{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ²²|


تهیونگ: ات بس کن ، من فراموش کردم بهتره توهم فراموش کنی
اگر بخوایم اینطور ادامه بدیم زندگی هردومون کلا خراب میشه
ات: هردومون؟ فعلا این زندگی من هست که داره به دست تو خراب میشه
میدونی ازهمون روز اول چقدر سختی کشیدم
معلومه که نمیدونی! چون خودت نکشیدی
____
تهیونگ بهم خیره شده بود و چندلحظه بعد رفت بیرون
چندساعتی گذشته بود و دکتر اومد تو
دکتر: حالتون بهتر هست؟
ات: بله
دکتر: ساعت 4 مرخص میشید
ات: و راستی من پول عمل رو خودم پرداخت میکنم
و کی امضا کرد برای عمل؟
دکتر: پول عمل از قبل پرداخت شده
و‌شوهرتون اقای کیم هم امضا کرده
و لطفا تا موقع مرخص شدن خوب استراحت کنید
ات: اها ممنون
____
ساعت های 4 بود و داشتم اماده میشدم و رفتم پایین
و یه ماشین مشکی جلوم بود
بادیگارد اومد سمتم
ب.د: سلام خانم ، اقای کیم منو فرستادن
ات: ممنون ولی خودم میرم
ب.د: لطفا بیاید ، نیومدن شما فقط باعث میشه من اخراج بشم
ات: خیلی خب
سوار شدم و رفتیم به عمارت تهیونگ
و پیاده شدم
و بادیگارد منو به سمت اتاقم همراهی کرد
ات: راستی تهیونگ خودش کجاست؟
ب.د: اقای کیم اینجا نیستن
ات: باشه
____
لباس هامو عوض کردم و نشستم روی تخت و مشغول کتاب خوندن بودم
ساعت های 1 شده بود
که رفتم پایین و یک لیوان اب بخورم
از پله ها رفتم پایین و یک لیوان اب رو خوردم و اومدم بالا
چراغ یه اتاق روشن بود و دیدم تهیونگ داره برگه های شرکت رو چک میکنه و میخونه

ادامه ...
دیدگاه ها (۰)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

ات دختری بود که کور رنگی داشت و خب به این متفاوت بودن عادت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط