♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۸
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۶۸
با هر نفس او لرزه بر اندامش میافتاد و حرف زدن براش سخت میشد اما همچنان جواب داد : میخوام ... اما الان نه یکم دیگه بهم وقت بده .. میترسم نه از او بلکه از خودم ..
جیمین چیزی نگفت چرا که به خودش قول داده بود به گفته های زنش عمل کنه و هیچگاه ناراحتش نکنه، بر گردن او لبخند زد و بوسه های حریصانه ای بر گردن سفید زنش میکاشت هویون دستش رو گذاشت روی دست جیمین و سمتش چرخید با چشم های خمار جیمین روبه رو شد، سرش رو انداخت پایین تا اینکه جیمین با دو انگشت اش چانه او را لمس کرد و سرش را بالا آورد در چشم های قهوه ای سوخته اش خیره شد، مانند قهوه ای که رنگ قدیم و روز های گذشته تلخ و خوش را داشت می بود، هویون با ناراحتی لب زد : عصبی هستی که گفتم آماده نیستم
جیمین جدی در چشم هایش خیره شد و گفت : نه فعلا عصبی نیستم تا وقتی خودت نخواهی حتا بهت دست هم نمیزنم ولی اگه این آماده شدن طول بکشه اون وقت عصبی میشم
هویون که جلوی بقیه مانند یک گرگ درنده سخن میگفت و خشن میبود حال مانند بچه ای پنج ساله فقط سر تکان داد و چیزی نگفت اون جلوی جیمین احساساتش جاری میشد چرا که او نازش میکرد،
جیمین با لحن جدی اما بدون خشم گفت : میخواهی بخوابیم
هویون لبخندی زد : باشه بخوابیم
هر دو به سوی تخت رفتند و روی آن دراز کشیدند، هویون سر روی بازوی جیمین گذاشت و او نیز دست دیگرش را روی زنش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش نزدیک کرد و فشرد پایش را بلند کرد و روی پاهای زنش گذاشت بوسه های ریزی روی موهای مشکی زنش که جسم ریزه میزه ای در مقابل اون داشت میگذاشت، پلک های هویون روی هم لغزیدن ولی هنوزم یقه جیمین را در دستش گرفته بود و رها نکرد این عادتی بود که در این یک ماه پیدا کردن بود....
با هر نفس او لرزه بر اندامش میافتاد و حرف زدن براش سخت میشد اما همچنان جواب داد : میخوام ... اما الان نه یکم دیگه بهم وقت بده .. میترسم نه از او بلکه از خودم ..
جیمین چیزی نگفت چرا که به خودش قول داده بود به گفته های زنش عمل کنه و هیچگاه ناراحتش نکنه، بر گردن او لبخند زد و بوسه های حریصانه ای بر گردن سفید زنش میکاشت هویون دستش رو گذاشت روی دست جیمین و سمتش چرخید با چشم های خمار جیمین روبه رو شد، سرش رو انداخت پایین تا اینکه جیمین با دو انگشت اش چانه او را لمس کرد و سرش را بالا آورد در چشم های قهوه ای سوخته اش خیره شد، مانند قهوه ای که رنگ قدیم و روز های گذشته تلخ و خوش را داشت می بود، هویون با ناراحتی لب زد : عصبی هستی که گفتم آماده نیستم
جیمین جدی در چشم هایش خیره شد و گفت : نه فعلا عصبی نیستم تا وقتی خودت نخواهی حتا بهت دست هم نمیزنم ولی اگه این آماده شدن طول بکشه اون وقت عصبی میشم
هویون که جلوی بقیه مانند یک گرگ درنده سخن میگفت و خشن میبود حال مانند بچه ای پنج ساله فقط سر تکان داد و چیزی نگفت اون جلوی جیمین احساساتش جاری میشد چرا که او نازش میکرد،
جیمین با لحن جدی اما بدون خشم گفت : میخواهی بخوابیم
هویون لبخندی زد : باشه بخوابیم
هر دو به سوی تخت رفتند و روی آن دراز کشیدند، هویون سر روی بازوی جیمین گذاشت و او نیز دست دیگرش را روی زنش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش نزدیک کرد و فشرد پایش را بلند کرد و روی پاهای زنش گذاشت بوسه های ریزی روی موهای مشکی زنش که جسم ریزه میزه ای در مقابل اون داشت میگذاشت، پلک های هویون روی هم لغزیدن ولی هنوزم یقه جیمین را در دستش گرفته بود و رها نکرد این عادتی بود که در این یک ماه پیدا کردن بود....
- ۲.۸k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط