صدو سه
#صدو سه
صدام و صاف کردم
_ اینجا میمونیم؟
_ آره بیا پایین سریع بریم داخل
سرم و تکون دادم
دنبالش وارد خونشون شدیم
_ زشت نیست سرزده؟ نمیشد یه جای دیگه بریم؟
_ در حال حاضر امن ترین جایی که امیر نمیتونه به حریمش تجاوز کنه خونه بابای منه!
_ میاد زنگ میزنه میگه زن من و بگید بیاد پایین!
پوزخندی زد و جوابی بهم نداد.
داخل سالن شدیم
مامانش و سحر روی مبل جلوی تلویزیون بودن و پدرش پشت میز ناهار خوری داشت کتاب میخوند انگار.
_ سلام همگی
سه تاشون برگشتن سمتمون.
تعجب و تو چشمای همشون میشد خوند!
به آرومی سلام کردم.
سرم و انداختم پایین خجالت میکشیدم نگاهشون کنم.
حس سر بار بودن داشتم..
یکدفعه تو بغل سحر فرو رفتم
_ وای آرشیدا دلم تنگ شده بود
سپهر_ هنوز دو روز نشده ندیدیش!
از بغلم اومد بیرون_ به تو چه؟
بعدم زبونش و واسش در آورد
خندم گرفته بود با 25 سال سن هنوزم بچه بود.
همگی نشستیم روی راحتی ها
سپهر_ بابا میخواستم در جریان یک سری چیزا بزارمتون
_ بگو بابا جون
_ ببینید خانوم مراتب موکل من هستن و از شوهرشون میخوان طلاق بگیرن
بابا مامانش سریع به من نگاه کردن
_ چرا دخترم؟
فقط یه لبخند تلخ زدم هیچ جوابی نداشتم براشون
چی بگم؟ من هیچ وقت نمیتونم بگم..
ستوده حالم و درک کرد
_ بابا مهم این نیست! مهم اینه که شوهرشون کیه!
باباش منتظر بود
_ امیر حسینی! پسر محمد حسینی
ابروهاشون از پیشونیشون میخواست بیرون بزنه
تعجب و حیرت!
_ امیر؟ میخوای از اون طلاق بگیری؟
_ بله
_ اون چیکار میتونه کرده باشه که بخوای جدا شی؟ همه آرزوشونه امیر دامادشون باشه
هه..
_ شما نمیشناسیدش.. ینی امیری که تو خونس با امیری که شما میشناسید خیلی فرق داره!
سپهر_ بابا بحث این نیست. به خاطره اینکه امیر پیداش نکنه خودش و قایم کرده و هیچ جای امنی غیر از اینجا نیست
بابا
سرش و تکون داد.. داشت فکر میکرد
_ دخترم اینجا خونه ی خودته ولی من نمیتونم دروغ بگم که اینجا نیستی ولی تا زمانی که تو خونه ی منی حکم دخترم
و داری و نمیزارم احدی اذیتت کنه
_ ممنونم آقای ستوده نمیدونم چی بگم..
خب اینجور که پیداست باید چند روزی از عمرم رو باهاشون زندگی کنم.
مثل بی خانواده ها بودم نه؟
صدام و صاف کردم
_ اینجا میمونیم؟
_ آره بیا پایین سریع بریم داخل
سرم و تکون دادم
دنبالش وارد خونشون شدیم
_ زشت نیست سرزده؟ نمیشد یه جای دیگه بریم؟
_ در حال حاضر امن ترین جایی که امیر نمیتونه به حریمش تجاوز کنه خونه بابای منه!
_ میاد زنگ میزنه میگه زن من و بگید بیاد پایین!
پوزخندی زد و جوابی بهم نداد.
داخل سالن شدیم
مامانش و سحر روی مبل جلوی تلویزیون بودن و پدرش پشت میز ناهار خوری داشت کتاب میخوند انگار.
_ سلام همگی
سه تاشون برگشتن سمتمون.
تعجب و تو چشمای همشون میشد خوند!
به آرومی سلام کردم.
سرم و انداختم پایین خجالت میکشیدم نگاهشون کنم.
حس سر بار بودن داشتم..
یکدفعه تو بغل سحر فرو رفتم
_ وای آرشیدا دلم تنگ شده بود
سپهر_ هنوز دو روز نشده ندیدیش!
از بغلم اومد بیرون_ به تو چه؟
بعدم زبونش و واسش در آورد
خندم گرفته بود با 25 سال سن هنوزم بچه بود.
همگی نشستیم روی راحتی ها
سپهر_ بابا میخواستم در جریان یک سری چیزا بزارمتون
_ بگو بابا جون
_ ببینید خانوم مراتب موکل من هستن و از شوهرشون میخوان طلاق بگیرن
بابا مامانش سریع به من نگاه کردن
_ چرا دخترم؟
فقط یه لبخند تلخ زدم هیچ جوابی نداشتم براشون
چی بگم؟ من هیچ وقت نمیتونم بگم..
ستوده حالم و درک کرد
_ بابا مهم این نیست! مهم اینه که شوهرشون کیه!
باباش منتظر بود
_ امیر حسینی! پسر محمد حسینی
ابروهاشون از پیشونیشون میخواست بیرون بزنه
تعجب و حیرت!
_ امیر؟ میخوای از اون طلاق بگیری؟
_ بله
_ اون چیکار میتونه کرده باشه که بخوای جدا شی؟ همه آرزوشونه امیر دامادشون باشه
هه..
_ شما نمیشناسیدش.. ینی امیری که تو خونس با امیری که شما میشناسید خیلی فرق داره!
سپهر_ بابا بحث این نیست. به خاطره اینکه امیر پیداش نکنه خودش و قایم کرده و هیچ جای امنی غیر از اینجا نیست
بابا
سرش و تکون داد.. داشت فکر میکرد
_ دخترم اینجا خونه ی خودته ولی من نمیتونم دروغ بگم که اینجا نیستی ولی تا زمانی که تو خونه ی منی حکم دخترم
و داری و نمیزارم احدی اذیتت کنه
_ ممنونم آقای ستوده نمیدونم چی بگم..
خب اینجور که پیداست باید چند روزی از عمرم رو باهاشون زندگی کنم.
مثل بی خانواده ها بودم نه؟
- ۵.۳k
- ۱۳ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط