{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#theheartofsea

#theheartofsea
#ninethpart
#Minsung


ولی مینهو باهوش تر از این حرفا بود نگاه چیسونگ که روی بوم بزرگ بود رو حس کرد و یهو گفت
(اون بوم رو به من بدید لطفا)
مردی که فروشنده اون بوم ها بود با لبخند بوم رو به مینهو داد
جیسونگ هول شده لپاش سرخ شد و با تکون دادن دستاش گفت
(ن..نه نه نه نه نه کاپیتان اینکارو نکنید...من نمیخوامش)
مینهو پوزخندی زد
(همینو حساب کن...با بهترین رنگایی که داری...گواش و هر چی داری)
مرد با لبخند به مینهو و جیسونگ که سرخ شده بود نگاه کرد
(بله سرورم...بهترین رنگ های دست سازم رو براتون میارم این بوم هم بهترینه..مناسب همسر زیباتون قربان)
مینهو ام احساس کرد یکم ...فقط یکم گونه هاش رنگ گرفته
(این..اینجوری نیست...جیسونگ فقط دوست منه...از خدمه ی منه)
مرد لبخند مرموزی زد و رنگ هارو برای مینهو اورد و با مینهو حساب کرد

جیسونگ واقعا احساس می‌کرد لباساش و هوا گرم تر از چند دیقه پیشه و مینهو ام همین حسو داشت
(بیا...میدونم نقاشی دوست داری...نمیخوام تو این مدت خسته بشی...اینم یه کادوی کوچیک از طرف منه...گفته بودی برام یه نقاشی کشیدی)
جیسونگ بوم و رنگارو از مینهو گرفت...۱۲ تا رنگ...چند تا قلمو...تا خواست تشکر کنه مینهو رفته بود پیش بقیه بچه ها...
اون کاپیتان نه تنها به خاطر اینکه اومد تو کشتیش باهاش دعوا نکرد بلکه بخشیدش؟ اون دیگه چه آدمی بود

بعد از چند ساعت استراحت بالاخره با هوار زدن مینهو که داره دیر میشه همه برگشتن تو کشتی‌...مینهو خودشم نمیدونست چرا ولی به خدمش گفت تو طبقه های زیری که زیر آب میشد یه اتاق برای جیسونگ خالی کنن تا اونجا بمونه....و جیسونگ بعد از فهمیدن این موضوع واقعا پشماش ریخت
فلیکس کسی بود که جیسونگ‌رو می‌برد تو اتاق جدیدش
وقتی بین طبقات از پله های چوبی یا هر چی رد میشدن پوزخندی به قیافه مات و مبهوت جیسونگ‌زد
(خیلی ماتت برده پسر)
جیسونگ با خجالت به فلیکس نگاه کرد و فلیکس گفت
(میدونم چی تو مغزته سانشاین...راحت باش بپرس)
جیسونگ نفس راحتی کشید و گفت
(کاپیتان لی...امم...خب..)
فلیکس به تلاش جیسونگ برای چیدن درست کلمات خندید و گفت
(این لی های اصلی و خون خالص اکثرشون کاپیتان بودن ولی یه افسانه بینشونه که میگه...کشتی اونا رو انتخاب میکنه)
جیسونگ‌ چیزی نگفت و فلیکس خندید و گفت
(این کشتی مال...خب...۵۰۰ سال یا خیلی بیشتر سال پیشه...ممکنه از پدر به پسر برسه ممکنه چند نسل هیچ کسو انتخاب نکنه )
جیسونگ که کاملا گیج شده بود پرسید
(چ..چجوری ان..انتخاب میکنه؟)
فلیکس با قیافه جدی سمت جیسونگ برگشت، فانوسی که دستش بود رو سمت جیسونگ گرفت ، بهش نگاه کرد و چن ثانیه عقب عقب رفت
(نمیدونم...راجب اینم افسانه های مختلفی هست...ببینم تو سواد داری؟)
جیسونگ با خجالت سرشو تکون داد
(ب..بله...ولی فقط زبون خودمونو بلدم...)
فلیکس برگشت و دوباره جلوی جیسونگ حرکت کرد و یهو جلوی یه در که خیلی نو به نظر می اومد واستاد
(خوبه...این اتاقته...و خوشبختانه دقیقا رو به روی اتاق منه)
یه راهرو دراز بود که حدود ۲۰ تا اتاق یا بیشتر داشت و تو هر
ردیف ۱۰ تا اتاق کنار هم بودن...فلیکس یه کلید به جیسونگ داد
(یه راه نزدیک تر از اخر این راهرو به سمت عرشه هست از اون رفت و امد میکنیم...و...من فلیکسم...لی فلیکس)
و دستشو سمت جیسونگ گرفت و جیسونگ با لبخند بهش دست داد
(هان...هان جیسونگ...ببینم تو ام که یه لی ای)
فلیکس خندید و گفت
(آره...ولی لی خون خالص نیستم...لی خون خالص میشن خانواده سلطنتی...خب...من باید برم رفیق...بعدا میبینمت)
و رفت سمت عرشه
جیسونگ لبخندی زد و وارد اتاق جدیدش شد...

برای پارت بعد ۸ تا لایک لطفااااا
دیدگاه ها (۲)

#theheartofsea #eighthpart#Minsungزمان حال:مینهو بعد از اینک...

#theheartofsea #Seventhpart#Minsungفلیکس به یکی از قفسه ها ت...

#theheartofsea#sixthpart#Minsungجیسونگ در عجب بود که مینهو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط