{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت با طعنه منبری به چنار:

گفت با طعنه منبری به چنار:


سرفرازی چه میکنی؟ بی بار!


نه مگر ننگ هر درختی تو؟


کز شما ساختند چوبه دار!


پس بر آشفت آن درخت دلیر، رو به منبر چنین نمود اخطار؛


گفت: گر منبر تو فایده داشت،کار مردم نمی کشید به دار.
دیدگاه ها (۳)

معلمم گفت: زندگی را تعریف کن گفتم زندگی تعریف کردنی نیست نار...

چشمان عروسکم را میگیرم! نمیخواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد ...

دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم درباره ی کلبه ی متروک وسط...

زنی که راهروها را جارو می‌کشد... و پوکی استخوانش را قایم می...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

پارت: 5 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**بوی گس قهوه جوشیده، وانیل ...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

بسم الله الرحمن الرحیمآقای پزشکیان، خودت بگو با تو چه کنیم؟!...

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

_ «کای عزیزم. از روزی که رفتی شب های زیادی را بدون تو و گرما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط