پارت
پارت ۱۵
ساسکه داشت جلوی سلول ناروتو راه میرفت. از انموقع که زنجیر را پاره کرد ساسکه فهمیده بود با دستبند و اینجور چیز ها جلوی ناروتوی عصبانی را نمیشود گرفت، پس فقط او را خوابانده بود رو تخت.
Sa:"اه حالا حتما باید این مادارا میومد؟ ببین چقد دردسر شد."
K:"چیه گندکاری کردی؟"
ساسکه برگشت و با کاکاشی که داشت دست هایش را میشست روبرو شد:"چرا صبح کله سحر بیداری؟"
K:"که برم حموم."
ساسکه نفسش را با حرص بیرون داد و پیشانی اش را چسباند به میله های در:"خدایا فقط اینو کم داشتم."
K:"اوبیتو بهم گفت گند زدی. الان میخوای معذرت بخوای؟"
Sa:"چی؟! نه! فقط میخوام بگم عاقلانه فکر کنه و شرایط منو درک کنه."
کاکاشی شیر اب را بست:"الان تو باید اونو درک کنی یا اون تو رو؟"
پلک ساسکه پرید:"از ریدن به من چی نصیبت میشه؟"
K:"نمیرینم بهت دارم میگم اگه میخوای عذر خواهی کنی مثل ادم عذر خواهی کن."
ساسکه چشم هایش را چرخاند:"اونوقت پیشنهاد جنابالی چیه؟"
کاکاشی پوزخند زد:"عااا...غذای مورد علاقش."
Sa:"حالا چرا غذا؟"
K:"چون همیشه ی خدا یه فرنی کوفتی میذارین جلو ادم که نشاسته هاش گلوله شده و مزه خاک میده."
ساسکه رفت جلوی سلول کاکاشی:"غذای مورد علاقش چیه؟"
کاکاشی تا نزدیک میله ها رفت، دست به سینه ایستاد:"اینو دیگه خودت بپرس. من بگم کارت زیادی راحت میشه."
Sa:"خدا لعنتت کنه مرتیکه سادیسمی."
●
کوراما اه کشید:"ناروتو، بیدار شو. پاشو ببینم همش خوابیدی."
N:"توروخدا پنج دیقه دیگه."
"ساسکه مثل مترسک وایساده بالا سرتا."
ناروتو یهویی از خواب پرید:"کجاااا؟!" و پیشانی اش محکم خورد توی صورت ساسکه.
Sa:"اااااخ دماغم ناروتو."
N:"عه خوبی؟ نه...وایسا ببینم توی مادر به خطاااا."
و تازه یادش امد ساسکه نزدیک بوده چیکار کند. صندلی پلاستیکی وسط سلول را بلند کرد:"از مادر نزاییده کسی ناروتو فروشی کنه. شلوارتو بچسب در رو مرتیکه هروئینی."
ساسکه سریع سعی کرد جلوی ناروتو رو بگیرد، دسته صندلی را گرفت:"نکن نکن بیا یه دیقه بشین حرف بزنیم."
N:"بی برو میدم از ماتحت اویزونت کنن تو همین خراب شده"
و صندلی را پرت کرد. توی دو سانتی صورتش ساسکه جاخالی داد:"ناروتو، گوش بده یه لحظه..."
N:"هااا مگه تو گوش دادی که من گوش بدم؟ هی میاد واسه من گوه میخوره کثافت عمه ننه."
یقه ی ساسکه را گرفت و کوبیدش به دیوار (ذات باتم:)
N:"حرف اخرتو بزن که تار موتم قرار نیست کسی ببینه."
ساسکه مکث کرد، برای حدود...سه چهار ثانیه. بعد یک نفس عمیق کشید:"غذای مورد علاقت چیه؟"
ناروتو فیوز پراند:"هان؟ الان برای تو چه فرقی میکنه؟"
Sa:"یعنی دوست نداری غذای مورد علاقتو بخوری؟ چند روزه نخوردیش؟"
ناروتو فکر کرد، غذای مورد علاقه اش بعد از صد سال فرنی کثافت خوردن...واقعا حس و حال دیگری داشت.
N:"رامن دوست دارم."
ساسکه سعی کرد پوزخندش را فرو بخورد چون میدانست اگر ذره ای از ان روی صورتش نمایان شود ناروتو زنده اش نمیگذارد:"خب پس حله، میخوام بدم برات رامن بیارن."
ناروتو مسخره کرد:"اقا رو نگاه. عمرا و ابدا من با رامن خر نمیشم."
●
N:"وای رامن واااااااای."
ناروتو جوری کاسه را توی هوا نگه داشته بود که انگار طلای مایع توی ان است. با احتیاط ان را گذاشت روی میز و زل زد بهش:"دلم نمیاد بخورمش." یک نفس عمیق کشید، انگار میخواست درسته کاسه را بکند توی دماغش:"وای چه عطری واای."
ساسکه نشسته بود روی تخت و نگاه میکرد که ناروتو با کلی ارزو به کاسه نگاه میکند:"بخورش دیگه."
N:"تو خفه شو که میزنم تو دهنت. لحظه رو خراب نکن."
اهسته چند تا رشته را با چاپستیک هایش برداشت:"خوداااا." و کل انها را کرد توی دهانش. از شدت ذوق چند بار با مشت کوبید روی میز قبل از اینکه لقمه اش را قورت بدهد:"خوشمزه ترین غذای جهان."
و بعد، لبخند نشست روی لب هایش. اولین لبخندش بعد از اینکه پایش را توی اسایشگاه گذاشته بود. و واکنش ساسکه؟ حدس بزنید. چشم هایش گشاد شد و یک لحظه نزدیک بود قلبش از توی سینه اش بزند بیرون، اولین بازی که لبخند روی لب های ناروتو میدید. (ازین برق برقیا که اسلاید ۲ گذاشتم بذارید دور ساسکه که احساسشو درک کنید)
N:"چته عین بز زل زدی بهم؟"
ساسکه بعدش فهمید حدود ۱۰ ثانیه است فقط داشته نگاه میکرده. سریع نگاهش را دوخت به دیوار سلول:"خب اگه میگفتی انقد رامن دوست داری از اول میگفتم برات بیارن."
داد همه ی بیمار ها درامد:
"چی؟ نامردیه."
"اون غذا خوب میخوره ما چرا نخوریم؟"
"ما ادم نیستیم؟"
"چرا یهو گل سر سبد شده؟ شبام که نمیذاره بخوابیم."
N:"هووو تا نیومدم تک تکتونو جر بدم دهنا بسته."
ساسکه داشت جلوی سلول ناروتو راه میرفت. از انموقع که زنجیر را پاره کرد ساسکه فهمیده بود با دستبند و اینجور چیز ها جلوی ناروتوی عصبانی را نمیشود گرفت، پس فقط او را خوابانده بود رو تخت.
Sa:"اه حالا حتما باید این مادارا میومد؟ ببین چقد دردسر شد."
K:"چیه گندکاری کردی؟"
ساسکه برگشت و با کاکاشی که داشت دست هایش را میشست روبرو شد:"چرا صبح کله سحر بیداری؟"
K:"که برم حموم."
ساسکه نفسش را با حرص بیرون داد و پیشانی اش را چسباند به میله های در:"خدایا فقط اینو کم داشتم."
K:"اوبیتو بهم گفت گند زدی. الان میخوای معذرت بخوای؟"
Sa:"چی؟! نه! فقط میخوام بگم عاقلانه فکر کنه و شرایط منو درک کنه."
کاکاشی شیر اب را بست:"الان تو باید اونو درک کنی یا اون تو رو؟"
پلک ساسکه پرید:"از ریدن به من چی نصیبت میشه؟"
K:"نمیرینم بهت دارم میگم اگه میخوای عذر خواهی کنی مثل ادم عذر خواهی کن."
ساسکه چشم هایش را چرخاند:"اونوقت پیشنهاد جنابالی چیه؟"
کاکاشی پوزخند زد:"عااا...غذای مورد علاقش."
Sa:"حالا چرا غذا؟"
K:"چون همیشه ی خدا یه فرنی کوفتی میذارین جلو ادم که نشاسته هاش گلوله شده و مزه خاک میده."
ساسکه رفت جلوی سلول کاکاشی:"غذای مورد علاقش چیه؟"
کاکاشی تا نزدیک میله ها رفت، دست به سینه ایستاد:"اینو دیگه خودت بپرس. من بگم کارت زیادی راحت میشه."
Sa:"خدا لعنتت کنه مرتیکه سادیسمی."
●
کوراما اه کشید:"ناروتو، بیدار شو. پاشو ببینم همش خوابیدی."
N:"توروخدا پنج دیقه دیگه."
"ساسکه مثل مترسک وایساده بالا سرتا."
ناروتو یهویی از خواب پرید:"کجاااا؟!" و پیشانی اش محکم خورد توی صورت ساسکه.
Sa:"اااااخ دماغم ناروتو."
N:"عه خوبی؟ نه...وایسا ببینم توی مادر به خطاااا."
و تازه یادش امد ساسکه نزدیک بوده چیکار کند. صندلی پلاستیکی وسط سلول را بلند کرد:"از مادر نزاییده کسی ناروتو فروشی کنه. شلوارتو بچسب در رو مرتیکه هروئینی."
ساسکه سریع سعی کرد جلوی ناروتو رو بگیرد، دسته صندلی را گرفت:"نکن نکن بیا یه دیقه بشین حرف بزنیم."
N:"بی برو میدم از ماتحت اویزونت کنن تو همین خراب شده"
و صندلی را پرت کرد. توی دو سانتی صورتش ساسکه جاخالی داد:"ناروتو، گوش بده یه لحظه..."
N:"هااا مگه تو گوش دادی که من گوش بدم؟ هی میاد واسه من گوه میخوره کثافت عمه ننه."
یقه ی ساسکه را گرفت و کوبیدش به دیوار (ذات باتم:)
N:"حرف اخرتو بزن که تار موتم قرار نیست کسی ببینه."
ساسکه مکث کرد، برای حدود...سه چهار ثانیه. بعد یک نفس عمیق کشید:"غذای مورد علاقت چیه؟"
ناروتو فیوز پراند:"هان؟ الان برای تو چه فرقی میکنه؟"
Sa:"یعنی دوست نداری غذای مورد علاقتو بخوری؟ چند روزه نخوردیش؟"
ناروتو فکر کرد، غذای مورد علاقه اش بعد از صد سال فرنی کثافت خوردن...واقعا حس و حال دیگری داشت.
N:"رامن دوست دارم."
ساسکه سعی کرد پوزخندش را فرو بخورد چون میدانست اگر ذره ای از ان روی صورتش نمایان شود ناروتو زنده اش نمیگذارد:"خب پس حله، میخوام بدم برات رامن بیارن."
ناروتو مسخره کرد:"اقا رو نگاه. عمرا و ابدا من با رامن خر نمیشم."
●
N:"وای رامن واااااااای."
ناروتو جوری کاسه را توی هوا نگه داشته بود که انگار طلای مایع توی ان است. با احتیاط ان را گذاشت روی میز و زل زد بهش:"دلم نمیاد بخورمش." یک نفس عمیق کشید، انگار میخواست درسته کاسه را بکند توی دماغش:"وای چه عطری واای."
ساسکه نشسته بود روی تخت و نگاه میکرد که ناروتو با کلی ارزو به کاسه نگاه میکند:"بخورش دیگه."
N:"تو خفه شو که میزنم تو دهنت. لحظه رو خراب نکن."
اهسته چند تا رشته را با چاپستیک هایش برداشت:"خوداااا." و کل انها را کرد توی دهانش. از شدت ذوق چند بار با مشت کوبید روی میز قبل از اینکه لقمه اش را قورت بدهد:"خوشمزه ترین غذای جهان."
و بعد، لبخند نشست روی لب هایش. اولین لبخندش بعد از اینکه پایش را توی اسایشگاه گذاشته بود. و واکنش ساسکه؟ حدس بزنید. چشم هایش گشاد شد و یک لحظه نزدیک بود قلبش از توی سینه اش بزند بیرون، اولین بازی که لبخند روی لب های ناروتو میدید. (ازین برق برقیا که اسلاید ۲ گذاشتم بذارید دور ساسکه که احساسشو درک کنید)
N:"چته عین بز زل زدی بهم؟"
ساسکه بعدش فهمید حدود ۱۰ ثانیه است فقط داشته نگاه میکرده. سریع نگاهش را دوخت به دیوار سلول:"خب اگه میگفتی انقد رامن دوست داری از اول میگفتم برات بیارن."
داد همه ی بیمار ها درامد:
"چی؟ نامردیه."
"اون غذا خوب میخوره ما چرا نخوریم؟"
"ما ادم نیستیم؟"
"چرا یهو گل سر سبد شده؟ شبام که نمیذاره بخوابیم."
N:"هووو تا نیومدم تک تکتونو جر بدم دهنا بسته."
- ۱.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط