پارت
پارت ۱۷
(خب دیگه خیلی خندیدیم میخوام بزنم داستانو از ریشه بپوکونم چون امروز اعصاب مصاب موجود نمیباشد.)
اسایشگاه، جایی که بیماران و دکتر های زیادی مشغول کار هستند. یک روانشناس خوب بودن، مهارت میخواهد. یک بیمار امیدوار، ایمان به خوب شدن را لازم دارد. یک دکتر ماهر، مریضش را درک میکند. یک فرد عاشق، شخص مناسب را انتخاب خواهد کرد.
داستان از اینجا اوج پیدا کرد که صبح یکی از روز ها، بعد از اینکه پدر و مادرش را ملاقات کرد، ناگهان احساس کرد حالش خوب نیست. کوراما نبود، جیز دیگری از درون به شکمش فشار میاورد. تا حالا چنین حسی را تجربه نکرده بود، وقتی بلند شد تا پرستار را صدا کند، زانو هایش میلرزید:"پرستار؟ اه...پرستااار."
پرستار رسید نزدیک سلول ناروتو:"چی شده اوزوماکی؟ عه، چرا رنگت پریده؟"
N:"میشه ساسکه رو ببینم؟ حالم خوب نیست"
پرستار کلید انداخت و در را باز کرد:"بیا، بیا بیرون ببرمت ببینه چته."
ناروتو طبق معمول بدون خبر دادن در اتاق ساسکه را باز کرد:"ساسکه؟ حالم خوب نیست."
ساسکه سرش را از روی دفترش بلند کرد، وقتی صورت پیچیده ی ناروتو را دید به دلش نگرانی افتاد:"چی شده؟ بیا ببینم."
Sa:"دل درد داری؟"
N:"نه."
Sa:"سردرد چی؟"
N:"نه."
Sa:"پس کجات درد میکنه؟"
N:"هیچ جا ولی حالم خوب نیست. یه حسی دارم."
ساسکه فکر کرد. احتمالا یک ماه و تصفی میشد که ناروتو به اسایشگاه امده بود. چون از بیماران خطرناک بود، اجازه رفتن به سالن ناهار خوری با بیرون از اسایشگاه را نداشت. حدود ۵۰ روز فقط توی ان سلول مانده بود. پس ساسکه تصمیمی گرفت:"ناروتو، میخوام یکم حال و هوا عوض کنی. ولی اول بگو، میتونم بهت اعتماد کنم؟"
N:"منظورت چیه؟ بنظرت من ادم غیر قابل اعتمادیم؟"
Sa:"نه، منظورم اینه که میتونی کوراما رو کنترل کنی و به استرست غلبه کنی؟ از این به بعد میخوام اجازه بدم تو ناهار خوری غذا بخوری یا از حیاط اسایشگاه استفاده کنی."
چشم های ناروتو برق زد:"جدی؟ باشه. همه ی تلاشمو میکنم."
Sa:"قول؟"
N:"قول."
●
سالن ناهار خوری زیاد جذاب نبود. مثل راهروی اسایشگاه بود، فقط پهن تر. همان نور کم و همان فضا و پنجره های میله کشیده. ولی برای ناروتو تنوع داشت:"الان هر غذایی بخوام میتونم سفارش بدم؟"
Sa:"فعلا فقط پوره سیب زمینی و فرنی سرو میکنیم. ولی میتونی با چند نفر ارتباط بگیری. اینجا همه مثل تو با یه مشکلی دست و پنجه نرم میکنن."
ناروتو به ساسکه نگاه کرد:"تو نمیای؟"
ساسکه دستش را روی شانه او گذاشت:"من کار دارم. اگه غذاتو خوردی برگرد توی سلول یا بیا پیش من، باشه؟"
ناروتو سر تکان داد، ساسکه برای او دست تکان داد و بعد از سالن خارج شد.
ناروتو نفس عمیقی کشید و کمی موهایش را صاف کرد:"خب...بذار ببینم مهارت دوست یابیم تا چه حد پوسیده."
یک سینی برداشت، اولین نفر اشپز بود:"سلام خانوم. من ناروتو ام. ام...امروز غذا چی دارید؟"
ولی خانومه خیلی خشک بود:"به درک که ناروتویی، فقط پوره برای ناهار."
و یک ملاقه پوره را با انزجار ریخت توی کاسه و کوبید وسط سینی ناروتو. ناروتو اخم کرد:"بی اعصاب!"
بلند گفت، زن هم شنید:"چی گفتی؟"
ولی ناروتو اهمیت نداد و تصمیم گرفت برود سر یک میز بشیند. استرس گرفت و حس کرد صدای نفس های کوراما را میشنود. یک نفس عمیق کشید:"نه ناروتو، خودتو کنترل کن."
نشست کنار عادی ترین فردی که دید، یک پسر رنگ پریده ی مو قرمز که یه طرز مسخره ای داشت با انگشت هایش میشمرد:"۳۳۵، ۳۳۶، ۳۳۷، ۳۳۸..."
ناروتو گلویش را صاف کرد:"ام...سلام. جسارتا میتونم بپرسم چی رو داری میشمری؟"
پسر با بدترین حالت ممکن گردنش را چرخاند طرف ناروتو:"تعداد مرگمو."
N:"یا علی. مرسی، خوشحال شدم از دیدنت"
و سریع بلند شد:"اینا که از من بدترن."
ولی وقتی برگشت تا یک لحظه پشت سرش را نگاه کند، ناگهان برخورد به کسی و افتاد زمین:"اخ، معذرت میخوام شما..."
وقتی سرش را بالا اورد تا نگاه کند، با چه کسی روبرو شد؟ همان مرد هیکلی ای که مشکل کنترل خشم داشت و توی روز اول ناروتو او را زده بود. هنوز هم سرش را باند پیچی کرده بود.
پوزخند کریح و چندش اوری روی لب های مرد نشست:"اوووو، ببین کی اینجاست. جوجه کوچولوی وحشی."
(خب دیگه خیلی خندیدیم میخوام بزنم داستانو از ریشه بپوکونم چون امروز اعصاب مصاب موجود نمیباشد.)
اسایشگاه، جایی که بیماران و دکتر های زیادی مشغول کار هستند. یک روانشناس خوب بودن، مهارت میخواهد. یک بیمار امیدوار، ایمان به خوب شدن را لازم دارد. یک دکتر ماهر، مریضش را درک میکند. یک فرد عاشق، شخص مناسب را انتخاب خواهد کرد.
داستان از اینجا اوج پیدا کرد که صبح یکی از روز ها، بعد از اینکه پدر و مادرش را ملاقات کرد، ناگهان احساس کرد حالش خوب نیست. کوراما نبود، جیز دیگری از درون به شکمش فشار میاورد. تا حالا چنین حسی را تجربه نکرده بود، وقتی بلند شد تا پرستار را صدا کند، زانو هایش میلرزید:"پرستار؟ اه...پرستااار."
پرستار رسید نزدیک سلول ناروتو:"چی شده اوزوماکی؟ عه، چرا رنگت پریده؟"
N:"میشه ساسکه رو ببینم؟ حالم خوب نیست"
پرستار کلید انداخت و در را باز کرد:"بیا، بیا بیرون ببرمت ببینه چته."
ناروتو طبق معمول بدون خبر دادن در اتاق ساسکه را باز کرد:"ساسکه؟ حالم خوب نیست."
ساسکه سرش را از روی دفترش بلند کرد، وقتی صورت پیچیده ی ناروتو را دید به دلش نگرانی افتاد:"چی شده؟ بیا ببینم."
Sa:"دل درد داری؟"
N:"نه."
Sa:"سردرد چی؟"
N:"نه."
Sa:"پس کجات درد میکنه؟"
N:"هیچ جا ولی حالم خوب نیست. یه حسی دارم."
ساسکه فکر کرد. احتمالا یک ماه و تصفی میشد که ناروتو به اسایشگاه امده بود. چون از بیماران خطرناک بود، اجازه رفتن به سالن ناهار خوری با بیرون از اسایشگاه را نداشت. حدود ۵۰ روز فقط توی ان سلول مانده بود. پس ساسکه تصمیمی گرفت:"ناروتو، میخوام یکم حال و هوا عوض کنی. ولی اول بگو، میتونم بهت اعتماد کنم؟"
N:"منظورت چیه؟ بنظرت من ادم غیر قابل اعتمادیم؟"
Sa:"نه، منظورم اینه که میتونی کوراما رو کنترل کنی و به استرست غلبه کنی؟ از این به بعد میخوام اجازه بدم تو ناهار خوری غذا بخوری یا از حیاط اسایشگاه استفاده کنی."
چشم های ناروتو برق زد:"جدی؟ باشه. همه ی تلاشمو میکنم."
Sa:"قول؟"
N:"قول."
●
سالن ناهار خوری زیاد جذاب نبود. مثل راهروی اسایشگاه بود، فقط پهن تر. همان نور کم و همان فضا و پنجره های میله کشیده. ولی برای ناروتو تنوع داشت:"الان هر غذایی بخوام میتونم سفارش بدم؟"
Sa:"فعلا فقط پوره سیب زمینی و فرنی سرو میکنیم. ولی میتونی با چند نفر ارتباط بگیری. اینجا همه مثل تو با یه مشکلی دست و پنجه نرم میکنن."
ناروتو به ساسکه نگاه کرد:"تو نمیای؟"
ساسکه دستش را روی شانه او گذاشت:"من کار دارم. اگه غذاتو خوردی برگرد توی سلول یا بیا پیش من، باشه؟"
ناروتو سر تکان داد، ساسکه برای او دست تکان داد و بعد از سالن خارج شد.
ناروتو نفس عمیقی کشید و کمی موهایش را صاف کرد:"خب...بذار ببینم مهارت دوست یابیم تا چه حد پوسیده."
یک سینی برداشت، اولین نفر اشپز بود:"سلام خانوم. من ناروتو ام. ام...امروز غذا چی دارید؟"
ولی خانومه خیلی خشک بود:"به درک که ناروتویی، فقط پوره برای ناهار."
و یک ملاقه پوره را با انزجار ریخت توی کاسه و کوبید وسط سینی ناروتو. ناروتو اخم کرد:"بی اعصاب!"
بلند گفت، زن هم شنید:"چی گفتی؟"
ولی ناروتو اهمیت نداد و تصمیم گرفت برود سر یک میز بشیند. استرس گرفت و حس کرد صدای نفس های کوراما را میشنود. یک نفس عمیق کشید:"نه ناروتو، خودتو کنترل کن."
نشست کنار عادی ترین فردی که دید، یک پسر رنگ پریده ی مو قرمز که یه طرز مسخره ای داشت با انگشت هایش میشمرد:"۳۳۵، ۳۳۶، ۳۳۷، ۳۳۸..."
ناروتو گلویش را صاف کرد:"ام...سلام. جسارتا میتونم بپرسم چی رو داری میشمری؟"
پسر با بدترین حالت ممکن گردنش را چرخاند طرف ناروتو:"تعداد مرگمو."
N:"یا علی. مرسی، خوشحال شدم از دیدنت"
و سریع بلند شد:"اینا که از من بدترن."
ولی وقتی برگشت تا یک لحظه پشت سرش را نگاه کند، ناگهان برخورد به کسی و افتاد زمین:"اخ، معذرت میخوام شما..."
وقتی سرش را بالا اورد تا نگاه کند، با چه کسی روبرو شد؟ همان مرد هیکلی ای که مشکل کنترل خشم داشت و توی روز اول ناروتو او را زده بود. هنوز هم سرش را باند پیچی کرده بود.
پوزخند کریح و چندش اوری روی لب های مرد نشست:"اوووو، ببین کی اینجاست. جوجه کوچولوی وحشی."
- ۷۵۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط