حکیمی به دهی سفر کرد تا در انجا سخن بگوید...
حکیمی به دهی سفر کرد تا در انجا سخن بگوید...
زنی مجذوب سخنان او شد و حکیم را شب میهمان کرد...
کدخدای دهکده هراسان خود را به حکیم رساند و گفت او زنی هرزه است به خانه او نرو.
حکیم گفت یکی از دستانت را به من بده...
کدخدا یکی از دستانش را به حکیم داد...
حکیم گفت حالا کف بزن...
کدخدا گفت با یک دست نمیشود کف زد...
حکیم پاسخ داد هیچ زنی هم نمیتواند به تنهایی هرزه شود مگر اینکه مردان هم هرزه باشند...
بجای نگرانی برای من برو نگران خودت و مردم ده باش...
زنی مجذوب سخنان او شد و حکیم را شب میهمان کرد...
کدخدای دهکده هراسان خود را به حکیم رساند و گفت او زنی هرزه است به خانه او نرو.
حکیم گفت یکی از دستانت را به من بده...
کدخدا یکی از دستانش را به حکیم داد...
حکیم گفت حالا کف بزن...
کدخدا گفت با یک دست نمیشود کف زد...
حکیم پاسخ داد هیچ زنی هم نمیتواند به تنهایی هرزه شود مگر اینکه مردان هم هرزه باشند...
بجای نگرانی برای من برو نگران خودت و مردم ده باش...
- ۵۳۷
- ۱۰ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط