یونجین روی صفحه ظاهر شد؛ دختر با اضطراب اطرافش را نگاه کرد
یونجین: گفتین کار مهمی دارین...
رافائل صدایش را پایین آورد آنقدر آرام که همان آرامش، ترس را چند برابر میکرد
رافائل: هنوزم عاشق فرمانده کیمی؟
یونجین برای لحظهای جا خورد، لب هایش را روی هم فشار داد
یونجین: این سوال چه ربطی...
رافائل حرفش را قطع کرد:
رافائل: جواب بده زنیکه
دختر سرش را پایین انداخت
یونجین: آره...
رافائل لبخند کمرنگی زد
رافائل: پس وقتشه ثابتش کنی
یونجین: منظورتون چیه؟
رافائل چند لحظه سکوت کرد، بعد خیلی آرام گفت:
رافائل: آیلین رو از خونه بیرون بکش.
قلب یونجین فرو ریخت چشم هایش از تعجب گرد شد
یونجین: چی...؟
رافائل: یه بهونه پیدا کن، خرید کافه هر کوفتی... فقط مطمئن شو تنهایی از خونه بیرون میاد.
یونجین با نگرانی گفت:
یونجین: قرار نیست آسیبی بهش برسونین... درسته؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد، آنقدر طولانی که نفس یونجین بند آمد، بعد رافائل خیلی بلند خندید
رافائل: هنوزم زیادی سادهای...
لبخند از روی صورت یونجین محو شد
رافائل: لازم نیست همهچیزو بدونی فقط کاری که گفتمو انجام بده.
یونجین با تردید پرسید:
یونجین: اگه قبول نکنم...؟
- ۷۰۲
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط